حاج حسین آل مبارک از زبان علی موجودی - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
4th، دسامبر 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 4 th دسامبر 2013 ساعت 8:07 ب.ظ | کد خبر: 10229  

حاج حسین شیشه عطر است

سه سالی می شد که به لطف و کرامت حضرت اباالفضل العباس (ع) نوحه می نوشتم برای مداح ها.  یک روز نزدیکی های اذان ظهر بود که ابوذر آمد و گفت : «علی! بیا ببرمت پیش حاج ملا حسین»

هنوز از او چیز زیادی نمی دانستم. فقط ابوذر بود که از ارادت و عشق بی حد و حساب حاج حسین برایم می گفت. از اینکه پاسدار بوده است و توی جبهه ها مداحی کرده است. از اینکه حاج صادق آهنگران از شاگردانش بوده است. از اینکه یک پسرش شهید شده است و چهار پسر دیگرش طلبه هستند و همین مرا مشتاق دیدارش کرده بود.

رفتیم محله سبط شیخ  و درب یک حسینیه کوچک که رسیدیم ابوذر در زد. خود حاج حسین در را باز کرد. رفتیم داخل و نشستیم کنارش.

برایمان دو تا چای ریخت و شروع کرد به حال و احوال کردن.

ابوذر داستان شعر نوشتن مرا برایش تعریف کرد. حاج حسین دفتر شعرم را گرفت و چند نوحه را خواند. برگشت سمت من . سرم را بوسید و گفت چه می کنی ؟ چکاره ای ؟

گفتم حاجی درس می خوانم . دانشجوی کامپیوترم.

خندید و گفت : «إبووه . . .  ای ایلا برووه ، او اولا». منظورش این بود که ادبیات و کامپیوتر دو مسیر کاملا متفاوت هستند.

شروع کرد به نصیحت کردن.

نصایحی که بارها و بارها شنیده بودم.

اما وقتی او می گفت ، انگار مستقیم توی خونم و در تار و پور وجودم تزریق می شد.  بغض کرده بودم و اشک توی چشم هایم جمع شده بود. احساس می کردم حاج حسین دارد بیش از ظرفیت من برایم حرف می زند.

از این حس و حال خودم متعجب بودم.

برخی حرف هایش را در گوشم گفت و برخی را جلوی ابوذر.

آنها را که توی گوشم گفت هنوز توی گوشم هست. بعد از ده ، دوازده سال .

و برخی حرف ها را هم اینچنین بر زبان آورد.

«پسرم. هرگاه شعرت را نوشتی ، سجده کن و خدا را شاکر باش که توفیقت داد خدمتی بکنی به دستگاه اباعبدالله. پسرم تو نیستی که می نویسی. این را یقین بدان که تو فقط یک واسطه ای»

شاید همین حرف حاج حسین بود که هیچگاه جرأت نکردم بگویم فلان نوحه را «من نوشتم» و یا جرأت نکردم کتاب اشعارم را چاپ کنم.

حاج حسین گفت : «پسرم. شنیده ای می گویند فلان مداح قهر کرد، فلان مداح صدایش گرفت و نتوانست بخواند ، فلان گروه از فلان محله قهر کردند و با فلان هیات نیامدند، این ها رزقی ازشان گرفته شده و خودشان نمی دانند و نمی فهمند. پسرم این شعرها رزق است، رزقت را از تو نگیرند. مواظب خودت باش»

حاج حسین می گفت و من جرعه جرعه می نوشیدم. بیش از ظرفیتم.

به ابوذر اشاره دادم که برویم.

کل وجودم داغ شده بود. تب کرده بودم. حرف های حاج حسین عادی نبود. انگار حس و حال عجیبی به من می داد. حس یک شاگرد در مقابل استاد اخلاقش. دیگر نمی توانستم تحمل کنم.

پر شده بودم. انگار درونم آتش گرفته بود و شاید این احساسم قابل درک نباشد.

haj

حاج حسین و دست ارادتی که همیشه بر سینه دارد 

و از آن روز به بعد من ارادت پیدا کردم به این پیر روشن ضمیر تا جایی که بارها و بارها می رفتم اهواز تا ببینمش.

کل سال لحظه شمار عاشورا بودم تا ساعتی در هیاتش سینه زن شوم.

حاج حسین ، معنای واقعی یک عاشق و دلباخته است. کسی که صاحب نفس است. اولین بار همان سال عصر عاشورا با هیاتش رفتم.

حاج حسین نیاز نبود نوحه بخواند. حرف که می زد، جمعیت زار می زد. کهولت سنش باعث شده بود که نوحه اش را نه با صدای آنچنانی بخواند  و نه با آهنگی خاص ، اما جمعیت زار می زد.

و من لحظه به لحظه تعجبم بیشتر می شد که مگر حاج حسین چه می گوید و چه می خواندکه حال مردم و حتی خودم اینچنین شده است؟

هر چند قدمی یکی بیهوش می شد. هر کس سرش روی شانه نفر جلویی بود و گریه کنان جلو می رفت.

و من این وسط، متعجب، چونان قایقی شکسته که اسیر گرداب شود، بین جمعیت هروله داشتم.

خودم از گریه خودم متعجب بودم. اینکه عصر عاشورا باشد و این همه تماشاچی و من بدون حیا از چشم هایی که نگاه می کنند گریه می کردم.

حکایت حکایت غریبی بود و هست. چون هنوز ، بیش از ده سال از آن روز می گذرد و این صحنه هرساله تکرار می شود.

عصر عاشورای امسال آنگاه که به اصرار مردم حاج حسین پشت میکروفن رفت و چنین گفت: «دکتر گفته نخوانم. بخدا دکتر گفته برایت خوب نیست. اما مگر می توانم نخوانم» همین حرف ها را که با بغض گفت، صدای گریه بود که به آسمان رفت.

هنوز مرثیه نخوانده بود که بیهوش شدن ها آغاز شد.

همه اینها را گفتم تا بگویم : «حاج حسین مثل شیشه عطر است. در شیشه عطر که باز شود ، همه و همه بوی خوش استشمام می کنند.حاج حسین لب باز که می کند، انگار مرثیه اش تا اعماق دل آتش حواله می کند»

از آن روزی که حاج حسین را دیدم و آن نصایحش را شنیدم ، وقتی می بینم برخی می گویند : «فلان مداح به دستگاه های موسیقی وارد است». «فلان مداح شعرهایش مال حاج فلانی شاعر مشهور است»

یا می بینم برخی مداح ها روی ماشین مثل استودیوی ضبط صدا روی گوششان گوشی می گذارند.

می بینم برخی مداح ها به سیستم صوتی اعتراض دارند.

برخی حتما باید یک نقطه خاص از مسیر بخوانند . . .

برخی بجای مقتل خواندن ، برای گریه انداختن مردم به هر روضه ی بدون سندی متوسل می شوند

از ته دل خنده ام می گیرد و همزمان دلم می سوزد.

چرا؟ چون حاج حسین هیچکدام از اینها را ندارد ، اما متصل می کند پیر و جوان و زن و مرد را به عالمی دیگر.

چقدر راه را گم کرده ایم. داریم به کجا می رویم؟

پس بصیرت کجاست ؟ معرفت کجاست ؟

این همه عزاداری برای کیست؟ جای اخلاص کجاست؟

حاج حسین، تجسم واقعی یک عاشق صادق و مخلص و واصل است و من از زمانی که با حاج حسین آشنا شدم ، دیگر اعتقادی به شعر و آهنگ و دستگاه موسیقی و سیستم صوتی و شلوغی و خلوتی و سردی و گرمی و قهر و آشتی ندارم.

اعتقاد دارم نفس شرط است.

نفس . خلوص . عشق. ارادت.

اگر مداح متصل باشد ، جمعیتی را که هیچ ، شهری را متصل می کند به صاحب این روزهای عزیز.

مداح اول باید خودش وصل شود.

بارها گفته ام ، انگار که در یک تابستان گرم پایت را بگذاری توی رود دز و خنکایش را حس کنی ، هر گاه پایت را بگذاری توی هیاتی که حاج حسین می خواند ، سراسر وجودت را دلشکستگی و بغض و اشک فرا می گیرد و با تمام سلول هایت حس می کنی و من این را جز به برکت خلوص و اتصال حاج حسین نمی دانم.

کاش همه مداح ها نیم نگاهی به حاج حسین کنند.

کاش چشم باز کنند و حاشیه ها را ول کنند و بچسبند به اصل.

اصلی که حاج حسین رسیده است و مردم را به آن می رساند.

بارها اعتراف کرده ام ، اگر هنوز رزقی از شعر برایم مانده است ، از نفس گرم و نصایح ماندگار حاج حسین است.

خدا سلامتش کند.

همه اینها را نوشتم تا از شما بخواهم برای این پیرغلام صاحب نفس دعا کنید. دعا کنید هر ساله باشد تا نسیم عطرآگین صدایش گوش جان ها را بنوازد. باشد تا با عملش درس بدهد. و البته «ما اکثر العبر و اقل الاعتبار»

«حاج حسین شیشه عطر است. لب باز کند ، اطراف را پر از عطر می کند. عطرحسین »

حاج حسین شیشه عطر است.

عطر حسین

عطر کربلا

ارسال نظر

     


-->