خاطره صراط 2 (بهترین روز دوره) - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
31st، آگوست 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 31 st آگوست 2013 ساعت 6:59 ب.ظ | کد خبر: 6101  

به نام خدا

1

 حدود ساعت شش ونیم صبح بود که بر خلاف روزای دیگه که خانم چائیده بیدار باش می داد این دفعه خانم حداد بیدار باش رو اعلام می کرد. خانم چائیده باهامون راه می اومد اما خانم حداد سر سازش نداشت. چراغا رو روشن کرده بود وبا شعار “کفن پوشان برخیزید” خواب رو برامون حرام کرده بود.

 اون روز با خانم نیلچی کلاس داشتیم. حدود ساعت هشت سر کلاس آماده بودیم. پرواز استاد تاخیر داشت و ایشون ساعت نه رسید. چند تا کتاب گذاشته بودن دم در به عنوان نمونه که انتخاب کنیم و سفارش

 بدیم. اما من دوست داشتم تا اونجام ازشون بخونم اما نذاشتن! خانم نیلچی هم چون خیلی زود رسیده بودن سر کلاس، کمی از وقت رو با نگاه کردن به کتاب ها گذروند. انگار ایشون هم دوست داشت از اون کتابا بخونه.

 خلاصه استاد با موضوع هویت مادرانه شروع به صحبت کردن.

 اولش داشت حوصلمون سر می رفت.چون استاد صحبتشون رو با حرفای سرد و معمولی شروع کردن. تا اینکه بالاخره بعضی از بچه ها دیوار را بزنید که در بفهمه بهشون گفتن. با اینکه بچه ها خیلی

 غیر مستقیم گفتن (!) اما استاد بلافاصله متوجه شدن و اعتراف کردن که این روش سخنرانی ایشونه. واقعا هم همینطور بود و جلسه ی دوم و سوم عالی بودن.

 بین هر کلاس بچه ها می رفتن پیش خانم نیلچی که ازش سوال بپرسن. استاد خسته بود اما این رو فقط خانم حداد می دونست؛ ما که احساس نمی کردیم. برای همین هم خانم داد و هوار که استاد خستس.

 ولی بچه ها ول نمی کردن و صدای خانم حداد به جایی نمی رسید.

 تو اون بحبوحه ی سخنرانی، ظاهرا گلوی استاد به شدت خشک شده بود. چون استاد اهتماتم تامی در نوشیدن چایی تحل(تلخ) داشتن! اصلا دوست نداشتم اون لحظه جاشون بودم.

 روزای قبل جلوی باقی استادا بسکوییت های بای می ذاشتن اما فقط چشم استاد بهشون می خورد. ظاهرا فکر کرده بودن چون باز کردنش سخت ووقت گیره استادا نمی خورن. برای همین برای استاد نیلچی

 خودشون بیسکوییت ها رو باز کرده بودن تا ایشون فقط زحمت برداشتنش رو بکشه. اما…ای دل غافل! یه مگس ناخونده عنایت خاصی به این بیسکوییت ها داشت. بعد که سیر شد شروع کرد رقابت با خانم

 نیلچی تو چایی خوردن. احتمالا بیسکوییت تو گلوش گیر کرده بود یا اینکه مثل استاد گلوش خشک بود!

استاد هم که کلافه شده بود استمداد طلبید.

 خانم حداد هم با یه کاغذ لوله کرده رفت به جنگ اژدهای مگس وار!! کیه که با خانم حداد در بیفته و ایشون رو شکست بده؟! خلاصه مگس مغلوب و خانم حداد غالب شد.

 گفتن که اگر سوالی از استاد دارید روی کاغذ بنویسید تا اگر فرصت نشد استاد بعدا باسامانه پیامکی جواب بدن.

 منم یه سوال داشتم و براشون نوشتم. چند روز بعد برام پیام اومد که برای شنیدن پاسخ نامتان به فلان شماره تماس بگیرید! راستش من محل نذاشتم!! چند روز بعدش منشیشون باهام تماس گرفتن و جوابم رو

 دادن. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون قند تو دلم آب شد!

 اون روز به نظرم بهترین روز دوره بود به نظر شما چی؟

نظر بینندگان
  1. بانو says:

    متن خوب نوشته نشده !! بعضی جاها نوشته در وسط خط رها شده و به خط بعدی رفته، لطفا نویسنده (amin)بیشتر دقت کنن!
    فک کنم اگه خاطرات عکس نمی داشتن بهتر بود!! آخه ارتباطی بین عکس و محتوا نیست!
    اگه نام مستعاری از خاطره گو زده بشه بد نیست.

    خطاب به خاطره گو: خاطره اون روز فراموشم شده بود ولی یاداوری شما خاطره شیرین اون روز رو به یاد ما اورد.
    استمداد کمک از سوی خانم نیلچی و تلاش خانم حداد برای نجات ایشون از چنگال یه مگس جالب و خنده دار بود!

    • amin says:

      با سلام
      نوع چیدمان نوشته به عهده نویسنده خاطره است همان جوری که برای ما ارسال می شود در سایت نمایش می دهیم(به قول معروف رسم الخط تغییری نمی کند(فقط غلط املایی گرفته می شود))
      در مورد اسم خاطره گو : اگر خود نویسنده نام مستعار و یا نام حقیقی هم بیان کند ما در خاطره می زنیم ، اگر می بینید که خاطره اسم نویسنده ندارد خود نویسنده تمایل نداشته نامشان درج شود

  2. طهورا says:

    من خاطره رو نوشتم…

ارسال نظر

     


-->