پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب

نفس هایی که به سختی بالا می آمد…‎

دلم شکست از این قصه های بی پایان

و دیگران سکوت میخواهند

 چگونه بگذرم از این ترانه های دلم

که غصه سنگین است

این یکی از خاطرات دختریه  که باباش جانبازه، ایثارگره، شیمیاییه، اون بابای فداکار می بینه که بچه اش حرف می خوره، می بینه که همسر و خانواده اش حرف میخورن امّــا نه اون بابا ونه خانواده اش حرفی نمی زنند.
ــ اون وقتا بابام 30 نوع دارو می خورد، خیلی هاشون روزی سه بار بودن. یادمه 5-4 سال بیشتر نداشتم، هیچی نمی دونستم فقط و فقط می دیدم..

دیدم که توی یکی از نیمه شبهای تابستونی که تقریباً همه مردم شهر زیر کولر خوابیده بودن و شهر در سکوت و آرامش به سر می برد، تمام ما بیدار بودیم، بیدارِ بیدار… چون اصلاً حال بابام خوب نبود… جلوی کولر دراز کشیده بود و سرفه کنان و با خس خس سینه می گفت گرممه… سوختم… چند لحظه بعد می گفت سردمه…

این وضع تا اذان صبح ادامه داشت و همه ی خانواده با چشم های نگران به چشم های پدرخیره شده بودند…

ریه های بابام آب آورده بود. بابام برای اینکه از دست اون سرفه های لعنتی رها بشه، مجبور بود نشسته استراحت کنه. خواهرم یه عالمه بالش گذاشت اینورش، یه عالمه دیگه هم اونورش، تا یه کم راحتی بابام رو فراهم کنه امّـــا هنوز هم برای بابام از خواب خبری نبود…

وقتی تقریباً همه چراغ ها خاموش شد با اینکه کوچیک بودم،نمیدونم چی شد که یه دفعه به سجده رفتم و گریه کنان برای بابای جانبازم دعا کردم. چند نفر از اعضای خانواده با صدای گریه ام کنارم اومدن و گفتن چی شده؟ ولی من حرفی نزدمو فقط گریه کردم. اونا من رو نوازش کردند و من از بس که چشمام ازگریه و خواب آلودگی داغ بودند، سریع خوابم برد…

اما فقط بابام و خداش می دونن که اون شب تا صبح برای بابام چی گذشت…

الان من دیگه بزرگ شدم. از اون همه حرف که به من و خانواده ام زدند و می زنند و خواهند زد…. تنها چیزی که برام باقی مونده،یه مامان و بابای مریضه و خاطراتی از صدای”پیس…پیس… اسپری دارویی بابام”

ولی مردم شهر هنوز در خوابند چون بعضی روزها، بعضی جاها، بعضی از کسانی که بی خبرند، حرف از سهمیه میزنند. سهمیه ی فرزندان ایثارگر.

وقتی صحبت از سهمیه میشود، می گویند: «این چه عدالتیه که یه بچه ی ایثارگر با سهمیه ی باباش، باید یه رشته ای تو دانشگاه قبول بشه که حقـش نیست؟ کاشکی باباهای ما هم می رفتن و شهید می شدن!!!».

توی این چند سال همیشه با خودم میگفتم از بس ما حرفی نمی زنیم همه هـــــــرحـــــــرفـــی میزنند. اما این بار اوضاع فرق می کرد، این خاطره رو برای آن هایی گفتم که میگن:«کاشکی باباهای ما هم می رفتن جبهه». مطمئنم اگر اون موقع که این حرفو میزنن بگم”اگه بابات شهید بشه”می پرند وسط حرفمو میگن”خـدااا نکنه”

ولی می خواهم بگویم شاید آن وقتی که پدرت برای رفاه تو تلاش می کرد، ایثارگران و کسانی که الان شهید شده اند، در حال انجام عملیات بودند. شاید آن موقع که شما برای کنکور در آرامش درس می خوانید، خیلی از بچه های شهید در فکر پدرند و در نبود محبت پدرانه، اشک شبانه میریزند [این قسمت مطلب رو تنها دخترانی که پدرشون رو از دست دادند، به خوبی درک میکنند] و خیلی از بچه های جانبازها… .هِـــــــــــــی بگذریم.

دوست خوب من مطمئن باش اگر هم برای بعضی ها سهمیه ای باشد، ناحقی در حق کسی نخواهد شد و ارزش وجود شخصی مثل پدر در هر خانواده ای بسیار بیشتر از سهمیه ایست که به خاطر آن بخواهیم روح ایثار و گذشت این بزرگ مردان را زیر سوال ببریم.

« وَ آخــــــــــــِرُ دَعـــــــوانــا أنِ الـحــمـد لله رب العـــالمـــین»

933832

اخبار مرتبط