زیباترین پرسپکتیو عالم - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
26th، نوامبر 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 26 th نوامبر 2013 ساعت 5:55 ب.ظ | کد خبر: 9853  

نوشته زیبای علی موجودی:

ساعتی از غروب گذشته است. بازهم خسته از یک روز پرفراز و نشیب دارم از دانشگاه برمی گردم سمت خانه. مثل همیشه سنگین و بغض آلود از حال هوای مه گرفته محیطی که مجبورم تحملش کنم.

مسیرم را تغییر می دهم به سمت شهیدآباد.

درخلوت و سکوت آنجا، احساس آرامشی عجیب به من دست می دهد. کمی قدم می زنم بین ردیف ردیف عشق فراموش شده و زیر لب زمزمه می کنم هرآنچه را که بر دلم سنگینی می کند.

اشک هایم را با آستین لباسم پاک می کنم ومی آیم و می نشینم روی سکوی سیمانی ابتدای یک ردیف و به تصویر مقابلم خیره می شوم . ( همین تصویر پایین)

عاشق این تصویرم. زیباترین پرسپکتیو عالم. هر بار که می آیم دقایقی  از همین زاویه  زل می زنم به روبرویم.

 shahid

دست وحید را روی شانه ام حس می کنم . ردیف مزارها را با انگشت نشانم می دهد و  با همان ارامش همیشگی اش می گوید :

«علی! نگاه کن. این همه آدم به کمال رسیده اند »

و من حسرت زده تر از قبل همچنان نگاه می کنم و بغضی که انگار سراسر وجودم را فرا می گیرد.

من نگاه می کنم و وحید هم نگاه می کند. ثانیه ها همینطور می گذرد و من و وحید همچنان نگاه می کنیم و فقط سکوت  است و بغض . . .

من هنوز دارم اشک هایم را با آستین لباسم پاک می کنم که صدای موتور ۷۰ وحید مرا به خود می آورد.

– علی! بریم؟

برمی گردم سمت وحید.

و باز هم او نیست.

سکوت است و تاریکی . همین.

دست و رویم را می شویم و دوباره با آستین لباسم صورتم را پاک می کنم.

من و وحید همکلاس بودیم و از آن روز که باهم می آمدیم اینجا، یا می رفتیم بهشت علی کنار مزار همسطح زمین و سیمان پوش بهمن درولی یا کنار مزار شهید مصطفی کمال که وحید علاقه زیادی به او داشت، ۱۶ سال می گذرد.

vahid

من و دکتر یامین پور سال ۷۶ درب مسجد نجفیه دزفول

و من وقتی توی گلزار قدم می زنم ، همیشه یاد آن روزها می افتم و به وحید پیامک می زنم که به یادت هستم و دوباره با آستین لباسم اشکم را پاک می کنم.

سال هاست که وحید رفته است تهران و برای خودش شده است «دکتر وحید یامین پور» و یک مجری مشهور و سخنرانی معروف.

و من ، اینجا ، کنار قاب هایی که باآنها حرف می زنم ، یادآن روزهامان می افتم که این همه دیوار نبود.

راستی باید بروم سری بزنم به حاج ابراهیم (جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان که تازه مسافر شده است)

چند مدتی است خوش بحالش شده است و از حرف زدن با سید جمشید سیر نمی شود.

باید بروم کنار حاج ابراهیم.

بروم کمی به او رو بزنم.

حاج ابراهیم دردفراق کشیده است. شاید او سبب خیری شود.

راه می افتم و دوباره همان حرف وحید می پیچد توی گوشم.

«علی! نگاه کن! این همه آدم به کمال رسیده اند»

و من، قدم زنان، دوباره به این فکر می کنم که برای کثیف بودن آستینم ، چه بهانه ای سرهم کنم . . .

 الف دزفول

نظر بینندگان
  1. مشکی زاده says:

    نه تنها شهدا شرمنده ایم …. بلکه
    شهدا شرمنده اند…..
    که پیروانی مثل ما دارند ….

  2. طهورا says:

    سلام
    یوسف ما ز تهی دستی ما آگاه است/به چه امید به بازار رساند خود را؟
    خیلی زیبا نوشتین آقای موجودی.

  3. عطار says:

    زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

    بایداین بار به غوغای قیامت برسم

    من به “قد قامت” یاران نرسیدم، ای کاش

    لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

    آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

    که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

    طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

    نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

    سیب سرخی سر نیزه ست… دعا کن من نیز

    این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم

  4. ﻣﻴﻨﺎ ﻛﺮﻳﻤﻲ ﻣﻘﺪﻡ says:

    ﺗﺸﻜﺮ

ارسال نظر

     


-->