۱ام، خرداد ۱۳۹۷
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: ۱ ام خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۴۶ ق.ظ | کد خبر: 55170  

مصاحبه با مادر شهید/ عجب صلابتی دارد این مقاومت

 از آخرین نگاه عاشقانه مادر/ دیدار با امام زمان(عج)

مادر شهید گفت: هرزمان که دلتنگ یوسفعلی می‌شوم، هیچ چیزی جز یاد خدا آرامم نمی‌کند امیدوارم خداوند هدیه مرا قبول کند فرزندم در آخرت شفیعم شود.

تمثال شهید همچنان بر دیوار کوچه برپاست، قامت مادر خمیده بود. چین و چروک‌های صورتش گویای سختی این روزگارش است. حس آرامش عجیبی سراسر وجودم را فراگرفت و تنها علت این آرامش از وجود مادری سرزنده و با نشاط است، و آن زمان است که می‌فهمی از دامان این مادران صبور، مردانی غیور تربیت شده‌اند که سعادت شهادت نصیب‌شان شده است. گوشه گوشه خانه قاب عکس یوسفعلی است. که دیگر نیست اما گویی حالا بیشتر از همیشه هست و می‌توان حضورش را حس کرد.

در ادامه سیره زندگی  و چگونگی تربیت شهید یوسفعلی دوستی زاده را از زبان مادر شهید «بلورخانم یوسف علی منگنه» و «خواهر شهید سکینه دوستی زاده» ترسیم کرده ایم.

 ۳پسر۴دختر ثمره زندگی من بود که یوسفعلی پسر دوم خانواده است. وقتی که به دنیا آمد به احترام بزرگترها اسم پدربزرگ ش را گذاشتیم. قبل از انقلاب همانند دیگر جوانان روحیه ی خدمت به هم نوع را پیروی می‌کرد که پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای جامعه‌ی عمل پوشاندن به این روحیه به عضویت سپاه درآمد.

تودل‌دار و امانتدار بود.

مادربا بیان اینکه بسیار پرتلاش وخستگی‌ناپذیر بود می‌گوید: هیچ‌گاه از فعالیت‌های انقلابی‌اش صبحت نمی‌کرد. قبل از انقلاب از مدرسه آمد، گفت: به همراه عمو و دوستم قصد سفر دارم ۱۳بدر برمی‌گردم. ۱۳بدر گذشت چند ماه هم طول کشید ولی هیچ خبری از یوسفعلی نبود.هیچ کس ازاو اطلاع نداشت و ما هم در بی‌خبری و نگرانی به سر می‌بردیم.

 ماجرا این گونه است: زمانی که در قطارمی‌نشینند هم قطاری آنها روحانی انقلابی است به گونه که خودش را معرفی  می‌گوید و از فعالیت‌هایش برایشان می‌گوید. یوسفعلی هم که خودش را معرفی می‌کند به او می‌گوید: ماهم برای پخش اعلامیه های امام آماده‌ایم. زمانی که روحانی متوجه این قضیه می‌شود به او می‌گوید: “بچه دزفول هستی، بچه های دزفول با دل و جرات، شجاع ونترس هستند”. چند اعلامیه به یوسفعلی می‌دهد و می‌گوید: در کناراعلامیه های خودت پخش شان کن.

اعلامیه را درست درب خانه ساواکی انداخته ولی خودش بی‌خبر است. تا می‌خواهد پا به فرار بگذارد۳نفرشان را می‌گیرند.

ساواک شکنجه‌های زیادی به آنها داده بود. زمانی که به دزفول آمد از او سوال کردم بازهیچ حرفی نزد که ماجرا از چه قرار بوده است…هنگامی که خواست به راهپیمایی برود، دوربین را که با خودش برد به او گفتم: پس پایه دوربیت کجااست؟ آن زمان با سماجت من ماجرا سفر گردشگری خودش را این گونه تعریف کرد.

خواهر شهید می‌گوید: قبل انقلاب درمحله «سیاه پوشان» اجتماع عده ی زیادی از طرفداران طاغوت بود که نگاه کمونیستی داشتند. دو روحانی در آن محل زندگی می کردند که خیلی تهدیدشان می‌کردند وبه آنها گفته بودند: یک روزبا دست‌های خودمان شما را خواهیم کشت.(حالا به انقلاب برگشته اند) با دوستانش برای فعالیت‌های انقلابی‌ حسینیه ای در محله درست کردند و قرارگذاشتند اولین نفری که شهید بشود اسم او را بر سر درب حسینیه بگذارند. اولین نفری که از آن بچه ها شهید شد شهید محمدی بود.

آرزوی شهادت…

مادر باحسرتی که در دل دارد گفت: آرزویش شهادت بود.به او گفتم: یوسفعلی  قصد دارم همسری برایت انتخاب کنم، گفت: مادر امسال نه سال دیگر من شهید می‌شوم،(با خنده) حورالعین به من می‌دهند.

مادر است دیگر..

مادربا اشاره به خاطره آخرین وداع با فرزندش گفت: بسیار ذوق زده بودم. اصلا مانع رفتن او نشدم. اما دل کندن از یوسفعلی برایم سخت بود.نبش خیابان که رسید صدایش کردم، گفت: جانم مادر، دست وپایم را گم کرده بودم، خندیدم به او گفتم: پلاکت را برده ای.

مادر شهید آن روزها را مرور می کند: در تدارک ازدواج دخترم سکینه بودم. بدون اینکه من اطلاع داشته باشم  یوسفعلی سکینه را نصیحت می‌کرد که با مادر شوهرت چگونه رفتارکنی و… زمانی که میان صبحت‌ آنان رسیدم به او گفتم:عزیز مجتهدم، فدای قد و بالات بشوم. ..

از دامان چنین مادری است که معراج می رود…

مادرشهید می‌گوید: قبل از اینکه او به دزفول بیاید یکی از هم‌رزمانش برایم تعریف کرد یوسفعلی امام زمان(عج) را دیده است و تمام لباس‌های او را درجبهه برای تبرک تکه تکه کردند. مشتاق بودم از زبان خود او ماجرا را بشنوم. یوسف‌علی گفت: نیم شب که در حال راز نیاز بودم  آسمان رعد و برق زد. پرچمی در دستش بود من هم نصرالله من الله و فتح القریب را میخواندم بالا می‌رفتم، زمانی که امام زمان(عج) را دیدم بیهوش شدم دیگر چیزی متوجه نشدم.

اهل عمل بود.

مادر شهید می گوید: از دوران نوجوانی فردی واقع بین، ظلم ستیز، یاری رسان مستمندان بود، زمانی که بنیاد مسکن اکثر زمین های مردم را مصادر کرده بود، یوسفعلی از طرف سپاه ماموریت پیدا کرد تا املاک مردم را پس بگیرد. مدام مردم با او درارتباط بودند تا اینکه زمین های مردم را باز می ستاند.

خواهر شهید می‌گوید: همیشه باعمل خودش ما را متوجه کارهای اشتباه خودمان می‌کرد. در حال وضو گرفتن ما متوجه می‌شود اشتباه وضو می گیریم. گفت: امروزهمه با هم وضو می‌گیریم، زمانی که وضو گرفتیم متوجه شدیم وضو گرفتن ما اشتباه بود.

شوخ طبعی دیگر ویژگی اخلاقی او بود..

مادر است دیگر، تمام خاطرات و خوبی‌های فرزندش لحظه‌ای از جلوی چشمانش دور نمی‌شود. می گوید: زمانی که مرخصی می آمد بسیارعلاقمند بودم از جبهه برایم حرف بزند. یوسفعلی همیشه به سختی حرف می زد به او گفتم یوسفعلی دلم می خواهد زرد آلو برایت بخرم ولی فصلش نیست باخنده گفت: انقدر زرد آلو آنجا به ما می‌دهند جایت خالی استو منظورش نارنجک بود.

خدا را باید در جبهه دید…

 مادر خاطرات شهید را تداعی می‌کند،می گوید: همیشه می‌گفت خدا را باید در جبهه دید. به اهل البیت ارادت بسیارخاصی داشت و همیشه درعمل نشان می‌داد. از دوران دبیرستان در زیرزمین خانه هر ساله احیاء ماه رمضان را برگزار می کرد.

مادراز دیگر خاطرات جبهه شهید می گوید: یوسفعلی گفت مادر امداد غیبی داشته ایم،برایمان  آب هفته‌ای یک مرتبه می آوردند، آب تمام شده بود و خبری از آب نبود. یک شب توپ که می‌زنند، درست به نهرآب اصابت می کند و گرای آن را به ما نشان می دهد.

شاید بهتراست یاد بگیریم قضاوت نکنیم…

در این خصوص مادر شهید می گوید: پدرش برای کار به کویت می رفت.برادرم هم به همراه او بود.زمانی که به خیابان می روند حاج آقا به او می گوید: دلم می‌خواهد برای یوسفعلی خلعتی بخرم. در حین خرید یک نفر که آنها را می شناسد خطاب به برادرم می گوید: پسرش شهید شده انگار نه انگار… برادرم  صدای او را متوجه می‌شود به او می‌گوید ماجراچیست بعد که ماجرا را می‌گوید  زمانی که به دزفول رسید متوجه خبرشهادت یوسفعلی شد.

شاکر است…

مادر شهید گفت: هرزمان که دلتنگ یوسفعلی می‌شوم، هیچ چیزی جز یاد خدا آرامم نمی‌کند امیدوارم خداوند هدیه مرا قبول کند فرزندم در آخرت شفیعم شود.

نقش پدر و مادر بی بدلیل و انکارناپذیر است..

مادر شهید خطاب به جوانان و مادران می گوید: از جوانان می خواهم انس با اهل الییت داشته باشند و همیشه به خدا توکل کنند. مادر و پدر الگو فرزند هستند رفتار و عمل آنها نقش پررنگی در تربیت فرزند دارد.

پاسدار شهید یوسفعلی دوستی زاده متولد۱۳۳۷در عملیات بیت المقدس درسال۶۱٫۳٫۲  به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

فاطمه دقاق نژاد.

نظر بینندگان
  1. سیدspecial says:

    سلام…خیلی قشنگ بود…

  2. سردار سياهپوش says:

    بنا بر دلایلی که قبل از خواندن این مصاحبه به اسراری محرز در مورد شخصیت شهید رسیدم گواهی میدهم که ایشان به خدمت امام زمان ع ج رسیده اند. من با شهید آشنایی چندانی در ذهنم ندارم و لی او….از نورد اهواز تا موکب امام الخامنئی در کربلای معلی تله زینبیه با حجت خدا مهدی موعود.لوطی حجت الاسلام کرمی خیلی مخلصیم.و خوش به سعادت ان بزرگوار پیرمرد خادم موکب که گفت به من داماد من دزفولی است . بوسه هایت بر او باد که انتظارش را میکشی. و سایرین خدام موکب. دینی بود بر گردنم جهت استحکام باورهایمان.

ارسال نظر

     


-->