تشخیص جانبازی و شهادت با ماست - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
2nd، ژانویه 2014
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 2 nd ژانویه 2014 ساعت 2:22 ب.ظ | کد خبر: 11064  

تشخیص جانبازی و شهادت با ماست،لطفاً اصرار نفرمایید

بیاد جانبازان بدون مدرکی که آسمانیان شهیدشان می دانند  و زمینیان مرحوم می نامندشان

برو بیرون دیگه . . . اینقدر روی اعصاب ما راه نرو . . .  این استکان چای را زهرمارمون کردی آخه . . .

چقدر بگم نمیشه . . . چقدر بگم . .  زبونم مو درآورد .

کمیسون بنیاد تایید نمیکنه.

تا گواهی مجروحیت و بستری تو بیمارستان نباشه ، جانبازی شما تایید نمیشه.

نمیشه. . . برو بیرون آقا . .  برو بیرون بزار به کارمون برسیم.

دکتر از پشت میزش بلند می شود و می آید سمتت.

دستت را می گیرد تا به سمت بیرون اتاق هدایتت کند .

محترمانه ترش این است که بندازدت بیرون از اتاق . . .

مجبور می شوی همگام با قدم های او تندتند گام برداری که نخوری زمین .

دستت را می گیری به چهارچوب در و سرفه ها دوباره شروع می شود .

زانوهایت خم می شوند و احساس می کنی چشمت دارد سیاهی می رود .

صدای فریادهای دکتر توی سرت مثل بمب صدا می کند.

بوم . . .  بوم . . .

انفجار پشت انفجار . . .

مهدی ، کنارت می خورد زمین .

جفت پاهایش ترکش خورده است.

هنوز داری با چفیه زخم هایش را می بندی که . . . بوی سیر می پیچد توی فضا . . .

فریادها بلند می شود : شیمیایی . . .  شیمیایی . . . .

ماسکت را برمی داری. یک نگاه به مهدی می اندازی که دارد از درد به خود می پیچد.

مهدی . .  ماسکت ؟

نیاوردم. . .

ماسکت را می گذاری روی دهان و بینی مهدی.

دست هایش چنان توانی ندارد که نگذارد تو چنین کنی .

چفیه ات را با ته مانده آب قمقمه خیس می کنی و می گیری جلوی دهنت و با دست دیگر بازوی مهدی را می گیری.

بلند شو . .  بلند شو . . .

بلند شو . . . بلندشو

دکتر است که بازویت را گرفته است و می خواهد از بین چارچوب در بلندت کند.

بلندشو بابا . .

از این فیلم ها زیاد دیدیم . . .

هر کس هر جوری نفسش بالا نمیاد، میخواد یه جوری بچسبونتش به جنگ . . به شیمیایی . . .

چندبار بگم باید گواهی مجروحیت داشته باشی . . .

گواهی بستری تو بیمارستان . .

بلند شو برو بیرون وگرنه زنگ می زنم حراست ها.

نای بلند شدن نداری ، اما سعی می کنی بلند شوی .

تمام بدنت به لرزه افتاده است و سرفه امانت نمی دهد .

بغضی غریب توی گلویت بالاو پایین می کند.

اینبار با دو دستش می زند زیر بغل هایت . . .

بلند شو . .  بلند شودیگر

بلندشو . . . بلند شو . . .

باید برگردیم عقب مهدی جان .

فایده ای ندارد. مهدی از هوش رفته است.

چفیه را می بندی دور دهان و بینی ات و مهدی را کول می کنی.

چپ و راست خمپاره می خورد کنارت و تو نفس نفس زنان می دوی.

از دور خاکریز خودی را می بینی.

خوشحال به سرعتت می افزایی که حس می کنی چیزی دارد می چکد روی صورتت.

بارش خمپاره کمتر شده است.

مهدی را می گذاری زمین.

نگاه می کنی . . . سرش را  . . . صورتش را . . .

باورت نمی شود.

حین دویدن ترکش خورده است به سرش و این قطره های خون است که دارد می چکد روی صورتت.

ماسک را برمیداری.

ماسک دیگر نه به درد مهدی می خورد نه به دردتو.

با دست تند و تند می زنی توی صورتش.

جان من چشماتو باز کن . . .

جان من چشماتو باز کن . . .

جان من چشماتو بازکن . . .

دخترک کوچک توست که دارد می زند توی صورتت . . .

بابا . .  جون زهرا چشماتو باز کن . . .

دکتر زیربغل هایت را ول می کند  و می رود توی اتاقش . . .

بابا . . . چرا دوباره اومدی اینجا . . . چرا باز اکسیژنتو نبردی با خودت . . .

مامان الان میاد. . .  بابا نگران نباش . . .

گوشواره هام بود که برا تولدم خریده بودی . . .

من گوشواره میخوام چیکار . . .

با مامان بردیم فروختیمشون و داروهاتو گرفتیم.

چشمانت را به زور باز می کنی.

هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است تا ببیند تو چرا زمین خورده ای . . .  

یک چشمت مات اشک های زهراست که تند و تند پایین می آید و چشم دیگرت دوخته شده است به ته راهرو . .

زینب روزهای سختی تو دوان دوان دارد می رسد.

سید . .  سید . .  جان زینبت چشاتو باز کن.

چرا دوباره اومدی اینجا .

مگه نگفتم نیا. مگه نگفتم شده خونه این و اون رخت بشورم نمی زارم بی دارو و دوا بمونی .

چند بار اومدی و نتیجه نگرفتی.

چندبار اومدی و دوا و داروت که ندادن ، چند تیکه هم بارت کردن .

بغض زینب بین گریه های دخترت زهرا می شکند.

مگه قرار نبود نیای . . . دیگه باید انگ معتاد و تریاکی بزن بهت که نیای . . .

قرارمون این نبود . . .

قرارمون این نبود . . .

مهدی جون قرارمون این نبود تو بری و من بمونم.

من چطوری به مادرت خبر بدم.

جواب مادرت رو چی بدم آخه.

مهدی آرام دارد لبخند می زند.

چشاتو باز کن مهدی . . .

نفس بکش مهدی . .  نفس بکش . . . جان زهرا نفس بکش

جان زهرا نفس بکش  . . . نفس بکش . . .

دست همسرت است که سرت را بالا می آورد و ماسک را می گذارد روی صورتت.

نفس بکش.

جون زهرا نفس بکش.

و هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

اما تو از دور داری یک نفر را می بینی که می آید سمتتان.

چقدر قیافه اش آشناست.

هنوز تار می بینی.

نفس بکش . . . نفس بکش سید . . . جان زهرا نفس بکش . . .

صدای شیون همسر و دخترت را کم کم نمی شنوی و فقط دهانشان را می بینی که باز و بسته می شود.

نزدیک تر می آید.

چقدر آشناست این قیافه.

تصویر پیش رویت شفاف تر می شود.

اشتباه نمی کنی.

مهدی است. آری خود مهدی است. مثل همان روزها. جوان و شاداب و سرحال.

با خنده می آید سمتت.

دستش را دراز می کند.  اما تو نمی توانی دستت را بلند کنی.

دوباره دستش را جلوتر می آورد.

تمام توانت را می گذاری توی دستت و دستت را بلند می کنی.

دستت که به دست مهدی می خورد ، گرمایش را حس می کنی.

دستت را می فشارد و آرام می گوید : برویم سید.دیگر همه چیز تمام شد.

گرمای دست مهدی از دستت به کل وجودت نفوذ می کند و انگار نه انگار که دردی داری.

چه عطر خوشی اینجا پیچیده است.

داری بدون اکسیژن به راحتی نفس می کشی.

سالها می شد که چنین راحت نفس نکشیده بودی.

مهدی دستت را می گیرد و بلندت می کند.

اما یک لحظه برمی گردی.

خودت را می بینی که روی زمین افتاده ای و از دهانت خون می آید.

همسرت زینب دارد می زند توی سر خودش و شیون کنان فریاد می زند نفس بکش.

دخترت مدام دستهایت را تکان می دهد.

فریاد دختر کوچکت در شیون های همسرت گم شده است.

اما هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است که ببیند چه شده است.

توی اتاق دکتر سرک می کشی.

چشمش را دوخته است توی مانیتور و دارد چایش را سر می کشد.

مهدی دوباره دستت را می کشد.

بیا برویم سید. بیا . . .

نگران نباش . . .

زهرا و زینبت را از بهشت هم می توانی مراقب باشی.

تو و مهدی آرام آرام پله های بنیاد را پایین می آیید و صدای شیون همسرت هنوز توی گوشت آهنگ درد می زند.

نفس بکش سید . . . نفس بکش . . .

هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

 alefdezful

نظر بینندگان
  1. مستوره says:

    قصه جانبازای شیمیایی همیشه برام دردناکه.این مطلب هم که خوندم انگار روی دلم چنگ مینداختن…خیلی تقلا کردم تا طاقت بیارم همه اش رو بخونم…منم مثل همه مردم به این جانبازها مدیونم …مثل شما.. مثل ما… مثل من…!ولی میخوام از یه زاویه دیگه هم به این قضیه نگاه کنیم:زمانی که دوران کارآموزی رو توی بیمارستانهای مختلف اهواز می گذروندم(همین چند سال پیش) جانبازهای زیادی برای گرفتن پرونده پزشکی زمان جنگ مراجعه می کردند.اونجا من با تمام وجود حس کردم که این کار در شان اونا نیست…یه بار یه آقایی که از راه دور(اصفهان)آمده بود چون توی پرونده اش از زمان جنگ اشتباه به جای پای چپ ،راست رو ثبت کرده بودن بش سهمیه جانبازی نمیدادن.کلی دادو بیداد کرد…از دست پرسنل کاری بر نمی آمد چون نمیتونستن ثابت کنند پای ایشون توی جنگ مجروح شده.این آقا چون از راه دور آمده بود و عصبانی شده بود که کارش راه نیفتاده از پیش ریس بایگانی آمد پیش من (چون من توی بخش هم چادر میزدم)گفت شما خانم معتقدی هستید ببینید عکس جوانی من چه شکلی بوده من الان شیمیایی ام که این ریختی شدم ولی اینا به من پرونده ام رو نمیدن چون اشتباه ثبت کردن.من هیچی نمیتونستم بش بگم به جز اینکه بگم باورمیکنم شیمیاییه.والبته باور هم داشتم….اما تنها چیزی که اون لحظه با تمام وجود آرزو کردم این بود که ای کاش هیچ وقت چیزی به نام سهمیه جانبازان ویا حتی شهدا وجود نداشت.تا هیچ وقت شاهد این نباشم که همچین آدمی یعنی کسی که اعضای بدنش رو با خدا معامله کرده حالا برای گرفتن سهمیه توی بیمارستان دادو بیداد راه میندازه…حتی یه بار یکی شون که موجی بود میخواست با گلدون توی سر ریس بایگانی (ریسمون خانم بود)بزنه.البته بعضی هاشون هم دوست نداشتن سهمیه بگیرند خانم شون میومد دنبال کارای پرونده اش و میگفتن شوهرمون راضی نیست سهمیه بگیره میگه من یه چیزی در راه خدا دادم نمی خوام اجر کارم رو با گرفتن پول و سهمیه از بین ببرم!شاید به نظرتون ناسپاسی یا بیرحمی باشه که من اینو بگم ولی من آرزو می کنم که همه جانبازها مثل همین مورد آخری فکر کنند و معامله ای را که با خدا کردن توی این دنیا با هیچ قیمتی حساب نکنند!(من به همه جانبازهای جنگ غبطه می خورم و خدا میدونه که چقدر بهشون ارادت دارم و تحمل اینکه کسی از بدی شون بگه رو ندارم.واز خدا میخوام که همه شون رو با شهدا محشور کنه.و بدونند که ما بچه های نسل سوم همیشه بشون افتخار می کنیم!)

    • صاعقه گمنام says:

      نه جانبازم؛نه ازخانواده جانبازم؛نه از خانواده شهدا و نه شهید!
      میبینی که الان دارم باهات حرف میزنم!
      اینا نبایست دنبال حقشون می اومدن و می دویدن بلکه این وظیفه ما بود که باید حقشون رو دم خونشون میبردیم و دست و پاشون رو هم می بوسیدیم…
      اونا با خدا معامله کردن…ما که نباید با شیطون معامله کنیم سر خودمون کلاه بزاریم!

  2. ناجی says:

    خیلی خوب نوشته بودید. آجرک الله
    کاش اینا به گوش مسولین برسه که مخاطب اصلی اولا مسئولین هستند و بعد ماهایی که فردا مسئول میشیم

  3. من says:

    خیلی شعاری بود

  4. ریحانه says:

    باسلام.نوشته بسیار تاثیر گذاری بود.همون قدر که شهدای ما مظلوم و ناشناخته اند جانبازای ماهم مظلومند بویژه جانبازای شیمیایی که یه درد بی درمان رو تا آخر عمر با خود دارند. خدا اجرشون بده. فکر اینکه دردی باشه و درمانی نباشه هم سخته تا چه برسه به تحمل کردن چنین دردی. تنها یاد خداست که چنین آدمهایی رو سرپا نگه داشته.

ارسال نظر

     


-->