یادداشتی بر کتاب جمجمه ات را قرض بده/عکسی از امام داری؟ - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
9th، فوریه 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 9 th فوریه 2013 ساعت 11:00 ق.ظ | کد خبر: 1769  

 

 

محمدمعین صادقی راد

پا نوشت:
قصد داشتم ابتدا گزارشات لحظه ای خود را از خواندن این رمان بنویسم .یعنی برای هر فصل، چند بندی و در آخر جمع بندی . اما کششش قلم از دستانم می ربود لیک به جمع بندی قناعت کرده که این در حوصله دوستان نیز بهتر می نشیند .

جمجمه ات را قرض بده برادر. به راستی که جمجمه اش را قرض داده . جلد کتاب را می گویم . هرچند تصویر روی آن یادآور حماسه ای دیگر است ؛ هنوز نذر و نیازهای آقا سید در حماسه یاسین فراموشم نشده . همان که ابتدا همین تصویر بر روی جلدش بود . البته مقایسه این دو کتاب ناشدنی است . هر چند محوریت هر دو غواصی است اما یکی “می گوید” و دیگری “نشانت” می دهد . یکی “واقعیت” است و دیگری “حقیقت” .
تاکنون آنچه که در باب جنگ خوانده بودم هیاهویی بیش نبود . اگر چه هر کدام از رمان های این زمینه اگر نمی بود ، قطعا گوشه ای از جنگ برایم تاریک می ماند اما به جرأت می توان گفت که آنچه در اینجا گفته می شود به راحتی از رویه ی جنگ گرفته نشده بلکه با هزینه ی فسفر زیاد به عمق آن نظر دوخته .
سکوت و آرامش این کتاب را در هیچ کتاب دیگری تجربه نکرده بودم . سکوتی که لازمه ی کار شناسایی است . شناسایی اعماق وجود شخصیت ها که بودنشان در کنار یکدیگر چنین حماسه ی عظیمی را پی ریزی کرده . از نورالله و هادی گرفته تا هلال و کاظم تا سلیم و معلمه اش و تا مصطفای راوی. در این کتاب دیگر لحظه به لحظه توپ و خمپاره از این سو آن سویت عبور نمی کند ، هر آنچه که اینجا هست صدای جزر و مد آدم هاست و تق تق روحشان هنگامی که به موقعیت های مختلف برمی خورند . و این دو چقدر گوش تیز می خواهد …
کربلایی لو با ظرافت بسیار از لایه های قلبی و عقلی ، پرده برمی دارد و بیش از آنکه به سیر خطی وقایع و احیانا گفت و گو هایی که شانه به باطن داستان می زنند بپردازد به سیره و بالاتر از آن به دلایل شخصیت ها برای اعمالشان می پردازد آن هم به صورتی بسیار داستانی و تصویرگرایانه به گونه ای که انسان در داستان – مانند بعضی رمان ها و فیلم ها – به این احساس که گویی پای خطابه ی کسی نشسته است دست پیدا نمی کند .
تصویر سازی هایی که تقریبا هفتاد درصد رمان را شامل می شوند و اگر نبودند این تصویر سازی های بسیار قوی در کنار تعلیق پایین، دیگر رمان کشش چندانی نداشت و مخاطب در بخشهایی قید آن را می زد.
گذشته از محتوا، اسلوب نوشتاری نیز مورد توجه است . شاید در ابتدا ارتباط با آن سخت باشد اما موسیقیایی آن و بیان شعرگونه و تکه کلام های نغز ، هم گوش نواز و هم تامل برانگیز است .
پی نوشت :
* این نوشتار بیش از آنکه نقد و بررسی جدّی ترین رمان کربلایی لو باشد، تشویقی بر خواندن آن است چه که دوستان خود اهل نظرند …
** خواندن کتاب بسیار زیبای ” حماسه یاسین ” قبل از این کتاب در فهم آن کمک بسیاری به من کرد . پیشنهاد می کنم هر دو را پشت سر هم بخوانید .

در ادامه به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی و بزرگداشت عملیات والفجر ۸ قسمتی از این رمان را با هم مرور کنیم :

کاظم در تاریکی سر برگرداند . گفت : تو اینجا چه می کنی؟
هلال گفت : عکسی از امام داری ؟
کاظم شگفت زده گفت : عکس امام !؟ اینجا !؟
هلال کلافه گفت : جواب بده . اگر داری بده یه نگاه بی اندازم و إلا بروم ببینم چه خاکی به سرم می ریزم.
کاظم گفت : ندارم . می خواهی چه کار ؟
هلال دست پاچه و با دلهره گفت : یادم رفته . هیچی توی خاطرم نیست .
کاظم دست به شانه ی هلال گرفت ،گفت . آرام باش . چی یادت رفته ؟
هلال گفت چهره امام یادم رفته . عکسش همیشه توی جیبم بود .
کاظم گفت . الآن هیجان داری . بهش فکر نکن . دوباره می آید .

هلال گفت : الآن عملیات شروع می شود . بفهم چه می گویم . من چهره ایشان را گم کرده ام . من این طوری نمی روم جلو .
کاظم گفت : تو چه را همچو می کنی هلال . گفتم فکر نکن ، خودش می آید.
هلال گفت : نمی توانم فکر نکنم . نمی توانم .

هلال گلوی کاظم را چسبید ، فشرد . خشمگین گفت : یک کاری بکن یادم بیاید .
کاظم چشمهاش از زور فشار هلال گشاد شد. در آن حالت توی فکر رفت و یک آن انگشت اشاره اش را تکان دِهان گفت : « من دولت تعیین می کنم . من توی دهن این دولت می زنم. من به پشتوانه ی این … »
هلال گلوی کاظم را رها کرد . چین به پیشانی انداخت و چشم تنگ کرد . آرام گرفت . آهسته گفت : یادم آمد . یادم آمد .
کاظم با نفرت گفت : تو دیوانه ای .
هلال ازش فاصله گرفت . زیر لب تکرار می کرد : « من دولت تعیین می کنم »

جمجمه ات را قرض بده برادر. مرتضا کربلایی لو. فصل ۴۴

 

منبع :

m2sr.parsiblog.com/Posts/129/

 

ارسال نظر

     


-->