روضه انقلاب اسلامی (دکتر کوشکی) - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
21st، سپتامبر 2012
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 21 st سپتامبر 2012 ساعت 4:09 ب.ظ | کد خبر: 282  

روضه ی انقلاب اسلامی!

نمی دانم چرا این عنوان را انتخاب کردند و من چرا قبول کردم. بعد از فکر کردن دیدم این عنوان هم مسئولیت آور است و هم در ذهن شما چه چیز  متبادر می شود؟ برای جلسات آینده یا باید قدرت خود را بالا ببرم و هم باید یک ذهنیت زدایی راجع به این کلمه از ذهن شما دوستان انجام شود. در این مدت که یک ربع آن هم گذشت، می خواهیم از خودمان سوال کنیم که در این دنیا می خواهیم چه کار کنیم؟ آیا می دانیم باید چکار کنیم؟ اصلاً باید کاری کنیم یا نه؟ مسئولیت و تکلیفی داریم که این تکلیف نسبت به خودمان است یا محیط یا کجا. چند روز پیش توفیقی شد و چند تا آدم خاص را زیارت کردم. با چند تا از بچه های مقاومت اسلامی همین بچه هایی که در آن مقاومت پارسال در ۳۳ روز، اسرائیل را به ذلت کشاندند و باعث شد، با چند تا از شهدای پارسال آشنا شوم. یکی از کسانی که نقش مهم در موشک باران اسرائیل داشت، این شهید بزرگوار ده سال در کشورهای حوزه ی خلیج فارس تجارت می کرد و وضع خوبی داشت، برگشته بود لبنان شهر سور شرکت تجارتی داشت و وضع مالی خوبی داشت، تجارت فرش. از لحاظ مذهبی بسیار متدین، ده روز آخر ماه رمضان را در مسجد معتکف بود. اهل مفاتیح و مستحبات و اذکار روزانه بود که کار سختی هم هست، خیلی حوصله می خواهد و انگیزه خلاصه هم از لحاظ تجاری و هم عبادی در موقعیت خوبی بود، یک اخلاق خوبی که داشت می گشت در اطرافش دنبال آم هایی که نیاز مالی دارند، نه این که آنها بیایند سراغ این، خودش می رفت و می گشت و کمک می کرد. منتظر درخواست کمک نمی ماند. آدم سخاوتمندی بود. با حزب الله همه گونه همکاری داشت، اجتماعی، اقتصادی، جهاد مالی، زیاد کمک می کرد. کمک مالی به حزب الله و برنامه های فرهنگی، از لحاظ اخلاقی به شدت متواضع و مؤدب و نمونه بود. می توانست فرعون باشد اما خوب ۱۸۰ درجه برعکس بسیار مؤدب و متواضع و همه دوستش داشتند. خلاصه چیزی کم نداشت، هم دنیا را داشت و هم اخرت را. پدر خوب و شوهر خوب و همسایه ی خوبی بود. در سن ۴۵ سالگی به این نتیجه رسید که زندگی اش مفید نیست و راضی نیست. معتقد بود این کارها مهم نیست و باید کار مهمی انجام دهد. این همه ی توان من نیست. این آدم رفت و در بخش نظامی حزب الله ثبت نام کرد. در سن ۴۵ سالگی که همه محتاط و محافظه کار می شوند و به دنیا علاقه ی بیشتری دارند، جوان ها به فطرت نزدیک ترند، به عدالت و صداقت و غیره نزدیک ترند و هر چه سن بالا می رود، این ها کم کمک از دست می رود، ترسو و محافظه کار و اهل دنیا می شوند، هوس عروسی بچه ها و نوه ها، خلاصه این آدم هوس کرد عضو شاخه ی نظامی حزب الله شود و این یعنی همه چیز دنیوی را کنار بگذاری، چون شرایط خاص و سختی دارد و امکان دارد برگشت به زندگی عادی وجود نداشته باشد. حتی اگر ضد حزب الله هم شود، اسمش در لیست سیاه موساد هست و یک سفر خارج که بخواهد برود هزار تا مشکل دارد. خلاصه با اصرار رفت و عضو شد. گفتند: برای شما کافی است که از لحاظ اقتصادی کمک می کنید. گفت: نه می خواهم بروم یگان موشکی. گفتند: شما نمی توانید و افراد جوان می خواهد. گفت: نه می دانم و باید این جا باشم. من سه تا پسر هم دارم و باید آنها را هم با خودم بیاورم، توانایی من این است و خودش و سه تا پسرهایش در همان یگان موشکی دوره های خاص را دیدند. خورد به ایام جنگ ۳۳ روزه ی پارسال، ایشان و سه تا پسرهایش جزء یگان هایی بودند که شهرهای شمالی اسرائیل را می زدند. حیفا را زدند، نتانیا را زدند، هر بار که یک موشک می زدند، موضع آنها لو می رفت و با انواع سلاح می زدند. هر چه گفتند: لااقل چهار تایی با هم نباشید، اگر خدایی ناکرده بزنند چهار تایی با هم، می گفت: باشد، مگر چه می شود. استعداد و توانایی من این است. خلاصه اواسط جنگ دو تا از پسرهایش را به زور جای دیگری بردند که خیلی هم ناراضی بود. از قبل گفته بود دوست دارم که خون من با بچه هایم قاطی شود که همین هم شد. خلاصه برای خودش یک وظیفه در نظر گرفته بود. تازه حالا که وصیت نامه اش را می بینی، همه اش اظهار شرمندگی از خدا و ائمه دارد و دستم خالی است یا دارد با خدا تعارف می کند که جای تعارف در دنیاست نه موقع مردن یا راست می گوید که همین طور هم هست. می گوید: هیچ کاری نکردم. حالا اگر قرار باشد خودمان را با او مقایسه کنیم، اگر او شرمنده باشد ما باید چکار کنیم؟ او خیلی سخت گرفته است یا ما خیلی شل گرفته ایم. به عنوان نمونه زندگی اش را که ببینی می فهمی، اعتقاد داشته و می دانسته که چکار دارد می کند، می فهمیده است. حالا اگر جوان بود، می گفتند احساساتی شد و جو او را گرفته بود رفت ولی سر  ۴۵ سالگی که سن تکامل عقل است، کاملاً متوجه بود، از وصیت نامه اش هم مشخص است و می دانسته چه کار می کرده است و آخرش هم می گوید: دستم خالی است. خوب حالا ما در این سن که هستیم کار را شل نگرفته ایم. حالا جامعه و جمهوری اسلامی و نظام را بی خیال، در قبال خدا بدهکار هستیم یا نه. اگر هستیم داریم تسویه می کنیم یا هر روز عمق بدهکاری ما بیشتر می شود. این جلسات به ما کمک می کند که اولاً بفهمیم بدهکار هستیم یا نه و اگر  هستیم چطور بپردازیم. خدا در قیامت یکی مثل حاج احمد را می گذارد و می گوید: شما را هم می خواهم با این اندازه بگیریم. خوب آن وقت تکلیف ما چه می شود. از این نمونه ها زیاد است. چند سال پیش با چند تا از دوستان رفتیم زابل، مرز سیستان با افغانستان. گفتند: یک خانواده ی شهید هست. برویم ببینیم. روستایی بود به خاطر خشکسالی وضع بدی داشت. شن روان همه جا را گرفته بود.۱۰ تا ۱۲ خانواده آن جا زندگی می کردند. رفتیم آن جا خانه ی شهید. یک اتاق گلی بدون پنجره اتاق هم تاریک و دخمه مانند، یک پیرزن و پیرمرد که نابینا بودند و زمین گیر هم بودند. مادر با زحمت بلند می شد و دو تا استکان بیشتر نداشتند، ما چهار پنج نفر بودیم. خلاصه اظهار شرمندگی کرد  چند تا گوسفند داشتند. زندگی این ها همین بود. گفتیم: چه کار می کنید؟ گفت: خدا را شکر، زندگی. چند تا بچه داشتی؟ گفت: یکی همان که شهید شد در سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی. گفتیم: قبرش کجاست؟ گفت: مفقود شده و برنگشته. گفتیم: برای چه این کار را کردید، بچه یکی داشتید. حالا بعضی ها سه چهار تا دارند شما که این عصای دستتان بود. گفت: نه، من دادمش به راه امام حسین و امام خمینی. گفتیم: از جمهوری اسلامی چه می خواهید؟ گفت: هیچی، فقط اگر می شود جنازه ی بچه ام را پیدا کنند و بیاورند، من منتظرش هستم. این آدم هر چه داشته داده و طلب کار هم نیست. هیچ چیز هم نمی خواهد. حالا اگر ما را به این دو نفر بسنجند، چه؟ خلاصه از این نمونه ها فراوان است. یک جانباز شیمیایی دیدم امسال، ۱۶۴  بار عمل شده بو، هر بار عمل می کرد یک تکه از ریه اش را بر می داشتند. دیگر داروهای بی هوشی روی او اثر نمی کند. می گفت: دیگر بی هوش نمی شوم، نیمه هوشیار هستم که جراحی می شوم. ماسک هم روی دهانش بود و حرف می زد. خلاصه زیاد است. این آدم هایی هستند که نه به خاطر اجبار به خاطر یک رابطه ی دلی و فکری از این ها خواسته که جور خاصی زندگی کنند و این ها قبول کردند و فهمیدند و آن طور زندگی کردند، هزینه اش را هم می دهند و راضی هم هستند. خوب یک نوع شیوه ی زندگی دیگر هم داریم. در یک شهر جنوبی لبنان شهر سور، یکی از بچه ها ما را به یک رستوران بسیار شیک برد. پاتوق دخترها و پسرهای الواط بود. گفت: بیا برویم، صاحب رستوران یک آقای میان سال مرتب و تیپ حاج آقایی. گفت: این یکی از اولین بچه هایی بود که عضو حزب الله بود. بعد از چهار پنج سال که این رزمنده ها درآمد و غیره نداشتند، زندگی سختی داشتند و شهید می شدند، خانواده هایشان سخت زندگی می کردند، این بعد از چهار پنج سال گفت: این که زندگی نشد، آدم شرمنده ی زن و بچه باشد. خلاصه  آمد و یک مغازه ی کوچک قهوه خانه زد. بعد کارش گرفت و چند دهانه مغازه خرید و خلاصه خراب کرد و این را ساخت و الان بیست سال می گذرد. آن تعدادی که با او بودند همه شهید شدند. الان هم همه چیز او به جاست، نماز و روزه و ظاهرش هم مذهبی است ولی ماحصل عمر او بعد از بیست سال همین رستوران شیک است. حالا فکر کردم این آدم برده یا باخته، در مقیاس امروز این آدم برده است. کاسب موفق که از راه حلال هم به دست آورده است اما به نظر می آید ناجور ضرر کرده است. اگر قرآن راست باشد، رفیق های او عند ربهم یرزقون هستند یعنی با خدا  زندگی می کنند و این آدم بغل پول هایش یا خانواده ای که شب اول قبر وفا ندارند زندگی می کند. به قول شهید آوینی خیال می کنیم ما زنده ایم. شهیدان رفتند و آنها زنده اند و گذر زمان ما را با خود برده است. بالاخره در این دنیا آمدیم اما آخرش چه؟هر شغلی آخرش چه؟ زن و زندگی و نماز و روزه حتی صدقه هم دادی، می گوید خوب زندگی همین است اما خدا وکیلی، آیا زندگی همین است. خوب اگر همین است تو جور دیگری باش. اگر قرار است جان بکنی ته آن قبرستان باشد، خوب جان نکن و ته آن قبرستان باشد، راحت تر زندگی کن. جوانی را که در دانشگاه و سر و کله زدن با استاد حرام شد. میان سالی که برای خانه و وام و غیره تلف شد. حالا همه درست شد، خواستی یک لذتی از زندگی ببری، سکته می کنی و گوشه ی بیمارستان و بعد هم مرگ ، چه شد؟ تازه این آدم عادی است. اگر زرنگ باشی که جوانی و میان سالی را بیا حرف و چاپلوسی و پشت هم اندازی و غیره، اصلاً شدی معاون وزیر، نماینده ی مجلس، بعدش عزل و حذف می شوی، منزوی می شوی، فراموشی می گیری، بعد هم مرگ خوب بعدش، این جلسات به ما می گوید: چه کار کنیم که وقتی خواستیم بمیریم، خودمان نمره ی قبولی بدهیم به خودمان. می تواند به ما بگوید که باید کاری کنیم یا نه و وظیفه ی ما چیست؟ ته زندگی باید کجا باشد؟ از یکی می پرسی مثل حاج احمد متوسلیان، می گویی: افق زندگی کجاست؟ می گوید: انتهای افق. می گویی: افق که انتها ندارد؟! می گوید: شنیدی این جمله اش را که: بسیجی من و تو باید پرچم مان را آن جا بزنیم، انتهای افق یعنی زندگی تا بی نهایت. یکی هم می گوید: یکی از افق های زندگی تبدیل شدن به قدرت غرب آسیا و خلاصه اگر در این سن و سالی که هستید، از خودتان پرسیدید که ته زندگی کجاست؟ و اگر جوابی برایش پیدا نکردید، دیگر هیچ وقت این سوال به ذهنتان خطور نمی کند، می شوید مثل همه ی مردم که صبح ساعت ۷ با راننده یا پیاده یا اتوبوس بیرون می روند و پول به دست می آورند تا غذا بخورند و بخوابند و می خوابند و غذا می خورند تا انرژی داشته باشند، دوباره پول به دست بیاورند و حکایت زندگی مثل الاغ هایی بود که می بستند به آسیاب و می چرخیدند، چشم هم بسته بود، صاحب تخصص ویژه هم شده بودند اما یک عمر می چرخیدند. البته چون می چرخید کاه و علفش هم رسیده بود. یک روز می لنگید بعدش یک الاغ بچه سال دیگر، این را هم بردند یا بیابان یا قصابی، این هم می گفت: من یک عمر شرافتمندانه زندگی کردم و حالا می خواهم بروم بمیرم. حالا ما به جای آن آسیاب داریم چرخ زندگی را می چرخانیم، تازه او عاقل تر است چون محیطش کوچکتر است. تو که داری در محیطی بزرگتر مثل شهر می چرخی، بیشتر دوندگی می کنی و تازه غذای او تأمین شده است. اما تو چه؟ یک دفعه چک هایت برگشت می خورد و بدبخت می شوی. خلاصه آن شهید تصمیم گرفت که این طوری نباشد. چون قرآن را قبول داشت و خدا گفته است: من کسی را درست کردم که ماکت من خدا باشد و عرضه دادم که مثل من باشد و امانتم را به او دادم و این امانت به او قدرت می دهد تا جانشین من روی زمین باشد و از او تکلیف هم می خواهم، حساب می کنم از او بعداً چون به تو امانت و سرمایه ی سنگینی دادم، به کوه ها و غیره دادم اما قبول نکردند ولی از تو عهد گرفتم، گفتی باشد و حالا خیلی از این آدم ها اکثراً نفهمیدند و تفکر هم نکردند مثل همان الاغ و بلکه بدتر ، باز گاو یک شیری می دهد، تو فقط اکسیژن مصرف می کنی و به عالم گند زدی رفتی. این همه زحمت می کشیم که بشویم یکی از همین آدم هایی که به همه چیز گند می زنند یا عند ربهم یرزقون باشیم. راه هم داریم پیش پای ماست. این جا دانشکده ی اقتصاد است و اقتصادی حرف می زنم. برای این که بدانیم کدام راه به صرفه تر است و سود بیشتری دارد و بهره وری دارد، باید دنیا و خودمان را بشناسیم و یک نسبتی برقرار کنیم و بعد ببینیم از این راه ها کدام معقول تر و به صرفه تر است. آن وقت یکی را انتخاب می کنیم،؛ با این عمر محدود همه باهم نمی شود، عمر کفاف نمی دهد، هم دنیا و هم آخرت نمی شود. همه عمر دنبال دنیا بودند و نرسیدند، تو چطور می خواهی دنبال هر دو باشی. می گوید: احدی الحسنیین. می گویم: بله، نه جنت الحسنیین، زرنگ هستند دنیا و آخرت با هم ولی نمی شود. یکی بود در دنیا آن هم حضرت سلیمان بود. ولی دیگر نمونه نداشتیم. باید بین خود و دنیا پلی بزنیم و این جلسات (و شاید این سفر ما به جنوب!) می تواند کمک کند اگر بخواهید به خودشناسی، دنیا شناسی و ارتباط بین خود و دنیا تا بتوانیم اگر مسئولیتی هست، عمق و چگونگی آن را بفهمیم یا اگر تکلیفی داریم بدانیم چطور  انجام دهیم، چون تا این جا خوب می آیند، بعدش را خراب می کنند. مثلاً خوارج تا این جا را خوب آمدند و گفتند: بله ما مسئول هستیم ولی از فرط احساس مسئولیت شدند خوارج. چون خوب فهمیدند که مسئولند. در کوفه در آن زمان یک عده بودند که می گفتند: این علی که آمده و می گوید: مسئولیت پس چه زمانی به زندگی برسیم. بعضی ها تکلیف را در جنگ می دانستند. رفتند و گفتند دیگر بس است و بقیه بروند، ما تکلیف مان را انجام دادیم و رفتند. بعضی ها هم که احساس تکلیف داشتند جدی یک مشکل داشتند. این که الان باید چه کار کرد، تشخیص شان غلط بود و شدند خوارج. ما به دسته ی اول و دوم لعن و نفرین نمی کنیم اما خوارج را چرا، با این که از آن دو دسته جلوتر بودند. چون شناخت درستی نداشتند و تکلیف و مسئولیت را اشتباه تشخیص دادند، همیشه لعنت می شوند. شب قدر اگر این ها را لعنت کنی کلی ثواب دارد. اگر نگاه کنید در همین بسیج های دانشجویی می بینیم این احساس مسئولیت غلط چه ضررهایی زده است. یکی در زمان درگیری های دانشگاه زنگ زد که حاجی می آیی برویم. گفتم: نه، کجا می خواهی بروی؟ گفت: برویم دهان این ها را سرویس کنیم همین سوسول ها. گفتم: چه طوری؟ گفت: می رویم صاف شان می کنیم. گفتم: نه درست نیست، خونریزی می شود. خلاصه کلی توضیح دادیم؛ گفت: نه. می رویم حالشان را می گیریم. گفتم: نه همان آقا گفته اگر عکس من را پاره هم کردند نروید. گفت: نه ما می رویم، یا علی. گفتم: خوب، برو. حالا چه کسی فایده ی آن را برد، فی سبیل الله کتک خورد و زد. فایده را آمریکا و استکبار جهانی برد. تویی که رفتی از منی که نرفتم، مستحق لعنت هم شدی. یا طرف ۵۰۰ تا نشریه چاپ می کند، خودش را بیچاره کرده است و با همه دعوا و منت این را بکش، بعد می گویم : تو چرا سر کلاس نمی آیی؟ می گوید: دنبال کارهای بسیج هستیم و نشریه چاپ می کنیم. نشریه را می بینم. می گویم این خزعبلات چیست که چاپ کرده ای. حیف این همه کاغذ و مرکب نبود، این ها را در مسجد هم بگذاری کسی بر  نمی دارد ، دم در دانشگاه هم کسی بر نمی دارد. خلاصه می گویم: این چه کاری است؟ می گوید: ما مکلف به تکلیف هستیم و مأمور به نتیجه نیستیم. بله همین است. اما احتمالاً خدا شعور و عقل هم داده، کلی غلط دارد، خودت یک بار هم نخوانده ای، کلی اسراف کرده است، حالا هم هیچ. حالا در آن دنیا، کسی که در دنیا عشق و حال کرده که جهنم می رود، هیچ.  آن که مثل گوسفند آمده و رفته و نمره ی بیست گرفته و شغلی داشته است، به او می گویند: همان الاغی که بودی باش. حالا می روند سراغ حزب الله. این ها می گویند: جای ما که بهشت است. می گویند: غلط کردی. این همه را  کتک زدی، اسلام را خراب کردی، حالا باید به همان تعداد بخوری. برو جهنم، تازه بیچاره نه عشق و حالی هم کرده، کتک هم خورده است حالا باید برود جهنم. بچه های فرهنگی شما هم جهنم بروید. چرا؟  نه به خواهری نگاه کردم، نه عرقی و نه ورقی، کلی امر به معروف و نهی از منکر هم کردم ولی پانصد سال جهنم، چرا؟ می گوید اسراف کردی، آن نشریه ها از بیت المال بود. حالا جمهوری اسلامی بی حساب و کتاب بود، آخرت که این طوری نیست دقیق است. تعداد کمی هستند مانند این ها، کسانی هستند که عقلی را که خدا داده آکبند تحویل نداده اند و استفاده کرده اند. عالی هم استفاده کرده اند، هم تشخیص تکلیف داده اند، هم این که در هر لحظه آن تکلیف چه هست و درست هم تشخیص دادند و جایی هم اشتباه تشخیص دادند، خدا می گوید: خوب اشکالی ندارد بیشتر از این عقلت نمی رسید، قبول دارم. این ها کم هستند و می شود آدم این طوری باشد که در هر لحظه خودش را چک کند تا از مسیری که خدا می خواهد انحراف نداشته باشد و عمر جای آزمون و خطا نیست، فرصت نداریم. وقتی بفهمیم درست چه هست، دیگر زمان نداریم، می گوییم ما را برگردان. می گویند: برای خودت حرف می زنی و حالا نوبت حساب و کتاب است ولی جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است و خلاصه این جلسات فرق دارد با درس هایی که می خوانید، کمک می کند به انسان شناسی و جهان شناسی، چه وظایف و تکالیفی دارم و چه مسئولیتی دارم در مقابل این چیزها، لبنانی هست و فلسطینی و انقلابی و مستضعفانی، آیا این ها به من مربوط هست یا نه. در قرآن می گوید: چرا کمک مستضعف نرفتی؟ مثل ! به زمین چسبیدی. آنها کمک می خواستند و نرفتی. اگر قرآن راست باشد که هیچ. برای برآورده کردن توقعات قرآن از خودمان باید جهان را بشناسیم، مثلاً این فلسطینی ها که فریاد می زنند چرا چه کسی ظلم کرده به آنها، واقعاً مظلوم هستند  یا نه و کلاً زندگی می تواند بهتر از این باشد یا نه. همین خوب است. باید چه کار کرد؟ باید همه ی این سوال ها را جواب داد. در همین دانشکده ی اقتصاد می گویند: هر کسی دنبال منافع خودش باشد، دنیا گلستان می شود. یعنی باید همین طور باشد یا دنبال منافع دیگران هم باشیم، هم خودم و هم بقیه، خلاصه چطوری؟ آن آدم های اول که گفتم: تصمیم گرفتند و وقت تلف نکردند، بعضی از ما این قدر این پا و آن پا می کنیم تا وقت مان تمام می شود و این تلف شدن و بی حاصل بودن است. خدا رحمت کند کسی را که بداند چرا و چگونه باید زندگی کند و موقع مرگ خودش از زندگی خودش احساس تهوع نکند و پشیمان نباشد. موقع مرگ خودشان به خودشان نمره می دهند و همان ملاک است، یکی می بیند بی حاصل، یکی دو تا فرصت مناسب، یکی ده تا ولی کاش سی تا بود و خلاصه حسرت می خورد . آن جا دیگر هیچ مزاحمی نیست و نمره ی اصلی را به خودمان می دهیم و برای این که آن لحظه حالمان از خودمان به هم نخورد، باید خودمان و دنیا  را بشناسیم. حالا روی این حرف ها فکر کنید و از کنار اینها بی اعتنا رد نشوید.

*سخنران: دکتر کوشکی

 منبع: بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام والعصر ۸

 ویرایش: بنیاد علمی فرهنگی حیات

ارسال نظر

     


-->