به بهانه این روزهایی که نفس کشیدن برای من هم دارد سخت می شود. - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
14th، ژانویه 2015
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 14 th ژانویه 2015 ساعت 10:15 ق.ظ | کد خبر: 25462  

به گزارش دزمهراب در آخرین به روز رسانی وبلاگ الف دزفول، علی موجودی روایتی تکان دهنده از زبان یکی از جانبازان شیمیایی شهر دزفول  را یادداشت کرده است.

بالانویس:

این روزها اصلاً دست و دلم به نوشتن نمی­رود.از راکد بودن الف دزفول معلوم است. فضای محیط اطراف ، همه جوره دارد روحم را آزار می دهد. احساس می کنم با دنیای اطرافم خیلی فاصله دارم. بیگانه ام. با آدم ها، با تیپ و ظاهرشان، با تفکراتشان، با کوچه و خیابان ها ،  با مغازه ها و با رنگارنگ شهری که دارم در آن به اصطلاح! زندگی می کنم.

فرمول هایم با فرمول زندگی آدم های اطرافم جور در نمی آید. از طرفی هم نمی توانم همرنگ جماعت شوم. توی اتاق، بالای میز کارم نوشته ام: «خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو»

نمی توانم بیخیال باشم.  نمی توانم فراموش کنم ارزش هایی را که با آن بزرگ شده ام. نمی توانم فراموش کنم آدم هایی را که همه جوره مدیونشان هستم.

نمی توانم ورق پاره های وصایای بچه­ هایی را فراموش کنم که همه چیزشان را دادند. نمی توانم مزارهای خاک گرفته قهرمانان وطنم را ببینم که دارد خاک می خورد و قهرمان نماهایی را ببینم که مردم دارند روی سرشان حلوا حلوایشان می کنند. صدای سرفه ی بچه های شیمیایی مثل پتک  مدام می خورد توی سرم.

سوز و درد شیمی درمانی بچه هایی که شیمیایی هایشان شده است سرطان ، در رگ هایم شعله می کشد و فریاد های به اصطلاح عامیانه ی مردم،  موجی ها! لحظه به لحظه در گوش هایم می پیچد.

نمی توانم بیخیال باشم. نمی توانم مثل برخی ها پایم را بگذارم روی همه چیز و بگویم : «دنیا عوض شده است»

خداوندا! کمکم کن که این روزها بسیار محتاج توأم. کمکم کن و به فریادم برس که جز تو کسی را ندارم. من این آدم ها را نمی فهمم. بی خیالی هایشان، خیالم را آشفته می کند و فراموشی هایشان، دارد دیوانه ام می کند.

خداوندا! چاره ای ، درمانی ، راهی … امروز بیشتر از همیشه محتاج تو هستم. دوست دارم این تنهایی هایم را با تو قسمت کنم.

اصلاٌ حواسم نبود…..این پست همه اش شد بالانویس که … نگران نباشید. در عوض اصل مطلب کوتاه است، هرچند دردی است به وسعت آسمان.

 

 

این داستان واقعی است

پای صحبت یکی از جانبازان شیمیایی شهرم که نامش محفوظ خواهد ماند.

 

حال و روزم خیلی به هم ریخته بود. همه ی دکترهای متخصص و کمیسیون ها تأیید کرده بودند که باید یک دستگاه اکسیژن ساز داشته باشم برای نفس کشیدن.  حتی تا اهواز رفتم و انواع کمیسیون های پزشکی و دکترهای بنیاد پای نامه ام را امضا کردند. حتی تا معاونت بهداشت و درمان. اما بی فایده بود.

بسیاری از دوستانم که حتی مسئولیت­های مهمی داشتند، پیگیر ماجرا شدند، اما هیچ کدام راه به جایی نبردند و من بودم و نفس هایی که بریده بریده می آمد و می رفت.

در این هیر و ویر یک شب صدای زنگ درآمد. در را باز کردم. یکی از بچه های بنیاد بود. گفت:«آمده ام تا خبری را بگویم. نمی خواستم بیایم، اما وادارم کردند که حامل این خبر باشم. نه دوست داشتم بیایم و نه دلم راضی به گفتن این خبر است اما گفته اند بگویم  دستگاه اکسیژن ساز دارد جور می شود. فقط چند روزی صبر داشته باش. یکی از بچه های شیمیایی مسجد سلیمان دارد نفس های آخرش را می کشد. شهید که شد، دستگاهش را می دهیم به تو . . . »

 

پانویس :

راستی چه خبر از فوتبالیست های قهرمان!!!!! شنیده ام دو گل زده اند به بحرین!!! به ازای هر گل قرار چند میلیون پاداش بگیرند؟!!!!!!!!

نظر بینندگان
  1. فرقان says:

    شهدا ! دیگر روی گریه کردن و شرمندگی هم برایمان نمانده !

ارسال نظر

     


-->