روضه انقلاب اسلامی (دکتر کوشکی)

روضه ي انقلاب اسلامي!

نمي دانم چرا اين عنوان را انتخاب كردند و من چرا قبول كردم. بعد از فكر كردن ديدم اين عنوان هم مسئوليت آور است و هم در ذهن شما چه چيز  متبادر مي شود؟ براي جلسات آينده يا بايد قدرت خود را بالا ببرم و هم بايد يك ذهنيت زدايي راجع به اين كلمه از ذهن شما دوستان انجام شود. در اين مدت كه يك ربع آن هم گذشت، مي خواهيم از خودمان سوال كنيم كه در اين دنيا مي خواهيم چه كار كنيم؟ آيا مي دانيم بايد چكار كنيم؟ اصلاً بايد كاري كنيم يا نه؟ مسئوليت و تكليفي داريم كه اين تكليف نسبت به خودمان است يا محيط يا كجا. چند روز پيش توفيقي شد و چند تا آدم خاص را زيارت كردم. با چند تا از بچه هاي مقاومت اسلامي همين بچه هايي كه در آن مقاومت پارسال در 33 روز، اسرائيل را به ذلت كشاندند و باعث شد، با چند تا از شهداي پارسال آشنا شوم. يكي از كساني كه نقش مهم در موشك باران اسرائيل داشت، اين شهيد بزرگوار ده سال در كشورهاي حوزه ي خليج فارس تجارت مي كرد و وضع خوبي داشت، برگشته بود لبنان شهر سور شركت تجارتي داشت و وضع مالي خوبي داشت، تجارت فرش. از لحاظ مذهبي بسيار متدين، ده روز آخر ماه رمضان را در مسجد معتكف بود. اهل مفاتيح و مستحبات و اذكار روزانه بود كه كار سختي هم هست، خيلي حوصله مي خواهد و انگيزه خلاصه هم از لحاظ تجاري و هم عبادي در موقعيت خوبي بود، يك اخلاق خوبي كه داشت مي گشت در اطرافش دنبال آم هايي كه نياز مالي دارند، نه اين كه آنها بيايند سراغ اين، خودش مي رفت و مي گشت و كمك مي كرد. منتظر درخواست كمك نمي ماند. آدم سخاوتمندي بود. با حزب الله همه گونه همكاري داشت، اجتماعي، اقتصادي، جهاد مالي، زياد كمك مي كرد. كمك مالي به حزب الله و برنامه هاي فرهنگي، از لحاظ اخلاقي به شدت متواضع و مؤدب و نمونه بود. مي توانست فرعون باشد اما خوب 180 درجه برعكس بسيار مؤدب و متواضع و همه دوستش داشتند. خلاصه چيزي كم نداشت، هم دنيا را داشت و هم اخرت را. پدر خوب و شوهر خوب و همسايه ي خوبي بود. در سن 45 سالگي به اين نتيجه رسيد كه زندگي اش مفيد نيست و راضي نيست. معتقد بود اين كارها مهم نيست و بايد كار مهمي انجام دهد. اين همه ي توان من نيست. اين آدم رفت و در بخش نظامي حزب الله ثبت نام كرد. در سن 45 سالگي كه همه محتاط و محافظه كار مي شوند و به دنيا علاقه ي بيشتري دارند، جوان ها به فطرت نزديك ترند، به عدالت و صداقت و غيره نزديك ترند و هر چه سن بالا مي رود، اين ها كم كمك از دست مي رود، ترسو و محافظه كار و اهل دنيا مي شوند، هوس عروسي بچه ها و نوه ها، خلاصه اين آدم هوس كرد عضو شاخه ي نظامي حزب الله شود و اين يعني همه چيز دنيوي را كنار بگذاري، چون شرايط خاص و سختي دارد و امكان دارد برگشت به زندگي عادي وجود نداشته باشد. حتي اگر ضد حزب الله هم شود، اسمش در ليست سياه موساد هست و يك سفر خارج كه بخواهد برود هزار تا مشكل دارد. خلاصه با اصرار رفت و عضو شد. گفتند: براي شما كافي است كه از لحاظ اقتصادي كمك مي كنيد. گفت: نه مي خواهم بروم يگان موشكي. گفتند: شما نمي توانيد و افراد جوان مي خواهد. گفت: نه مي دانم و بايد اين جا باشم. من سه تا پسر هم دارم و بايد آنها را هم با خودم بياورم، توانايي من اين است و خودش و سه تا پسرهايش در همان يگان موشكي دوره هاي خاص را ديدند. خورد به ايام جنگ 33 روزه ي پارسال، ايشان و سه تا پسرهايش جزء يگان هايي بودند كه شهرهاي شمالي اسرائيل را مي زدند. حيفا را زدند، نتانيا را زدند، هر بار كه يك موشك مي زدند، موضع آنها لو مي رفت و با انواع سلاح مي زدند. هر چه گفتند: لااقل چهار تايي با هم نباشيد، اگر خدايي ناكرده بزنند چهار تايي با هم، مي گفت: باشد، مگر چه مي شود. استعداد و توانايي من اين است. خلاصه اواسط جنگ دو تا از پسرهايش را به زور جاي ديگري بردند كه خيلي هم ناراضي بود. از قبل گفته بود دوست دارم كه خون من با بچه هايم قاطي شود كه همين هم شد. خلاصه براي خودش يك وظيفه در نظر گرفته بود. تازه حالا كه وصيت نامه اش را مي بيني، همه اش اظهار شرمندگي از خدا و ائمه دارد و دستم خالي است يا دارد با خدا تعارف مي كند كه جاي تعارف در دنياست نه موقع مردن يا راست مي گويد كه همين طور هم هست. مي گويد: هيچ كاري نكردم. حالا اگر قرار باشد خودمان را با او مقايسه كنيم، اگر او شرمنده باشد ما بايد چكار كنيم؟ او خيلي سخت گرفته است يا ما خيلي شل گرفته ايم. به عنوان نمونه زندگي اش را كه ببيني مي فهمي، اعتقاد داشته و مي دانسته كه چكار دارد مي كند، مي فهميده است. حالا اگر جوان بود، مي گفتند احساساتي شد و جو او را گرفته بود رفت ولي سر  45 سالگي كه سن تكامل عقل است، كاملاً متوجه بود، از وصيت نامه اش هم مشخص است و مي دانسته چه كار مي كرده است و آخرش هم مي گويد: دستم خالي است. خوب حالا ما در اين سن كه هستيم كار را شل نگرفته ايم. حالا جامعه و جمهوري اسلامي و نظام را بي خيال، در قبال خدا بدهكار هستيم يا نه. اگر هستيم داريم تسويه مي كنيم يا هر روز عمق بدهكاري ما بيشتر مي شود. اين جلسات به ما كمك مي كند كه اولاً بفهميم بدهكار هستيم يا نه و اگر  هستيم چطور بپردازيم. خدا در قيامت يكي مثل حاج احمد را مي گذارد و مي گويد: شما را هم مي خواهم با اين اندازه بگيريم. خوب آن وقت تكليف ما چه مي شود. از اين نمونه ها زياد است. چند سال پيش با چند تا از دوستان رفتيم زابل، مرز سيستان با افغانستان. گفتند: يك خانواده ي شهيد هست. برويم ببينيم. روستايي بود به خاطر خشكسالي وضع بدي داشت. شن روان همه جا را گرفته بود.10 تا 12 خانواده آن جا زندگي مي كردند. رفتيم آن جا خانه ي شهيد. يك اتاق گلي بدون پنجره اتاق هم تاريك و دخمه مانند، يك پيرزن و پيرمرد كه نابينا بودند و زمين گير هم بودند. مادر با زحمت بلند مي شد و دو تا استكان بيشتر نداشتند، ما چهار پنج نفر بوديم. خلاصه اظهار شرمندگي كرد  چند تا گوسفند داشتند. زندگي اين ها همين بود. گفتيم: چه كار مي كنيد؟ گفت: خدا را شكر، زندگي. چند تا بچه داشتي؟ گفت: يكي همان كه شهيد شد در سن 15 يا 16 سالگي. گفتيم: قبرش كجاست؟ گفت: مفقود شده و برنگشته. گفتيم: براي چه اين كار را كرديد، بچه يكي داشتيد. حالا بعضي ها سه چهار تا دارند شما كه اين عصاي دستتان بود. گفت: نه، من دادمش به راه امام حسين و امام خميني. گفتيم: از جمهوري اسلامي چه مي خواهيد؟ گفت: هيچي، فقط اگر مي شود جنازه ي بچه ام را پيدا كنند و بياورند، من منتظرش هستم. اين آدم هر چه داشته داده و طلب كار هم نيست. هيچ چيز هم نمي خواهد. حالا اگر ما را به اين دو نفر بسنجند، چه؟ خلاصه از اين نمونه ها فراوان است. يك جانباز شيميايي ديدم امسال، 164  بار عمل شده بو، هر بار عمل مي كرد يك تكه از ريه اش را بر مي داشتند. ديگر داروهاي بي هوشي روي او اثر نمي كند. مي گفت: ديگر بي هوش نمي شوم، نيمه هوشيار هستم كه جراحي مي شوم. ماسك هم روي دهانش بود و حرف مي زد. خلاصه زياد است. اين آدم هايي هستند كه نه به خاطر اجبار به خاطر يك رابطه ي دلي و فكري از اين ها خواسته كه جور خاصي زندگي كنند و اين ها قبول كردند و فهميدند و آن طور زندگي كردند، هزينه اش را هم مي دهند و راضي هم هستند. خوب يك نوع شيوه ي زندگي ديگر هم داريم. در يك شهر جنوبي لبنان شهر سور، يكي از بچه ها ما را به يك رستوران بسيار شيك برد. پاتوق دخترها و پسرهاي الواط بود. گفت: بيا برويم، صاحب رستوران يك آقاي ميان سال مرتب و تيپ حاج آقايي. گفت: اين يكي از اولين بچه هايي بود كه عضو حزب الله بود. بعد از چهار پنج سال كه اين رزمنده ها درآمد و غيره نداشتند، زندگي سختي داشتند و شهيد مي شدند، خانواده هايشان سخت زندگي مي كردند، اين بعد از چهار پنج سال گفت: اين كه زندگي نشد، آدم شرمنده ي زن و بچه باشد. خلاصه  آمد و يك مغازه ي كوچك قهوه خانه زد. بعد كارش گرفت و چند دهانه مغازه خريد و خلاصه خراب كرد و اين را ساخت و الان بيست سال مي گذرد. آن تعدادي كه با او بودند همه شهيد شدند. الان هم همه چيز او به جاست، نماز و روزه و ظاهرش هم مذهبي است ولي ماحصل عمر او بعد از بيست سال همين رستوران شيك است. حالا فكر كردم اين آدم برده يا باخته، در مقياس امروز اين آدم برده است. كاسب موفق كه از راه حلال هم به دست آورده است اما به نظر مي آيد ناجور ضرر كرده است. اگر قرآن راست باشد، رفيق هاي او عند ربهم يرزقون هستند يعني با خدا  زندگي مي كنند و اين آدم بغل پول هايش يا خانواده اي كه شب اول قبر وفا ندارند زندگي مي كند. به قول شهيد آويني خيال مي كنيم ما زنده ايم. شهيدان رفتند و آنها زنده اند و گذر زمان ما را با خود برده است. بالاخره در اين دنيا آمديم اما آخرش چه؟هر شغلي آخرش چه؟ زن و زندگي و نماز و روزه حتي صدقه هم دادي، مي گويد خوب زندگي همين است اما خدا وكيلي، آيا زندگي همين است. خوب اگر همين است تو جور ديگري باش. اگر قرار است جان بكني ته آن قبرستان باشد، خوب جان نكن و ته آن قبرستان باشد، راحت تر زندگي كن. جواني را كه در دانشگاه و سر و كله زدن با استاد حرام شد. ميان سالي كه براي خانه و وام و غيره تلف شد. حالا همه درست شد، خواستي يك لذتي از زندگي ببري، سكته مي كني و گوشه ي بيمارستان و بعد هم مرگ ، چه شد؟ تازه اين آدم عادي است. اگر زرنگ باشي كه جواني و ميان سالي را بيا حرف و چاپلوسي و پشت هم اندازي و غيره، اصلاً شدي معاون وزير، نماينده ي مجلس، بعدش عزل و حذف مي شوي، منزوي مي شوي، فراموشي مي گيري، بعد هم مرگ خوب بعدش، اين جلسات به ما مي گويد: چه كار كنيم كه وقتي خواستيم بميريم، خودمان نمره ي قبولي بدهيم به خودمان. مي تواند به ما بگويد كه بايد كاري كنيم يا نه و وظيفه ي ما چيست؟ ته زندگي بايد كجا باشد؟ از يكي مي پرسي مثل حاج احمد متوسليان، مي گويي: افق زندگي كجاست؟ مي گويد: انتهاي افق. مي گويي: افق كه انتها ندارد؟! مي گويد: شنيدي اين جمله اش را كه: بسيجي من و تو بايد پرچم مان را آن جا بزنيم، انتهاي افق يعني زندگي تا بي نهايت. يكي هم مي گويد: يكي از افق هاي زندگي تبديل شدن به قدرت غرب آسيا و خلاصه اگر در اين سن و سالي كه هستيد، از خودتان پرسيديد كه ته زندگي كجاست؟ و اگر جوابي برايش پيدا نكرديد، ديگر هيچ وقت اين سوال به ذهنتان خطور نمي كند، مي شويد مثل همه ي مردم كه صبح ساعت 7 با راننده يا پياده يا اتوبوس بيرون مي روند و پول به دست مي آورند تا غذا بخورند و بخوابند و مي خوابند و غذا مي خورند تا انرژي داشته باشند، دوباره پول به دست بياورند و حكايت زندگي مثل الاغ هايي بود كه مي بستند به آسياب و مي چرخيدند، چشم هم بسته بود، صاحب تخصص ويژه هم شده بودند اما يك عمر مي چرخيدند. البته چون مي چرخيد كاه و علفش هم رسيده بود. يك روز مي لنگيد بعدش يك الاغ بچه سال ديگر، اين را هم بردند يا بيابان يا قصابي، اين هم مي گفت: من يك عمر شرافتمندانه زندگي كردم و حالا مي خواهم بروم بميرم. حالا ما به جاي آن آسياب داريم چرخ زندگي را مي چرخانيم، تازه او عاقل تر است چون محيطش كوچكتر است. تو كه داري در محيطي بزرگتر مثل شهر مي چرخي، بيشتر دوندگي مي كني و تازه غذاي او تأمين شده است. اما تو چه؟ يك دفعه چك هايت برگشت مي خورد و بدبخت مي شوي. خلاصه آن شهيد تصميم گرفت كه اين طوري نباشد. چون قرآن را قبول داشت و خدا گفته است: من كسي را درست كردم كه ماكت من خدا باشد و عرضه دادم كه مثل من باشد و امانتم را به او دادم و اين امانت به او قدرت مي دهد تا جانشين من روي زمين باشد و از او تكليف هم مي خواهم، حساب مي كنم از او بعداً چون به تو امانت و سرمايه ي سنگيني دادم، به كوه ها و غيره دادم اما قبول نكردند ولي از تو عهد گرفتم، گفتي باشد و حالا خيلي از اين آدم ها اكثراً نفهميدند و تفكر هم نكردند مثل همان الاغ و بلكه بدتر ، باز گاو يك شيري مي دهد، تو فقط اكسيژن مصرف مي كني و به عالم گند زدي رفتي. اين همه زحمت مي كشيم كه بشويم يكي از همين آدم هايي كه به همه چيز گند مي زنند يا عند ربهم يرزقون باشیم. راه هم داريم پيش پاي ماست. اين جا دانشكده ي اقتصاد است و اقتصادي حرف مي زنم. براي اين كه بدانيم كدام راه به صرفه تر است و سود بيشتري دارد و بهره وري دارد، بايد دنيا و خودمان را بشناسيم و يك نسبتي برقرار كنيم و بعد ببينيم از اين راه ها كدام معقول تر و به صرفه تر است. آن وقت يكي را انتخاب مي كنيم،؛ با اين عمر محدود همه باهم نمي شود، عمر كفاف نمي دهد، هم دنيا و هم آخرت نمي شود. همه عمر دنبال دنيا بودند و نرسيدند، تو چطور مي خواهي دنبال هر دو باشي. مي گويد: احدي الحسنيین. مي گويم: بله، نه جنت الحسنيین، زرنگ هستند دنيا و آخرت با هم ولي نمي شود. يكي بود در دنيا آن هم حضرت سليمان بود. ولي ديگر نمونه نداشتيم. بايد بين خود و دنيا پلي بزنيم و اين جلسات (و شاید این سفر ما به جنوب!) مي تواند كمك كند اگر بخواهيد به خودشناسي، دنيا شناسي و ارتباط بين خود و دنيا تا بتوانيم اگر مسئوليتي هست، عمق و چگونگي آن را بفهميم يا اگر تكليفي داريم بدانيم چطور  انجام دهيم، چون تا اين جا خوب مي آيند، بعدش را خراب مي كنند. مثلاً خوارج تا اين جا را خوب آمدند و گفتند: بله ما مسئول هستيم ولي از فرط احساس مسئوليت شدند خوارج. چون خوب فهميدند كه مسئولند. در كوفه در آن زمان يك عده بودند كه مي گفتند: اين علي كه آمده و مي گويد: مسئوليت پس چه زماني به زندگي برسيم. بعضي ها تكليف را در جنگ مي دانستند. رفتند و گفتند ديگر بس است و بقيه بروند، ما تكليف مان را انجام داديم و رفتند. بعضي ها هم كه احساس تكليف داشتند جدي يك مشكل داشتند. اين كه الان بايد چه كار كرد، تشخيص شان غلط بود و شدند خوارج. ما به دسته ي اول و دوم لعن و نفرين نمي كنيم اما خوارج را چرا، با اين كه از آن دو دسته جلوتر بودند. چون شناخت درستي نداشتند و تكليف و مسئوليت را اشتباه تشخيص دادند، هميشه لعنت مي شوند. شب قدر اگر اين ها را لعنت كني كلي ثواب دارد. اگر نگاه كنيد در همين بسيج هاي دانشجويي مي بينيم اين احساس مسئوليت غلط چه ضررهايي زده است. يكي در زمان درگيري هاي دانشگاه زنگ زد كه حاجي مي آيي برويم. گفتم: نه، كجا مي خواهي بروي؟ گفت: برويم دهان اين ها را سرويس كنيم همين سوسول ها. گفتم: چه طوري؟ گفت: مي رويم صاف شان مي كنيم. گفتم: نه درست نيست، خونريزي مي شود. خلاصه كلي توضيح داديم؛ گفت: نه. مي رويم حالشان را مي گيريم. گفتم: نه همان آقا گفته اگر عكس من را پاره هم كردند نرويد. گفت: نه ما مي رويم، يا علي. گفتم: خوب، برو. حالا چه كسي فايده ي آن را برد، في سبيل الله كتك خورد و زد. فايده را آمريكا و استكبار جهاني برد. تويي كه رفتي از مني كه نرفتم، مستحق لعنت هم شدي. يا طرف 500 تا نشريه چاپ مي كند، خودش را بيچاره كرده است و با همه دعوا و منت اين را بكش، بعد مي گويم : تو چرا سر كلاس نمي آيي؟ مي گويد: دنبال كارهاي بسيج هستيم و نشريه چاپ مي كنيم. نشريه را مي بينم. مي گويم اين خزعبلات چيست كه چاپ كرده اي. حيف اين همه كاغذ و مركب نبود، اين ها را در مسجد هم بگذاري كسي بر  نمي دارد ، دم در دانشگاه هم كسي بر نمي دارد. خلاصه مي گويم: اين چه كاري است؟ مي گويد: ما مكلف به تكليف هستيم و مأمور به نتيجه نيستيم. بله همين است. اما احتمالاً خدا شعور و عقل هم داده، كلي غلط دارد، خودت يك بار هم نخوانده اي، كلي اسراف كرده است، حالا هم هيچ. حالا در آن دنيا، كسي كه در دنيا عشق و حال كرده كه جهنم مي رود، هيچ.  آن كه مثل گوسفند آمده و رفته و نمره ي بيست گرفته و شغلي داشته است، به او مي گويند: همان الاغي كه بودي باش. حالا مي روند سراغ حزب الله. اين ها مي گويند: جاي ما كه بهشت است. مي گويند: غلط كردي. اين همه را  كتك زدي، اسلام را خراب كردي، حالا بايد به همان تعداد بخوري. برو جهنم، تازه بيچاره نه عشق و حالي هم كرده، كتك هم خورده است حالا بايد برود جهنم. بچه هاي فرهنگي شما هم جهنم برويد. چرا؟  نه به خواهري نگاه كردم، نه عرقي و نه ورقي، كلي امر به معروف و نهي از منكر هم كردم ولي پانصد سال جهنم، چرا؟ مي گويد اسراف كردي، آن نشريه ها از بيت المال بود. حالا جمهوري اسلامي بي حساب و كتاب بود، آخرت كه اين طوري نيست دقيق است. تعداد كمي هستند مانند اين ها، كساني هستند كه عقلي را كه خدا داده آكبند تحويل نداده اند و استفاده كرده اند. عالي هم استفاده كرده اند، هم تشخيص تكليف داده اند، هم اين كه در هر لحظه آن تكليف چه هست و درست هم تشخيص دادند و جايي هم اشتباه تشخيص دادند، خدا مي گويد: خوب اشكالي ندارد بيشتر از اين عقلت نمي رسيد، قبول دارم. اين ها كم هستند و مي شود آدم اين طوري باشد كه در هر لحظه خودش را چك كند تا از مسيري كه خدا مي خواهد انحراف نداشته باشد و عمر جاي آزمون و خطا نيست، فرصت نداريم. وقتي بفهميم درست چه هست، ديگر زمان نداريم، مي گوييم ما را برگردان. مي گويند: براي خودت حرف مي زني و حالا نوبت حساب و كتاب است ولي جلوي ضرر را از هر جا بگيري منفعت است و خلاصه اين جلسات فرق دارد با درس هايي كه مي خوانيد، كمك مي كند به انسان شناسي و جهان شناسي، چه وظايف و تكاليفي دارم و چه مسئوليتي دارم در مقابل این چيزها، لبناني هست و فلسطيني و انقلابي و مستضعفاني، آيا اين ها به من مربوط هست يا نه. در قرآن مي گويد: چرا كمك مستضعف نرفتي؟ مثل ! به زمين چسبيدي. آنها كمك مي خواستند و نرفتي. اگر قرآن راست باشد كه هيچ. براي برآورده كردن توقعات قرآن از خودمان بايد جهان را بشناسيم، مثلاً اين فلسطيني ها كه فرياد مي زنند چرا چه كسي ظلم كرده به آنها، واقعاً مظلوم هستند  يا نه و كلاً زندگي مي تواند بهتر از اين باشد يا نه. همين خوب است. بايد چه كار كرد؟ بايد همه ي اين سوال ها را جواب داد. در همين دانشكده ي اقتصاد مي گويند: هر كسي دنبال منافع خودش باشد، دنيا گلستان مي شود. يعني بايد همين طور باشد يا دنبال منافع ديگران هم باشيم، هم خودم و هم بقيه، خلاصه چطوري؟ آن آدم هاي اول كه گفتم: تصميم گرفتند و وقت تلف نكردند، بعضي از ما اين قدر اين پا و آن پا مي كنيم تا وقت مان تمام مي شود و اين تلف شدن و بي حاصل بودن است. خدا رحمت كند كسي را كه بداند چرا و چگونه بايد زندگي كند و موقع مرگ خودش از زندگي خودش احساس تهوع نكند و پشيمان نباشد. موقع مرگ خودشان به خودشان نمره مي دهند و همان ملاك است، يكي مي بيند بي حاصل، يكي دو تا فرصت مناسب، يكي ده تا ولي كاش سي تا بود و خلاصه حسرت مي خورد . آن جا ديگر هيچ مزاحمي نيست و نمره ي اصلي را به خودمان مي دهيم و براي اين كه آن لحظه حالمان از خودمان به هم نخورد، بايد خودمان و دنيا  را بشناسيم. حالا روي اين حرف ها فكر كنيد و از كنار اينها بي اعتنا رد نشويد.

*سخنران: دكتر كوشكي

 منبع: بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام والعصر 8

 ویرایش: بنیاد علمی فرهنگی حیات

اخبار مرتبط