حال یک پشت جبهه ای - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
8th، ژوئن 2016
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 8 th ژوئن 2016 ساعت 8:12 ب.ظ | کد خبر: 44008  

دزمهراب / خانم بابا مندنی : این روزها حس و حال پشت جبهه ای بودن به من دست می دهد . چیزی شبیه مردمانی که سال هایی نه چندان دور  پشت جبهه ی دفاع مقدس بودند. وقتی کتاب ها و خاطرات مربوط به آن زمان را می خواندم با خودم کلنجار می رفتم مگر می شود بخشی از مرزهای کشورت جبهه ی جنگ باشد و راحت در شهرت زندگی کنی؟ مگر می شود دشمن دینت با پیشرفته ترین سلاح های جنگی روز حمله کند و تو فقط به وظایف پشت جبهه ای عمل کنی؟ نه اینکه پشت جبهه ای بودن بد است، نه! اما نمی توانستم درک کنم یک مسلمان آزاده دلش تاب بیاورد که کسانی در خط مقدم باشند و او پشت جبهه . نمی توانستم جوابی برای این معما بیابم که وقتی هر لحظه ممکن است مرگ سراغ کسی بیاید چطور یک عده مانع جبهه رفتن کسانشان می شوند؟ اما این روزها این را به خوبی می فهمم . که چقدر سخت است دل از عزیزانت بکنی و راهی خط مقدم شوی! چه تحمل ناپذیر است وقتی تصور کنی یکی از خانواده ات برای اعزام ثبت نام کرده است! و از آن مهم تر!چه وظایف خطیری که اینجا تو را به بند کشیده اند و نمی گذارند فکر رفتن کنی و ترجیح میدهی این واجب کفایی را دیگران انجام دهند!
ارزش هر کس به میزان عمل اوست نه ادعایش ؛ مردان بی ادعا پا در میدان عمل می گذارند . مردان بی ادعایی که امروز در سوریه و عراقند و نامشان از چشم ما محفوظ مانده . هر وقت چشمم به عکس شهدای مدافع حرم همشهری می افتد ، با خود می اندیشم که اگر آن ها را در زمان حیاتشان می دیدم چقدر بی تفاوت از کنارشان می گذشتم . بنده ای بودند از بندگان خدا ،یکی از هزاران نفر مردم عادی دور و برم . اصلا چه بسا با یکیشان اتفاقی رو به رو شده ام و یادم نیست؟! حالت چهره شان را ، چشمانشان را ، نگاهشان را خوب واکاوی می کنم تا شاید تفاوت هایشان را بفهمم . تفاوت هایی که باعث شد اولویتشان جبهه ی نبرد باشد و شهادت …
حس زبونی وجودم را می گیرد .
پدری که دخترکش را به خدا سپرد و رفت .
جوانانی که با آرامش از پدر و مادر چشم به راهشان جدا شدند .
مادری که پسرش را به جای لباس دامادی در کفن غرقه به خون دید .
زنانی که خدا را شاکر دیدن زیبایی قربانی شدن عزیزانشان در پیشگاه حقند!
اشک هایم سرازیر می شوند و سر تعظیم فرود می آورم . لای شلوغی های شهر بر می گردم . از بین پشت جبهه ای ها می روم . پشت جبهه ای هایی که نمی دانم کدامشان فردا شهید می شود ؟ چند تایشان دلش پیش عزیزش در جبهه است؟ چند تایشان به دعا برای رزمندگان اسلام اکتفا می کند؟ چند تایشان برای ثبت نام در بوق و کرنا کرده اند که راهی جبهه اند و در نهایت به علت همان وظایف خطیر راضی به نرفتن شده اند! چند تایشان حال اکنون مرا دارد؟ منی که با خود کلنجار می روم آیا آن قدر در خودم ظرفیت می بینم که عزیزی از من در سوریه یا عراق باشد و من لحظه لحظه در تب و تاب باشم که مبادا خبر شهادتش را بشنوم؟ اگر همه ی دنیا را به من دهند راضی می شوم کفن غرق در خون عزیزم را لمس کنم؟ پرستاری کردن نه! اصلا تاب دیدن یک عمر روی ویلچر یا تخت افتادن یکی از خانواده ام را دارم ؟ در حالی که می دانم اگر جبهه هم نرود ممکن است باز هم این اتفاقات برایش بیفتد مانع رفتنش نخواهم شد ؟ اگر سالم باشد ولی به اسارت رود چطور؟!
دیگر از خود نمی پرسم مگر می شود نبردی خونین بین اسلام و نفاق باشد اما تو در پشت جبهه باشی! حالا به خود نهیب می زنم تا به خود آیم که قافله دارد می رود و چرا من از آن بازمانده ام؟!

نظر بینندگان
  1. بی نام says:

    مصاحبه با همسر شهید هیودی رو چرا پاک کردید؟

ارسال نظر

     


-->