قمر بنی هاشم عباس بن علی به روایت دیگران/کتاب ماه به روایت آه - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
15th، نوامبر 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 15 th نوامبر 2013 ساعت 4:04 ب.ظ | کد خبر: 9502  

کتاب «ماه به روایت آه» مجموعه‌ای از روایت‌های افراد مختلف است از حضرت ماه بنی هاشم. روایت‌هایی معتبر و خواندنی از افرادی که حضرت ماه یعنی ماه بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس را می‌شناختند و می‌توانستند از او روایتی دست اول بدهند. “ماه به روایت آه” عنوان تازه ترین اثر منتشر شده ی ابوالفضل زرویی نصرآباد و روایت او از زندگانی و شخصیت حضرت ابوالفضل العباس(ع) – ماه بنی هاشم – است. نویسنده در این کتاب کوشیده تا از زبان دوازده راوی ، ناگفته هایی از قبل و بعد از شهادت پرچمدار کربلا را با امانتداری ، پایبندی به مستندات تاریخی و روایی و پرهیز از اغراق ، روایت کند.  زرویی در نگارش این دوازده روایت ، با تکیه بر منابع دست اول تاریخی و مطالعه و فیش برداری از قریب شصت کتاب ،ضمن رعایت ایجاز ، پرهیز از اطناب و نگاه احساسی ، متنی خواندنی و قابل اعتماد و استناد فراهم آورده است؛ متنی که در عین سادگی ساختار ادبی محکم و قابل تاملی دارد. به جز یک راوی (زید بازرگان) تمام راویان کتاب (مسلم بن عقیل ، فاطمه کلابیه ، حضرت زینب ، امام حسین علیه السلام ، ام کلثوم ، لبابه ، عبدالله بن ابی محلّ ، کزمان ، شبث بن ربعی ، سرجون و عبیدالله بن عباس) شخصیتهای واقعی اند.در ادامه مروری داریم بر روایت‌های مختلف از حضرت ماه در کتاب زیبای«ماه به روایت آه»:

**همه راه‌ها به عمویم ختم می‌شود

مسلم بن عقیل:

این علی است؛ عموی من، جانشین  و داماد پیامبر، جنگاور افسانه‌ای، صاحب ذوالفقار، همبازی کودکان یتیم، داناترین مرد جهان، بخشنده‌ترین انسان روی زمین، شیر خدا و کارگر سخت کوش نخلستان‌های مدینه… و این منم؛ مسلم پسر عقیل، نوه ابیطالب، برادرزاده علی، همو که عموی من است، جانشین و داماد پیامبر، جنگاور افسانه‌ای… در خاندان ابی طالب،‌همه راه‌ها به عمویم ختم می‌شود.

**پسرم تو مثل حسن و حسین نیستی…

ام البنین:

خوشا به حال فاطمه و فرزندانش. مردم،‌ سال میلاد و چه بسا روز تولد آنها را به خاطر می‌سپارند ولی طفل من،‌ افسوس. چه کسی جر من روز و سال ولادت او را به خاطر خواهد سپرد؟ از آن روز که پا به این خانه گذاشتم، خود را نه بانو که خدمتگزار و کنیز این خانواده شمردم و اینک این طفل که باید به او بیاموزم که گرچه همچون حسن و حسین، فرزند علی است ولی فرزند فاطمه دختر پیامبر نیست. آه اینان سرور جوانان بهشت و نور چشمان پیامبرند.

**اگر حسین بن علی را تنها بگذارند…

عبدالله بن ابی محل:

با اینکه شمر برای حرکت بی‌تاب بود، گفتم: خدا امیر را قرین صلاح بدار. من نیز خواسته‌ای دارم.

-بخواه که دریغ نمی‌کنیم.

چهار تن از عمه زادگان من با حسین همراهند، اگر صلاح بدانید برای آنها امان نامه‌ای بنویسید.

-به چشم حتما می‌نویسیم. اگر حسین بن علی را تنها بگذارند، حاضریم برای تمام همراهانشان امان‌نامه بنویسیم.

دقایقی بعد،‌شمر بن ذی الجوشن با حکم و من با امان نامه از دارالعماره کوفه خارج شدیم.

**تو را برای شکستن کمر پسر فاطمه فرستاده‌اند

کزمان

با لبخندی تلخ گفت: پس بی آنکه خود بدانی تو را برای شکستن کمر پسر فاطمه فرستاده‌اند. می‌دانی عباس کیست؟ او پرچمدار و سپهسالار و تکیه گاه حسین است. او برای حسین علاوه بر برادر به منزله هارون برای موسی و علی برای پیامبر خداست… آن چهار تن را می‌بینی؟ همانها که مشغول گردآوری خار و هیمه‌اند. آنکه که یک سر و گردن از همه بلندتر است و چهره‌اش به ماه شب چهاردهم می‌ماند، عباس بن علی ماه بنی هاشم است و آن سه جوان زیباروی رعنا که با او همراهند، برادران او و پسران علی و فاطمه ام البنین اند. «جون» میگ‌فت که در خدمتگزاری به حسین آنها سخت‌ترین کارها را بر عهده می‌گیرند و غلامان را از انجام آن معاف می‌دارند…

لبابه:

وقتی همسرم عباس، با لبخند از سختگیری‌های مادرش در تربیت فرزندانش می‌گفت و می‌گفته که مادرش نخستین مربی شمشیر زنی و تیراندازی او و برادرانش بوده، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که این فرشته مجسم و این تندیس بی نقص لطافت و زنانگی، نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد…

**در میان بهت همه حسین را به عباس سپرد

زینب (س)

پدرم درست عباس را در یک دست و دست حسین را در دست دیگر گرفت. او بهترین تصمیم را گرفته بود. همه از میزان علاقه و دلبستگی متقابل حسین و عباس به همدیگر با خبر بودند و چه خوب که در این لحظات عباس را به حسین می‌سپرد.

اما در میان بهت و حیرت همگان، او دست حسین را در دست عباس گذاشت و گفت: عباس جان برادرت حسین را بعد از خدا به تو می‌سپارم. همچون چشمانت از او مراقبت کن. مبادا او را تنها بگذاری؟

-به چشم ای امیر مومنان

و با چشمانی اشکبار دست پدر و برادرمان حسین را بوسید.

**غلام ماه سیما و فرشته خصال حسین

زید بازرگان:

غلام ماه سیما و فرشته خصال حسین، پیش از آنکه لب به پرسش باز کنیم، پاسخ داد: کوتاه زمانی است که چاه این منزلگاه خشکیده است. در این مدت به فرمان سرورمان حسین، هر روز با مشک‌هایی پر از آب بدین جا می‌آییم و به انتظار کاروانیان می‌مانیم تا به جرعه‌ای آب ، میهمانشان کنیم و از آنان بخواهیم تا بر ما منت گذارند و در شهر پیامبر میهمان فرزند او باشند.

**آنها فقط آن چهل پنجاه نفر نبودند

شبث بن ربعی:

از دور صدای عمر بن سعد را می شنویم که بر سر عمروبن حجاج زبیدی فریاد می‌کشد: خدا رویت را سیاه کند ای عمرو، مگر تو را با پانصد نفر مامور بازداشتن یاران حسین از آب نکردیم؟ می‌شود بگویی چه طور با پانصد نفر نتوانسته‌ای مانع از چهل پنجاه نفر بشوی؟

-آخر ای امیر، فقط آن چهل پنجاه نفر نبودند. عباس بن علی هم با آنان بود.

-عباس؟ خوب. چند نفر لازم داری تا دیگر از عباس نترسی؟ هزار نفر؟ دو هزار نفر؟

اگر چهار هزار نفر در اختیارم بگذارید، خیالتان را از بابت آب آسوده خواهم کرد.

**در نبود تو…

ام کلثوم:

به چهره آرام و متین برادرم عباس چشم می‌دوزم که با آن چشمان درشت نیمه باز، با لبخندی تلخ به آسمان می‌نگرد. به یاد جملاتی می‌افتم که برادرم حسین، پس از شهادت عباس، با بغضی تلخ و سنگین بر زبان آورد:«عباس جان برادرم، چشمانی که دیشب از بیم رویارویی با تو، رنگ خواب و آرامش ندید، امشب آسوده خواهند خفت، اما آنان که شب پیش در پناه امن حضور تو آرمیدند، امشب در نبود تو، رنگ خواب و آرامش نخواهند دید.»

حسین (سلام بر او)

آه ، آه ، آه… عباسم! آیا در خوابی که امید بیداری‌ات را داشته باشم؟ بر من دشوار است که تو را بر این زمین تفته، غرقه به خون بنگرم…

**لوای حسین تا عصر عاشورا بر زین اسب عباس در اهتزار بود

سرجون:

روز دیگر که غنایم سپاه حسین را به نمایش گذاشتند، خلیفه مسلمین، پدرتان یزید سه بار در برابر لوای حسین نشست و برخاست و و با اعجاب و تحسین گفت: یا للعجب! شگفتا غیرت و حمیت و شجاعت حامل این پرچم که حتی اجازه نداد بر تیر پرچم نیز خدشه‌ای وارد شود و هنگامی که زحربن قیس گفت: پرچم را پس از کشتن حسین، با سختی و مشقت از زین عباس بن علی بیرون کشیدیم. عباس لوای حسین را چنان بر زین اسب خود استوار کرده بود که حتی پس از قطع دو دست و تیرباران او که باعث فرو افتادنش از اسب شد، لوای حسین تا عصر عاشورا بر زین اسب عباس در اهتزاز بود. خلیفه چنان متاثر شد که انگشت به دهان گزید.

**او از خدا نیز دل می‌برد

عبیدالله بن عباس بن علی:

برادر زاده‌ام عبیدلله، کربلا محل مفاخره و دلبری عاشقان بود. شیعه همان مذهب و مکتبی است  که در آن خدا عاشقان را به جرم عاشقی کشته می‌خواهد و عاشورا یکسره عشق بود، عشق در عشق و غوغای عشق بازان. در کربلا معشوق اول حسین بود که با شصت و هفت زخم شمشیر و نیزه بر بدن مطهرش، عشق مجسم بود و معشوق دوم برادردیگرم عباس بود که به راستی توقع خداوند را نسبت به دلبری و عاشقی آدمیان بالا برد… آری نازنینم. پدرت در آن روز شاد بود و چگونه شاد نباشد کسی که علاوه بر عشق بازی در شجاعت و ادب و وفاداری و کرامت و جوانمردی نیز دل از خدا می‌برد؟

13920630000580_PhotoA

فارس

ارسال نظر

     


-->