غرب شناسی اثباتی 2 (احمد رهدار) - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
21st، سپتامبر 2012
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 21 st سپتامبر 2012 ساعت 3:38 ب.ظ | کد خبر: 261  

غرب‏شناسى اثباتى

نگرشى بر نقد غرب از دیدگاه امام خمینى

احمد رهدار

قسمت دوم

به نظر میرسد تمدن غرب جدید در سه مرحله بر سایر تمدن‏ها سیطره یافته است:

مرحله توسعه: در مرحله نخست، غرب دست به تولید ارزش زد. روش غرب در این مرحله، یا جعل و تأسیس مفاهیم جدید بود و یا تفسیر جدید از مفاهیم گذشته. به نظر مى‏رسد، مهم‏ترین، عام‏ترین، تأثیرگذارترین و محورى‏ترین مفهوم و ارزشى که غرب در این سطح تولید کرد، تفسیر جدید از مفهوم انسان بود. قبل از غرب قرون ۱۴ و ۱۵ میلادى، جهان‏بینى تمامى اقوام و ملل به‏رغم همه تکثّر و تفاوت‏هایى که داشتند با محوریت خداوند تفسیر مى‏شد، بدین‏گونه که جهان به مثابه هرمى در نظر گرفته مى‏شد که در رأس آن خداوند، در میانه آن انسان و در قاعده آن سایر کائنات قرار داشتند. بدین ترتیب، انسان واسطه خداوند و کائنات بود. در چنین نظامى، مطلوبیت همه مخلوقات از جمله انسان به هرچه بهتر هماهنگ بودن با محور هستى یعنى خداوند بود. در تفکر غرب جدید، این جهت روابط اشیاء از خداوند به سوى انسان تغییر کرد. در این تفسیر، انسان دیگر نه واسطه خدا و کائنات، بلکه خود محور هستى‏قرار گرفت و مطلوبیت اشیاء به هرچه بهتر هماهنگ شدن با انسان بود. در این تفسیر، انسان مبدأ و مقصد هستى تعریف شد.

در غرب، بشر، اول و آخر و محور و مدارهمه چیز است. همه چیز از اوست و همه چیز براى اوست، از آغاز فلسفه جدید در این معنى اصرار مى‏شود که عالم و آدم غایت ندارد. تا تعیین غایات هم به عهده بشر باشد. درست است که کانت غایت را اثبات مى‏کند، اما غایت در نظر او بشر است. دستورالعمل اخلاف او این است که چنان رفتار کنیم که هیچ بشرى را وسیله نینگاریم. زیرا بشر غایت است. بشر در ذات خود غایت است.(۱۱)

یکى دیگر از صاحب‏نظران معاصر در این خصوص مى‏نویسد:

با قطع رابطه لطیف بین خداوند و جهانى که مخلوق اوست، دکارت عملاً خداوند را از جهان تبعید کرد و یا بهتر است گفته شود، جهان را از خداوند دور کرد. از نظر دکارت، اشیایى که خداوند خلق کرده است، آیات و نشانه‏هاى‏خداوند نیستند، این افکار دیگر حتى براى عقیده پیروان اسکولاستیسیسم فلسفى که مى‏گفتند: بین خداوند و جهان نسبتى برقرار است، جایى باقى نمى‏گذارد. هیچ صورتى و یا آیتى از خداوند در جهان نیست، بجز آنچه که دکارت روح یا نفس مى‏نامد و آن را صرفاً و به سادگى با عقل جزیى انسان و افکار روشن و بدیهى که خداوند در آن به ودیعه گذاشته، یکى مى‏داند، چنانکه ژیلسون مى‏گوید: این خداى مفهومى اگر به کار پرستش نمى‏آید، نقصان فلسفه دکارت را رفع مى‏کند. جهان دکارت جهانى صرفاً ریاضى است. جهانى هندسى که در آن هیچ چیز جز امتداد و حرکت نیست و اگر خداوند حکمتى براى خلق این جهان داشته باشد، آن دلایل فقط براى خود خداوند معلوم است و ما کوچک‏ترین عقیده‏اى در مورد آنها و یا حقایق الهى و غایت‏شناسانه نداریم و نمى‏توانیم داشته باشیم.۱۲

بنیان انسان بر چنین تفسیرى، اصل موضوعه و سنگ زیرین مکتب اومانیسم گشت. به نظر مى‏رسد، بیشتر ترجمه‏هایى که از این واژه به فارسى شده است، از جمله: انسان‏باورى، انسان‏محورى، اصالت انسان و… هرچند تا حدّى بیانگر بخشى از حقیقت این واژه مى‏باشند، اما برگردان دقیق آن نمى‏باشند. با توضیحى که داده شد، شایسته و بلکه بایسته است که واژه اومانیسم به انسان‏خدایى یا انسان‏سالارى ترجمه شود. چه، در حقیقت، آنچه در غرب اتفاق افتاد، جابجایى جایگاه خدا و انسان مى‏باشد به گونه‏اى که انسان در محور هستى قرار گرفت و خدا در حاشیه. از این پس، این خدا نیست که براى انسان حدّ و حدود تعیین مى‏کند، بلکه انسان براى خدا حدّ و حدود تعیین مى‏کند. و عجیب اینکه، انسان غربى، در این تعیین حدود و ثغور، بسیار از جاده انصاف دور شد. او، از میان همه زمان‏ها، تنها روز یکشنبه را و از میان همه مکان‏ها، تنها کلیسا را محدوده حضور خداوند تعیین کرد و بلکه با ساختن کاباره‏ها در کنار محراب کلیساها، حتى به خود اجازه داد تا در همان کلیسا و در روز یکشنبه نیز فرصت حضور خداوند را به اقتضاى‏هوس درونى خود تنگ و ضیق کند.

مرحله کلان: در مرحله دوم، غرب قالبى ساخت که به ارزش ساخته شده در مرحله پیشین به بهترین نحو امکان ظهور و بروز مى‏داد. بهترین قالبى که غرب براى ظهور انسان‏خداى مرحله قبل ساخت، قالب دموکراسى بود. در این قالب، همه انسان‏خداها مى‏توانستند ظهور یابند و هیچ حدّى براى آزادى‏هاى این خدایگان جدید وجود ندارد، مگر، آزادى خداى دیگر! از سوى دیگر، براى فرار از هرج و مرج اجتماعى، فرمول نصف + ۱ تولید شد تا در مقام عمل به توقف نرسند. البته در این فرض، باقیمانده‏ها (نصف ۱) همچنان خدایند و آزاد، هرچند در مقام عمل باید به قواعد اجتماعى تأیید شده توسط نصف + ۱ عمل کنند.

مرحله خرد: در مرحله سوم، غرب فرمولى تولید کرد که کاملاً برآمده از ارزش تولید شده در سطح توسعه و مناسب با قالب تولید شده در سطح کلان بود. این فرمول‏ها در حوزه‏ها و رشته‏هاى مختلف علمى از جمله مدیریت، سیاست، روان‏شناسى و… ساخته شد و در همه موارد، جلوه تامّ و تمام انانیت انسان‏خدایان بود. به عنوان مثال؛ در روان‏شناسى‏آنچه خود را عیان کرد، اعتماد به نفس(۱۳) بود، وقتى سیاست شکل گرفت، به بهترین نحو مبین پدرسوختگى بود، مدیریت در ذیل فلسفه یوتالیتاریانیسم و سودانگار گرفت و…

حضرت امام خود نیز چنین شیوه‏اى را به کار گرفتند و در هر سه سطح توسعه، کلان و خرد، در برابر موضع غرب، موضع گرفتند. ایشان در سطح توسعه، در برابر مفهوم و ارزش انسان‏خدایى و انسان‏سالارى غربى، از مفهوم و ارزش الله‏سالارى سخن راند و از آن پس، تلاش کرد تا آن را در همه مفاهیم و ساختار اندیشه سیاسى خود اشراب کند. در گام بعدى و در سطح کلان، بهترین قالبى را که بتواند مجلى و مظهر این ارزش الله‏سالارى باشد، تحت عنوان ولایت مطلقه فقیه ساخت که در آن، ولى فقیه، با یک واسطه کار خدا را انجام مى‏داد. چه، او نائب امام زمان (عج) بود و امام زمان (عج) جانشین و خلیفه خدا بر روى زمین. در گام نهایى و در سطح خرد، حضرت امام نیز براى حوزه‏هاى مختلف مدیریت، روان‏شناسى، سیاست و… دست به فرمول‏نویسى زد. در این فرمول‏ها آنچه عیان و بارز است، همان ارزش سطح توسعه یعنى الله مى‏باشد؛ یعنى در مدیریت آن، نه نفع شخصى که مصلحت عمومى لحاظ مى‏شود و در سیاست آن نه پدرسوختگى، بلکه عدالت و اخلاق حضور دارد و در روان‏شناسى آن نه انانیت و نفسانیت انسانى، بلکه فیض دمادم و دایم‏التزاید الهى مطرح است و در… بر این اساس، روشى که حضرت امام در پیش گرفت، در هر سه سطح توسعه، کلان و خرد، متناظرهاى نوع غربى خود از جمله انسان‏سالارى، دموکراسى(۱۴× و… را به چالش کشید.

ب) ارایه تصویر منسجم و وحدت‏بخش از اسلام (نقد روش دوئال و پلورال غرب)

غرب، روشى پلورال و متکثر دارد. چه، مبانى مهم معرفتى آن نیز، نسبیت و پلورالیسم مى‏باشند. این روش و مبنا باعث شده است تا غرب در تحلیل بسیارى از موارد، هم عاجز باشد و هم ارتباط آنها با یکدیگر را نتواند ترسیم کند. مثل اینکه از چینش منظم و غایت‏مدار دانه‏هاى متکثر یک تسبیح عاجز باشد. نتیجه این مى‏شود که غرب، هرگز نتواند یک کل معطوف به غایت خاصى را در یک دستگاه منطقى منسجم و قابل دفاع بسازد. البته این بدین معنى نیست که در غرب، اشیاء، مفاهیم، رفتارها، اندیشه‏ها و… غایتى ندارند، بلکه بدین معنى است که باید میان ما لاجله الحرکه و ما الیه الحرکه تمایز گذاشت. در غرب، ما الیه الحرکه هست، اما ما لاجله الحرکه نیست. والتر استیس در کتاب دین و نگرش نوین خود این مطلب را با این مثال توضیح مى‏دهد که: قبل از رنسانس، در بالا رفتن از یک تپه، مهم‏ترین سوءال، چرا بالا رفتن بود و پس از رنسانس، سوءال از چرایى، جاى خود را به سوءال از چگونگى داد و مهم‏ترین سوءال این شد که چگونه باید بالا رفت. در هر دو زمان، عملْ واحد است، اما قبل از رنسانس این عمل معطوف به غایتى بوده است (داراى ما لاجله الحرکه مى‏باشد) و پس از رنسانس تنها به فرایند توجه شده و نه نتیجه و لذا فقط چگونگى کار در معرض سوءال و پرسش قرار گرفته است. غفلت از نگاه غایت‏مدارانه باعث شده است تا غرب، تنها به تحلیل وضعیت حال بپردازد و با کمى مسامحه، در دام اکنون‏زدگى بیفتد و به همین علت، در دام کثرت و پیچیدگى و نه وحدت و انسجام.

حضرت امام در ادامه راه اسلاف خود، نگرشى از اسلام را ارایه کرد که هم روش و هم مبناى غرب را به چالش مى‏کشید. وى همچنان که بسیارى از مفسرین، از جمله مرحوم علامه طباطبایى در ذیل آیه ۲۱۳ سوره بقره فرموده‏اند بر خلاف غرب که در تفسیر جهان، مبناى نسبیت و پلورالیسم را برگزیده‏اند، جهان‏بینى وحدت‏بخشى از اسلام ارایه نمود.۱۵ غرب، با توجه به مبنا و روش پلورال خود، ناگزیر شد تا میان بسیارى از حوزه‏ها فاصله اندازد و تفکیک قایل شود. به عنوان مثال؛ در اندیشه غربى، حوزه‏هاى دین از سیاست، اخلاق از قدرت، دانش از ارزش، دین از دنیا و… جدا از همدیگر مى‏باشد. حضرت امام با تکیه بر مبانى دینى، تفسیرى از حوزه‏هاى مختلف ارایه دادند که همه آنها را بسان دانه‏هاى یک تسبیح که معطوف به یک غایتى کنار یکدیگر و در ارتباط با یکدیگر چیده شده‏اند، قرار مى‏داد. در اندیشه دینى حضرت امام ، دیانت، عین سیاست است، اخلاق در حاق قدرت سریان مى‏یابد، دانش‏ها متضمن ارزش مى‏باشند و ارزش‏ها، خود دانشند، دنیا، پل و معبر آخرت است و … .

چنین نگرش وحدت‏بخشى، اساس نگرش پلورال و دوئال غربى را به چالش مى‏کشد و زاویه دید محدود و بسته آن را عیان مى‏کند. این تفکر، ساحاتى را به روى بشر باز مى‏کند که در اندیشه غربى کاملاً از آنها غفلت شده است. چه، در تفکر حضرت امام ، بى‏آنکه هیچ یک از مقولات و حوزهاى مختلف دنیا، قدرت، اخلاق، ارزش، دانش و… نفى‏شود، در ارتباط با یکدیگر تفسیر مى شوند و مجموعه آنها یک کل منسجمِ معطوف به غایتى را ترسیم مى‏کنند.

ج) معرفى راهبردهاى عملى براى رویارویى با غرب

حضرت امام در گام اثباتى سوم خود در برابر غرب، تلاش کرد تا داشته‏هاى جوامع شرقى به‏ویژه اسلام را به آنها نشان دهد و در مواردى به داشته‏هاى آنها بیفزاید. چند محور مهم و عمده‏اى که معظم‏له در این خصوص بر آنها تأکید داشتند، عبارتند از:

۱) اسلام به عنوان منبعى که به طور آشکارى قادر به رفع نیازهاى انسانى، چه در حوزه مسایل فردى و چه در حوزه مسایل اجتماعى مى‏باشد.

۲) استقلال کشورهاى شرقى در برابر کشورهاى غربى؛ بدین معنى که اولین و مهم‏ترین گامى که باید مصلحان و رهبران سیاسى جوامع شرقى براى پیشرفت کشورهاى خود انجام دهند، رها کردن آنها از سلطه و قیمومت کشورهاى‏غربى باشد.

۳) شرق، هویتى مستقل در برابر غرب؛ بدین معنى که تمدن شرقى، تمدنى تاریخى، موءثر و پویاتر از غرب مى‏باشد و براى ادامه حیات خود هیچ نیازى به گدایى از تمدن غرب ندارد.

۴) ایمان و باور به خود داشتن؛ بدین معنى که انسان‏هاى ستم‏دیده، مادام که خود را به طور مستقلى در برابر انسان‏هاى ستمگر قرار ندهند و جرأت نه گفتن به هر ستمگر و مستکبرى را به خود ندهند، امکان دست‏رسى به یک زندگى آزاد انسانى را نخواهند داشت.

به عنوان نمونه به برخى از مصادیق اصول کلى در کلام حضرت امام اشاره مى‏شود:

اسلام؛ رفع‏کننده نیازهاى فردى و جمعى

ممالک اسلامى تا اسلام را نیابند نمى‏توانند زندگى شرافت‏مندانه بکنند. مسلمین باید اسلام را پیدایش کنند. اسلام از دست‏شان فرار کرده… مسلمین اگر… آن سیاستى که در حج به کار رفته است… را پیدا کنند، کافى است براى‏اینکه استقلال خودشان را پیدا کنند، ولى مع‏الأسف ما گم کردیم اسلام را. آن اسلامى که الآن دست ماست به کلى از سیاست جدایش کردند، سرش را بریدند، آن چیزى که اصل مطلب است از آن بریدند و جدا کردند و مابقى‏اش را دست ما دادند.(۱۶×

استقلال؛ ضرورت تاریخى جوامع شرقى

مسلمین اگر… آن سیاستى که در حج به کار رفته است… را پیدا کنند، کافى است براى اینکه استقلال خودشان را پیدا کنند، ولى مع‏الأسف ما گم کردیم اسلام را. آن اسلامى که الآن دست ماست به کلى از سیاست جدایش کردند، سرش را بریدند، آن چیزى که اصل مطلب است از آن بریدند و جدا کردند و مابقى‏اش را دست ما دادند.(۱۷)

شرق؛ تمدن برتر از غرب

تا ملت شرق خودش نفهمد این معنا را که خودش هم یک موجودى… یک ملتى… یک جایى است، نمى‏تواند استقلال خودش را به دست بیاورد… با تبلیغات بسیار زیاد… طورى کردند که ملت شرق خودش را به‏کلى در مقابل غرب و در مقابل ابرقدرت‏ها باخته است و گم کرده… مکتب بزرگ اسلام که رأس همه مکاتب است و در شرق است، شرق او را گم کرده است تا این را پیدا نکند شرق و نفهمد مکتبش چه است و خودش چه است و خودش هم یک موجودى است و کشورش هم یک کشورى است، نمى‏تواند مقابله کند با غرب براى اینکه هر جور مقابله‏اى که بکند، آنها روى آن تبلیغاتى که دارند این مقابله را خنثى مى‏کنند.(۱۸)

شرق باید… خودش را که گم کرده پیدا کند. اینها با تبلیغات خودشان ما را همچو… غرب‏زده کردند که همه… مفاخر خودمان را یادمان رفت، براى خودمان دیگر چیزى قائل نیستیم… ما تا نفهمیم که محتاج به آنها نیستیم، نفهمیم که آنها محتاج به ما هستند، نه ما محتاج به آنها، نمى‏توانیم اصلاح بشویم. شرق همه چیز دارد… همه چیزش از غرب بهتر است، فقط تهى‏اش کردند از خودش. ما تا خودمان را پیدا نکنیم… نمى‏توانیم سرپاى خودمان بایستیم. باید از مغزهاى‏ما اسم غرب زدوده شود… شرق باید درِ غرب را ببندد… غرب به ما یک چیزى که مفید به حال ما باشد نخواهد داد و نداده است. غرب هر چه به این طرف فرستاده آنهایى بوده که براى خودش مفید بوده است، حالا مضرّ به حال ما باشد یا نباشد مطرح نیست.(۱۹)

خودباورى؛ تنها طریق موفقیت ما در برابر غرب

حضرت امام فقدان روحیه خودباورى در میان انسان‏هاى شرقى به‏ویژه قشرهاى تحصیل‏کرده آنها را یکى از عوامل اصلى انحطاط و عقب‏ماندگى جوامع شرقى مى‏داند. البته حضرت امام به هنگام استعمال واژه عقب‏ماندگى براى‏جوامع شرقى ، به ندرت آن را در مقایسه با جوامع غربى به کار مى‏برد، چه، معتقد است که اساساً تمدن شرقى به لحاظ دربر داشتن آموزه‏هاى انبیاء الهى غنى‏تر و پویاتر از تمدن غربى مى‏باشد، بلکه منظور معظم‏له از به کارگیرى این واژه، تأکید بر این مطلب است که جوامع شرقى نتوانسته‏اند متناسب با داشته‏هاى خود پیش روند. از اینرو، حضرت امام سخت تلاش مى‏کند تا انسان‏هاى جوامع شرقى را به آنچه خود دارند توجه و تنبه دهد. به عنوان مثال؛ معظم‏له حتى به مقوله علم و تحصیل در غرب نیز در مقایسه با تحصیل در شرق به دیده تردید و پایین‏ترى مى‏نگرد و مى‏فرماید:

یک همچو مغزهایى که همه چیز را از آنجا مى‏دانند و مع‏الأسف دامن زده به تمام تبلیغاتى که بوده است… به اینکه… تا یکى دلش درد مى‏گیرد برود اروپا، یکى مى‏خواهد چند کلمه چیزى یاد بگیرد برود اروپا، شما اگر اینهایى که رفتند اروپا و تحصیل به خیال خودشان کردند بیاورید با آن کسى که صحیح در اینجا تحصیل کرده باشد (والاّ اینجا هم تحصیل صحیحى براى ما درست نکردند) اگر مقایسه کنید، مى‏بینید که اینکه رفته اروپا، رفته تفریح بکند، رفته کاغذ بگیرد بیاید اینجا، تحمیل مردم بشود، اجازه بگیرد، اجازه تحمیل به مردم، آن دیپلمى را که به جوان‏هاى ما مى‏دهند خیلى آسان‏تر و زودتر است از آنکه به خودشان مى‏دهند، براى اینکه خودشان مى‏خواهند دانشمند بشوند، ما را مى‏خواهند نگذارند، ما را همچو کردند که هر چه هست از آنجاست و خودتان هیچ چیز نیستید. این را باید به خودمان اثبات کنیم که ما هم آدمیم، که ما هم هستیم در دنیا، که شرق هم یک جایى است، همه‏اش غربى نیست، شرق هم یک جایى است که خزائنش بیشتر از همه جا و متفکرینش بیشتر از همه جا بوده است.(۲۰)

۲ ـ ۳) روش‏هاى سلبى

الف) نطریه سیستم‏ها (به هم زدن استانداردهاى جهانى)

بر اساس نظریه سیستم‏ها، هر سیستم Box))، داراى یک ورودى (داده، نهاده، درون‏داد)، یک خروجى (بازده، برون‏داد) و یک تأثیر و تأثر متقابل میان این دو (بازخوراند) مى‏باشد. در درون این سیستم عناصرى مرتبط با هم و در یک نظم و سیاق معطوف به هدفى خاص وجود دارد.(۲۱) به لحاظ علمى، در یک سیستم مطلوب، با کم‏ترین Minimum)) داده باید به بیش‏ترین Maximum)) بازده رسید. این حالت زمانى مى‏تواند به وجود آید که عناصر درون سیستم در جایگاه و شرایطى کاملاً استاندارد قرار گرفته باشند. به هر میزان که این جایگاه و شرایط از حالت استاندارد خود فاصله گیرد، به همان میزان، از مقدار بازده کم خواهد شد.(۲۲)(خودم:رد یک نظر با زیر سوال بردن ورودی های آن، بازیر سوال بردن نتایج آن، باارائه دادن الگوی بهترو… )

حضرت امام نیک مى‏دانست که طراح سیستم جهانى فعلى مسلمانان نیستند، از اینرو، منطقاً خروجى این سیستم هم نمى‏تواند به نفع مسلمانان تعریف شده باشد، چه، طراح هر سیستمى تلاش مى‏کند به گونه‏اى سیستم خود را طراحى کند که خروجى آن به نفع خودش و به ضرر دشمنش باشد. با این فرض، معظم‏له مى‏دانست که به هر میزانى که کارآمدى سیستم رقیب را به چالش کشد، در حقیقت، رقیب را ضعیف کرده است. یکى از مهم‏ترین و در عین حال مطمئن‏ترین راه‏هایى که مى‏توان رقیب را ضعیف کرد و به چالش کشاند این است که استاندارد عناصر درون سیستم حاکم بر وى را به هم زد. بر این اساس، حضرت امام که مى‏دانست که به هر میزان که موفق شود، استانداردهاى غربى‏را به هم زند، به همان میزان رقیب را تضعیف نموده است، برنامه‏هاى نظرى عملى خود را در جهت خروج از سیستم جهانى تنظیم کرد.

از مهم‏ترین موفقیت‏هاى حضرت امام در برابر غرب این است که تلاش کرد تا آنجا که ممکن است مفاهیم، ساختار و متدهاى عملى کردن اندیشه خود را خارج از متناظرهاى آنها در اندیشه غربى و بلکه در جهات مخالف آنها تنظیم کند.(۲۳) در جهانى که ادبیات آن، ساختارهاى سیاسى اجتماعى آن، نظام تعلیم و تربیت آن و… جهان‏شمول و تحت سیطره غرب قرار گرفته است، حضرت امام به هیچ کدام آنها تن نداد. به عنوان مثال؛ در زمانى که معظم‏له در نجف اشرف، در مقام تئوریسین حکومت اسلامى اصول یک حکومت اسلامى مطلوب را تبیین و ترسیم مى‏کرد که محصول آن تلاش‏ها در دو کتاب بیع و ولایت فقیه گردآورى شده است ادبیات حاکم سیاسى متشکل از مفاهیمى چون: احزاب، پارلمان، رأى‏گیرى، دموکراسى و… بوده است، اما هیچ یک از این مفاهیم حتى یک بار در این دو کتاب به کار نرفته است، بلکه حضرت امام مفاهیم کلیدى اندیشه سیاسى خود را برآمده از ادبیات دینى تنظیم کرد که از جمله آنها مى‏توان به: مسجد، هیأت‏هاى مذهبى، بیعت، شورا، مستضعفین و… اشاره کرد. در ساختار سیاسى نیز، وى، طرحى‏ریخت که هیچ معادل مشابهى در نظام سیاسى موجود نداشت. نظام سیاسى مبتنى ولایت فقیه، نظامى‏منحصر به فرد بود و در هیچ جاى دنیاى معاصر حضرت امام معادل نداشت. نهادهاى هماهنگ و تشکیل دهنده این نظام نیز، منحصر به فرد بود. به عنوان مثال؛ در هیچ نظام سیاسى، نهادهاى کمیته امداد، جهاد سازندگى، دادگاه ویژه روحانیت، سپاه، بسیج، بنیاد شهید و جانبازان، بنیاد مستضعفین، و… معادل ندارند. این مفاهیم، این ساختار و این نهادها همه آنها منحصر به فرد و ناشى از ابتکار خود حضرت امام در نظام‏سازى سیاسى وى مى‏باشد.(۲۴) منحصر به فرد بودن مفاهیم، ساختار و نهادهاى نظام سیاسى حضرت امام ، از چند جهت مى‏توانست غرب را به چالش کشد:

۱) تحقق چنین نظامى در عالم خارج، به خودى خود مى‏تواند دلیلى براى امکان خروج از سیستم جهانى غرب باشد. به عبارت دیگر؛ تحقق نظامى خارج از چارچوب تعریف شده جهانى، بى‏بدیل بودن و تک‏نسخه بودن نظام جهانى را به چالش مى‏کشد. غرب به‏ویژه از پایان قرن نوزده، تلاش کرده است تا نظام خود را به عنوان آخرین نسخه نظام‏هاى بشرى تعریف کند. این مطلب در جاى‏جاى مطالب تئوریسین‏ها و نظریه‏پردازان غربى خود را عیان کرده است. برخى از آنها از جمله، والرشتاین (در نظام واحد جهانى)، تافلر (در موج سوم)، هانتینگتون (در برخورد تمدن‏ها) و… اساساً مهم‏ترین تئورى‏هاى علمى خود را به اثبات همین مطلب اختصاص داده‏اند.


پگاه حوزه ۱۶۰

ارسال نظر

     


-->