همیشه مرا بانو صدا می کرد/ گفت تو میتوانی تضمین کنی من در خانه باشم و هیچ اتفاقی برایم نیفتد؟ / زنگ زد و گفت فقط حرف بزن میخواهم صدایت را بشنوم - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
13th، ژوئن 2016
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 13 th ژوئن 2016 ساعت 10:23 ب.ظ | کد خبر: 44193  

دزمهراب: شهید امیر علی هیودی اولین شهید مدافع حرم شهرستان دزفول است

امیر علی هویدی متولد الیگودرز ، ساکن دزفول

عاشق امام حسین بود عاشق…همیشه هر چه از حضرت می خواستند به ایشان دادند.

فروردین سال ۸۶عقد کردیم و شهریور عروسی و دقیقا در محرم همان روزی که با من نامزد کرد همان روز وداع کردیم.

سال ۹۰ خداوند هدیه زندگی ما را داد و صاحب فرزند نازنینی به نام یسنا شدیم.

۲سال بود که پیگیر رفتن بود وهرکاری می کرد نمی شد

همیشه ازمن ناراحت می شد ومیگفت تو راضی نیستی من بروم وگرنه اگر تو راضی باشی من را می طلبد.

من هم می گفتم راضیم به شرطی که سالم برگردی پیشم

همیشه می گفت آرزویش شهادت است و به یسنا دخترمان میگفت: دعا کن بابا شهید شه

ماه رمضان پارسال خیلی برای برات شهادتش گریه کرد، گریه می کردم و می گفتم چرا اینجوری میگی؟

 میگفت بانو شهادت در رکاب آقا امام زمان (عج) لیاقت میخواهد…

آخر مزد اشک هایش را گرفت….

*در ادامه مصاحبه جذاب و خواندنی دزمهراب با این بانوی مقاوم را می خوانید:

– ابتدا ماجرای رفتن شهید به سوریه را تعریف کنید؟

اوایل دنبال این بود که برود عراق، و وقتی کارش درست شد خیلی خوشحال بود و خدا را شکر میکرد. ولی برای من خیلی سخت بود. چون اول زندگیمان بود و نمیتوانستم باور کنم. امیر میگفت من باید بروم و نمیتوانی جلوی مرا بگیری باید راضی باشی. من وقتی این لباس سپاه را پوشیدم قسم خوردم و سر قسمم هستم. تو فرهنگی هستی و هیچ کس ازتو انتظار ندارد. اگر فردای قیامت حضرت زینب(س) و امام حسین (ع) به من گفتند قسم خورده بودی و در این لباس بودی و میتوانستی بروی و نرفتی تو میتوانی جواب بدهی؟ تو میتوانی تضمین کنی من در خانه باشم و هیچ اتفاقی برایم نیفتد؟ رفتنش بهم بخورد و گفت تو راضی نیستی، گفتم راضی هستم ولی قول بده سالم برگردی. گفت قول میدهم ولی هر چه که قسمت است.

محرم امسال دوباره گفت به من گفته اند که برای رفتن آماده باش. من خیلی حالم بد بود. روز آخر، وقتی داشتم میرفتم سرکار برگشتم دیدم، از پله ها آویزان شده و رفتن مرا نگاه میکند. تا رسیدم مدرسه دوباره برگشتم. با هم رفتیم از خانواده اش خداحافظی کرد وپای مادرش را بوسید. نمیتوانستم بگویم نرو. انگار کسی جلویم را گرفته بود.

وقتی خواستیم او را به اندیمشک ببریم تا برود، گفت بزار اخرین بار با هم از پله پایین برویم. وقتی سوار اتوبوس شد زنگ زد و گفت فقط حرف بزن میخواهم صدایت را بشنوم. فرداصبح قرار بود به پادگان برود، من گفتم کاش خواب بماند تا نرود ولی تماس گرفتم دیدم سرحال است و دارد میرود.

دقیقه به دقیقه تماس میگرفت. گفت وصیتم را نوشتم، وقتی این جمله را گفت حالم بد شد. در دفتر را بستم و تا میتوانستم گریه کردم.

گفت موبایل هایمان را تحویل دادیم و داریم به پادگان میرویم، میخواهم برای آخرین بار صدای تو و یسنا را بشنوم، به یسنا گفت دوست داری چی برایت بخرم؟ یسنا گفت یک عروسک هم قد خودم. توی پنج روزی که سوریه بود مرتب تماس میگرفت. خیلی نگرانش بودم و خیلی اذیت بودم. شب آخری که تماس گرفت عاشورا بود،. گفت ۸-۷ روزی تماس نمیگیرم. شما هم نگران نباش هرچه خواست خدا هست همان میشود. یک روز که خیلی گریه کرده بودم خیلی حالم بد بود همین که داشتم از پله پایین میرفتم افتادم و رباط پام کش آمد. دکتر گفت استراحت مطلق هستی. من گفتم نه امیر به من قول داده وقتی از سوریه آمد مرا به مشهد ببرد، اگر الان مرخصی بگیرم دیگر بهم مرخصی نمیدهند.دیگر زنگ نزد. من همچنان منتظر تماس بودم. ۱۰ روز شده بود که بی خبر بودمبا همکارش تماس گرفتم و سراغش را گرفتم گفت نگران نباش جنگ است و خط ها خراب هستند. من همچنان دلم قرص و روشن بود که برمیگردد. برادر شوهرم تماس گرفت گفته بودند که سالم است و نگران نباشید امشب پیداش میکنیم به او میگوییم با شما تماس بگیرد. فردای آن روز ساعت ۱۰ برادر شوهرم تماس گرفت که نگران نباش حالشان خوب است.ساعت یک بود یسنا از خواب بیدار شد و بهانه پدرش را میگرفت. من هم زنگ زدم خواهر شوهرم که احوال امیر را بگیرم همین که سلام کردم یآ اقایی گوشی را برداشت و گفت امیر شهید شد. دیگر من حال خودم نبودم….. من هنوزم باور نکرده ام که شهید شده است، هنوزم منتظرم از در بیاید داخل.

– پس از شنیدن خبر شهادت همسرتان چه کار کردید؟

دوهفته از خبر شهادت همسرم می گذشت ، باورم نمیشد. با خود میگفتم ای کاش فقط تیر خورده باشد و زنده باشد. به خدا التماس می کردم خدایا امیر من را به من برگردان. شب چهارشنبه بود،اون شب تمام امامزاده های شهر دزفول را رفتم. التماسشون می کردم : امیر را به من برگردونید.

روز پنج شنبه خبر بازگشت پیکر شهید امیر علی هویدی به وطن در فضای مجازی پخش شد.ما برای استقبال به اهواز رفتیم درحالی که یسنا خیلی خوشحال بود و حال عجیبی داشت، توی سالن انتظار نشسته بودیم که آمدند و یسنا را بردند

وقتی آمد چند شاخه گل دستش بود، باخوشحالی دوید سمت من و گفت: مامان، بابا داره میاد… بابا تو راهه… همون عروسکه که بهم قول داده بود را برام میاره. بهش گفتم: بابا داره میاد ولی خوابه…گفت: بیدارش می کنیم، گفتم: نمیشه یادته بابایی گفت یسنا دعا کن شهید بشم؟الان بابا شهید شده رفته پیش امام حسین(ع)…1250

– نحوه آشنایی شما با شهید چگونه بود؟

من اوایل که معلم شده بودم در سردشت تدریس میکردم، خواهر شوهرم همکارم بود و از من خواستگاری کرد، با آنکه آن زمان قصد ازدواج نداشتم و فکر میکردم زود بود (چون تازه کارشناسی قبول شده بودم)، ولی وقتی آمد خواستگاری، خیلی به دلم نشست و حس کردم خیلی وقت است که او را میشناختم و همان شب اول به تفاهم رسیدیم.

– مدت زندگی مشترک شما با شهید چه قدر بود؟

ما ماه محرم سال ۸۵ نامزد کردیم. ۸ سال و اندی با هم زندگی کردیم.

– به نظر شما شاخص ترین ویژگی شهید چه بود؟

امیر فن بیان خیلی خوبی داشت و خیلی با محبت بود. من همان بار اول که او را دیدم متوجه شدم که چه قدر محبت دارد. دل بزرگی داشت و کینه ای نبود. اهل رفت و آمد بود .

– زندگی مشترکتان از اول از نظر مالی چگونه بود؟

معمولی بود ، ما از صفر شروع کردیم.

-شهید در اوقات فراقت خود چه کارهایی انجام میداد؟

خیلی اهل مسافرت بود، و وقتی من درخواست گردش رفتن داشتم سریع موافقت میکرد. خیلی به اخبار علاقه داشت، مخصوصا اخیرا اخبار سوریه را زیاد دنبال می کرد. اهل ورزش هم بود و بیشتر میل میزد.

– در کارهای خانه به شما کمک میکرد؟

بله زیاد به من کمک میکرد، روزهایی که من مدرسه بودم وامیر خانه بود، غذا را گرم میکرد و وقتی میرسیدم با یسنا به حالت تعظیم از من استقبال میکردند.

– در زندگی اش الگو و اسوه خاصی داشت در زمینه های متفاوت؟

 از زمانی که من وارد زندگی او شدم و او را شناختم متوجه شدم او عاشق امام حسین(ع) است و  ارادت خیلی خاصی به او داشت، همیشه میگفت کاش آن زمان بودم و در رکاب امام میجنگیدم. گریه میکرد و میگفت جان خودم و همسرم و دخترم فدای حسین(ع). من میترسیدم  و میگفتم چرا این را میگویی؟ به فکر ما نیستی؟ میگفت جان خودت برای خودت ولی جان خودم و دخترم فدای امام حسین(ع).

– روی چه مواردی حساس بود؟

روی حجاب و نماز و احترام خیلی حساس بود. همیشه مرا بانو صدا میکرد، حتی جلوی دیگران. طوری که فکر میکردند اسم من بانو است.

– ارتباطش با یسنا چگونه بود؟

با یسنا خیلی مهربان بود او را روی دوشش میگذاشت، حتی من به او میگفتم شما نیروی نظامی هستی جلوی مردم این کار وجهه خوبی ندارد ولی او میگفت باید مثل بچه با بچه رفتار کرد.در خانه با او خاله بازی میکرد . اگر من یسنا را دعوا میکردم ناراحت میشد.

یسنا شهید هیودی

– همرزمانش در سوریه، خاطره یا نکته ای از ایشان برای شما تعریف کرده اند؟

همکارش گفت آنجا گفته است من که در ماه محرم آمده ام حتماشهید میشوم

– بعضی ها میگویند، چون نظامی هستند بالاجبار به سوریه فرستاده میشوند، آیا اینگونه است؟

خیر، امیر خیلی پیگیری کرد تا با رفتنش موافقت کردند. حتی پیامهایی که به مسئولش داده و اصرار کرده برای رفتن، هنوز در گوشی او هست.

– شهادت همسرتان چه تاثیری روی شما گذاشت؟

من از نظر روحی داغونشدم، گاهی اوقات فکر میکنم اگر امیر میمرد من هم میمردم. نمیتوانستم مرگش را تحمل کنم. ولی حالا خود حضرت زینب(س) صبری به من داده تا بتوانم تحمل کنم. الان حس میکنم به خدا نزدیکتر شدم و خدا را بیشتر حس میکنم.

– ارتباطش با سربازهایش چگونه بود؟

سربازش میگفت با اینکه فرمانده ما بود ولی برای ما مثل دوست بود، راه را به ما نشان میداد. با او تماس میگرفتند و امیر مثل یک دوست با آنها صحبت میکرد.امیر کباب خیلی دوست داشت، گاهی مرغ میگرفت و برای سربازها کباب درست میکرد. میگفت گناه دارند غذای درستی نمیخورند.

– یسنا بهانه پدرش را نمی گیرد؟

یسنا اوایل خیلی دلتنگ بود، تب میکرد و کارش به بیمارستان و سرم کشیده میشد. اورا سر مزار امیر بردم و گفتم بابا اینجا است. بابا نمیتواند پیش ما بیاید، ما باید پیشش بیاییم، ما باید اندازه بابا بزرگ بشویم تا پیش بابا برویم. یسنا گریه میکرد ولی نگاه مزار نمیکرد.خدا به یسنا هم صبر داده، گاهی که من گریه میکنم یسنا مرا دل داری میدهد.

– در پایان اگر خاطره ای از شهید الان خاطرتان هست بفرمایید؟

چند روز قبل از رفتنشان بود که خانواده پدرم میخواستند به شمال بروند. از سرکار آمده بود پدرم بهشون گفت که دوست دارم باهم بریم ولی من چون سرکار میرفتم وباید میرفتم مدرسه واول مهر بود مخالفت کردم فردا صبح زود ساعت ۴بود منو بیدار کرد وخودش کمکم وسایلو جمع کرد وگفت باید حتما بریم واین شد آخرین سفر ما باهم وعکسی که یسنا بغل باباشه آخرین عکس که یسنا با پدرش شمال گرفت….

لازم به ذکر است این مصاحبه در خلال دیدار دفتر بسیج دانشجویی دزفول، واحد خواهران با خانواده شهید امیرعلی هیودی انجام شده است..

شهید هیودی1

نظر بینندگان
  1. حمید says:

    عالی بود، عالی عالی

  2. هادی says:

    خیلی خوب بود. تشکر فراوان از سایت برای پرداختن به این موضوع…این کار ان شاءالله واسه همه شهدا صورت گیرد.

ارسال نظر

     


-->