۱ام، خرداد ۱۳۹۷
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: ۱ ام خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۹ ق.ظ | کد خبر: 55157  

ستاره را دوستانش در مدرسه دیده بودند که وقتی راه می‌رود، ناگهان دستش را روی قلبش می گیرد و نفس نفس می‌زند. روزهای اول همه به خیال اینکه خستگی یا ناتوانی است، او را روی نیمکت راهنمایی می‌کردند یا به او آب قند می‌دادند اما وقتی بیحالی ها و تپش های قلب ستاره روز به روز بیشتر شد، مادر و پدرش شک کردند که شاید مشکل دخترشان بیشتر از یک ناتوانی ساده باشد.

ستاره را دوستانش در مدرسه دیده بودند که وقتی راه می‌رود، ناگهان دستش را روی قلبش می گیرد و نفس نفس می‌زند. روزهای اول همه به خیال اینکه خستگی یا ناتوانی است، او را روی نیمکت راهنمایی می‌کردند یا به او آب قند می‌دادند اما وقتی بیحالی ها و تپش های قلب ستاره روز به روز بیشتر شد، مادر و پدرش شک کردند که شاید مشکل دخترشان بیشتر از یک ناتوانی ساده باشد.

وقتی او را برای معاینه به مطب پزشک بردند، در همان آزمایش های اولیه معلوم شد که ستایش بیماری نارسایی قلبی<Heart failure> دارد. هنوز دو هفته از مهر سال ۹۵ نگذشته بود و کتاب و دفترهای ستاره بوی تازگی می‌داد که او را دربیمارستان بستری کردند. یکی از همان حمله های قلبی که نفسش را گرفت و او را روی تخت بیمارستان خواباند.
پدر و مادر و دوستان ستاره گفتند که خیلی زود حمله قلبی را کنترل می‌کنند و او دوباره به خانه و مدرسه بازمی‌گردد اما ماه‌ها یکی بعد از دیگری گذشت و ستاره نتوانست از تخت بیمارستان پایین بیاید. او ۱۰ ماه تمام را روی تخت بیمارستان خوابید و چشم‌های مادر یکی به او بود و یکی به مانیتور نمایش دهنده ضربان قلب دخترش. مادر بارها خطوط ممتد خط زندگی ستاره را در مانیتور دید و به کتاب دعایش پناه برد. اما آن ۱۰ماه سخت و پر ازرنج تمام شده و ستاره دوباره در کلاس سوم ابتدایی نشسته است؛ آن هم در حالی که همکلاسی‌های او به کلاس بالاتر رفته‌اند و او یک سال از زندگی عقب مانده است. مادر ستاره پشت تلفن می‌گوید:«خدا ستاره را به ما برگرداند». ستاره و خانواده اش ساکن دزفول هستند. چند روز بعد از اینکه او را روی تخت بیمارستان خواباندند، آزمایش‌ها نشان داد که قلبش بیشتر از یک سال نمی‌تواند کار کند و باید هر چه زودتر عمل قلب انجام دهد. این را دکتر به خانواده اش گفته بود. این طور شد که آن‌ها دست دخترشان را گرفتند و او را به بیمارستان رجایی تهران بردند تا هر چه زودتر برایش قلبی پیدا شود. ستاره ماه‌ها در بیمارستان بستری شد تا اینکه دیگر درمان با دارو روی بدنش جوابگو نبود و نیاز شدید به پیوند پیدا کرد. دکترمهدوی در بیمارستان رجایی به خانواده ستاره گفت دخترشان باید تحت نظر پزشک در آی سی یو بماند تا قلب مناسب پیوند، برایش پیدا شود. داروها دیگر به ادامه زندگی جواب ندادند

ستاره در حالی کلاس سوم دبستان را تمام می کند که هنوز روزهای سخت بیمارستان را به یاد دارد و گاهی نیمه شب‌ها با کابوس بیمارستان و نفس تنگی از خواب بیدار می‌شود. مادر ستاره پشت تلفن می گوید: «این ١٠ ماه هر روزش برای ما یک تجربه دردناک بود که حتی حاضر نیستم یک لحظه به آن فکر کنم. من که مادرش بودم، هر روز می‌مردم و زنده می‌شدم. وقتی او را روی تخت اتاق آی سی یو می‌دیدم که بدحال می‌شد و نفسش می‌رفت، من هم از حال می‌رفتم. مرگ و زندگی‌اش به دوز داروهایی بسته بود که دکترها هر روز برایش تزریق می‌کردند. اگر دوز دارو را کم می‌کردند وضعیتش به هم می‌ریخت؛ سردرد می‌گرفت و حالت تهوع شدید داشت. نمی‌توانست غذا بخورد، سرفه می‌کرد و ضربان قلبش بالا می‌رفت. از طرفی دکتر نباید دوز داروها را بیشتر می کرد چون به جایی می‌رسید که دیگر داروها هم جوابگوی بیماری‌اش نمی‌شد». در این ۱۰ ماه چند بار برای ستاره قلب پیدا شد اما هیچ‌کدام برای بدن او مناسب نبود. باید قلبی برای او پیدا می‌کردند که هم اندازه قلب خودش و سن اهدا‌کننده نیز نزدیک به خودش باشد. باید قلب یک کودک را به او پیوند می‌زدند. مادرش می‌گوید: «تمام مدتی که ستاره روی تخت اتاق آی‌سی‌یو خوابیده بود، منتظر بودیم تا کسی پیدا شود و شرایط اهدای قلب به ستاره را داشته باشد. دو بار برای او قلب پیدا شد اما دکترها گفتند این قلب ها به درد ستاره نمی‌خورد. قلب باید به سن و وزن و گروه خونی‌اش بخورد. قلب‌هایی که پیدا شد، یکی ٣٠ ساله و دیگری ۴٠ ساله بود». بعد از ماه‌ها بستری شدن در بیمارستان، ستاره هر روز روی تخت بیمارستان لاغرتر و بی‌جان‌تر می‌شد. تا جایی که دیگر نه داروها روی بدنش جواب می‌داد، نه قلبش می‌توانست بار تنش را به دوش بکشد. اما چاره ای نبود، مادر و ستاره باید منتظر می‌ماندند تا قلب مناسبی برای او پیدا شود. مادر می‌گوید:«روزهای آخر بدن ستاره حتی آب را هم قبول نمی‌کرد. می‌دیدم که برای هر بار نفس کشیدن چه زجری می‌کشد. از دکتر حالش را می پرسیدم و او می‌گفت حالش خوب است. اما می‌دانستم که حال دخترم خوب نیست و دکتر برای اینکه به من دلداری بدهد، این‌ها را می گوید. نمی‌توانستم حتی یک لحظه هم از او جدا شوم و بروم یک لیوان آب بخورم و برگردم. ممکن بود در آن چند لحظه خدای ناکرده اتفاقی بیفتد. شب‌های آخر بدنش توانایی گرفتن یک قطره آب را هم نداشت. وزنش از ٢٨ کیلو به ٢٠ کیلو رسیده بود».

ماه رمضان برای ستاره زندگی آورد

روز ٢٣ ماه رمضان پارسال بود که خبر آوردند برای ستاره قلب مناسبی پیدا شده است. پسربچه ای ١۵ ساله در تصادف مرگ مغزی شده بود و خانواده‌اش تصمیم داشتند قلبش را اهدا کنند. ستاره از قلبی که در بدنش می‌تپد، فقط همین را می داند. مادر می‌گوید: «وقتی دکتر مهدوی به اتاق‌مان آمد و گفت برای ستاره قلب پیدا شده، باور نمی‌کردیم. می‌گفتیم این دفعه هم شاید مثل دفعه‌های قبل، قلب به دردش نخورد. اما دکترها و پرستارها از سه روز قبل می‌دانستند. ساعت ٣:٣٠ همان روز ستاره به اتاق عمل رفت و تا اذان مغرب عملش طول کشید. وقتی دکتر از اتاق بیرون آمد، گفت همه چیز خوب است. این را با ناباوری و خوشحالی گفت. گفت ما فکر نمی‌کردیم ستاره از اتاق عمل زنده بیرون بیاید. چون بدنش خیلی ضعیف شده بود و امید به اینکه بتواند زیر عمل طاقت بیاورد، کم بود». روزهای نقاهت ستاره کم کم گذشت و بعد از چند هفته توانست غذا بخورد. نخستین قاشق‌های غذا را که به دهانش گذاشت، گریه کرد و به مادر گفت: «مامان ببین میتونم غذا بخورم». حالا مادر ستاره می‌گوید:« ما به خاطر ستاره از دزفول به تهران آمدیم تا همیشه زیر نظر پزشک باشد. حالا هر روز که ستاره به مدرسه می‌رود، باید یکی مواظبش باشد تا خودش را خسته نکند و به قول معروف قلب جدید به بدنش بنشیند. امسال وقتی روز اول مهر به مدرسه رفته بود، هیچ کسی را نمی‌شناخت. آن‌قدر استرس داشت که حتی صبحانه هم نخورد. اما خدا را شکر حالا دوستان بسیاری پیدا کرده و دیگر مشکلی ندارد».قانون

ارسال نظر

     


-->