خاطرات صراط 2 (فضاسازی با اعمال شاقّه) - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
19th، آگوست 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 19 th آگوست 2013 ساعت 10:43 ب.ظ | کد خبر: 5636  

این خاطره رو تقریباً هنوز برای کسی به طور کامل تعریف نکردیم پس فکر می کنم خواندش برای دوستان دوره صراط جالب باشه؛ ماجرا مربوط میشه به قبل از شروع دوره صراط۲ و همون طور که از اسم خاطره پیداست ما مسئول فضاسازی دوره بودیم هرچند که این کار چندان هم با روحیاتم جور در نمی اومد اما به هر حال قبول کرده بودم.

قضیه از اونجا شروع میشه که یک روز گرم تابستانی(حدوداً اوایل تیر بود) ما برای تهیه وسایل مورد نیاز برای فضاسازی و برنامه هایی که ریخته بودیم راهی بازار شدیم، این روهم توی پرانتز بگم که فضاسازی برای جایی که تاحالا اصلا ندیدیش ونمی دونی چه شکلیه واقعاً کار سختیه(سالُنه؟ نمازخونه است؟ کلاسه؟ خوابگاه کجاست چند نفرست؟) یکی از برنامه هامون تهیه بُرد بود تصمیم بر این شده بود که با یونولیت و کاغذ الگو یه برد به شکل دیواره مهراب درست کنیم خلاصه برای خریدن یونولیت و سایر وسایل راهی بازار شدیم.

بعد از به چند مغازه نوبت به خرید یونولیت رسید، به سایز یک در یک و نیم متر؛ فروشنده پرسید وسیله دارید ببریدش؟ با یکی از بچه ها هماهنگ کرده بودیم که ربع ساعت دیگه سر چاراه باشه. دو نفری یونولیت رو تا پیش پل بردیم. توی روز های گرم تابستون معمولاً خبری هم از باد نیست حالا چطور چیزی شده بود که اون روز باد وزیدنش گرفته بود من نمی دونم. خلاصه این دوست ما ازما جدا شد و من موندم یونولیت، گفتم عیبی نداره حالا هرکی فکر میکنه دانشجوی معماری ام. بعد از مدت مدیدی بلاخره اون دوست ما هم که قرار بود بیاد دنبالم سرو کلش پیدا شد، صندوق عقب رو باز کردم اول خواستم افقی بگذارمش دیدم نمیشه، دورش دادم که عمودی بگذارم دیدم تعادل نداره، می افته، بعد خواستم بیارم بگذارم صندلی عقب، فقط در ماشین نمی بست ها… چند لحظه موندم نگاه، سرم رو خاروندم، بلکه مثل ایکیوسان یه راهی به ذهنم برسه اما بیشتر شبیه پت و مت شده بودم. یه راننده تاکسی اومد گفت که جاش بده تو سقف اما دید رد نمیشه یکی گفت بگذاریدش روی سقف ماشین با طناب ببندیدش(توی اینجور مواقع هم که همه جمع میشند و نظر میدند!) اما بد هم نمی گفت فقط مسئله ایجا بود که طناب رو باید از کجا گیر می اوردیم. یکی دیگه گفت بگذاریدش روی سقف ماشین دستتون رو از پنجره ماشین از دو طرف بیارید بیرون بگیریدش(این دیگه چی میگه ؟؟؟؟؟!!! زشته ناسلامتی دختریم ها، ملت نگامون می کنند.) اما بعد از چند لحظه دیدیم ظاهراً چاره ای جز این برامون نمونده هرچند شما که از دوست عزیز من انتظار نداشتید که یک دستی رانندگی کنه؟ نه آخه میشه؟ پس مجبور شدم خودم تنها این کار رو انجام بدم، یک طرفه

جریان اون باد رو هم که فراموش نکردید. اولش ظاهراً همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یک باد کوچیک یکم زد زیرش

–         یواش تر برو باد میزنه زیرش

–         اِ حواسم نبود یه چیزی روی سقف ماشینه

دور میدون دور زدیم رفتیم روی پُل سی متری(پُل جدید)

–         یواش!! یواش!

–         روی پُلیم نمشه از این آروم تر برم!

هنوز اول پل بودیم که بـــــله!… باد زد زیر همه چیز و من با همه ی توانم تقلا می کردم که یونولیتِ یک در یک و نیم متری رو توی مشتم نگه دارم اما تمام تلاش من فقط اندازه مچ دستم نتیجه بخش بود. ماشین ها شروع کرده بودند به بوق زدن یکی رد شد گفت ولش کنید زیر چرخ ماشین ها خراب شد دیگه(نمیشد امانت بود) من هم مرتب می گفتم نگه دار! نگه دار! دوست مقرراتی ما هم می گفت روی پُلیم نمیشه نگه دارم! پُل از نیه رد کرده بودیم که گفت آماده باش تا ایستادم سریع پیاده شی، من هم سریعا با کیفم از تو ماشین جستم بیرون دیدم یه پیرمد بنده خدایی از وسط جاده بلندش کرد گذاشت لای نرده و هی داره بهش ور میره گفتم آقا نندازش! یه دوچرخه ای که رد میشد گفت اگر می خوایش باید برسی بهش اینو که گفت بیشتر حول برم داشت من اون لحظه اصلاً به فکرم نرسد که اگر قصدش انداختنه خُب از بالای نرده که راحتره. فقط دستم رو دراز کرده بودم و می دویدم و فریاد می زدم آقا نندازش! آقا نندازش! (قشنگ همین جوری)

یونولیت سالم بود و عملیات نجات با موفقیت انجام شد؛ حالا دوباره باید تمام مسیر پل رو برمیگشتم. بادی که زیر یونولیت می زد می گفت که یه فکری هم باید برای بقیه ی راه بکنم بعد از رسیدن به ماشین یونولیت و کیفم رو سپردم به دوستم  و رفتم پلاسکو های اطراف بلکه بندی طنابی چیزی داشته باشند. مغازه اولی گفت: نه . هیچ نوع بند یا طنابی توی مغازه به این بزرگی موجود نبود. مغازه بعدی یک نوع بند بین قفسه هاش بهم آدرس داد، یه طناب فلزی با روکش زرد پلاستیکی که برای بند لباس استفاده میشه با قیمت ۴ هزار تومان چیز شیکی بود اما با این قیمت به کار من نمی اومد، تازه چینی بود اگر ایرانی بود حتماً می خریدم بعدش توی خونمون استفاده می کردم اما چون چینی بود ارزش نداشت. حیرون و ویرون رفتم توی یه سوپری بلکه به یه نتیجه ای برسم که یکی از دوستای دانشگاه رو دیدم قضیه رو که تعریف کردم گفت چرا نمیری کفش بلا که روبه روه  اونا بند پلاستیکی باید داشته باشند. دوباره مسیرم رو برگردوندم سمت کفش بلا  بلاخره تونستم یه پنج متر طناب گیر بیارم.

اومدیم شروع کردیم به بستن یونولیت روی سقف ماشین از خستگی دیگه مغزم نمی کشید، شیشه ها رو دادیم پایین و شروع کردیم به پیچوندن طناب، مشغول بودیم که یه آقاهه رد شد گفت: این شکل در ماشین باز نمیشه، ای وای! سریع نخ ها رو باز کنیم تا کس دیگه ای ندیدمون(اول یه لحظه به ذهنم رسید که باید یجور ببندیم که در ماشین باز بشه اما بعد مشغول پیچوندم شدیم یادم رفت!) خلاصه یونولیت رو بستیم و به راهمون ادامه دادیم.

موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

پی نوشــــــــــــــــــت:

من چون نشد توی دوره شرکت کنم، از سرانجام این بُرد هم اطلاع دقیقی ندارم فقط همین قدر شنیدم که باد اونجا هم این یونولیت ما رو ول نکرده.

1

توجه : (مدیر سایت) :دیگر اعضای شرکت کننده در دوره نیز می توانند خاطرات خود را از دوره برایمان ایمیل کنند(info@dezmehrab.ir)

نظر بینندگان
  1. amin says:

    خاطره زیبا و جالبی بود
    واقعا خسته نباشید
    قابل توجه دیگر افراد که فکر میکنند کار فرهنگی کردن آسونه و دردسر و اعمال شاقه نداره!!!!(این تازه یک نمونه از هزار نمونه است)
    سلامتی همه فرهنگی کاران صلوات

  2. طهورا.ع says:

    خیلی قشنگ بود. کاش خودتون رو معرفی می کردین.

  3. reza.s says:

    خسته نباشید
    واقعا آقا امین راست گفتم کار فرهنگی این مشقت ها رو بشدت داره
    من برا مسجد از نوجوانی با دوچرخه بصورت یکدست رانندگی کردن برد خریدم بعد با موتور بعدش الان که دانشجو هستم با ماشین هر باری هم خرید این باد مزاحم بود حسابی…
    آخه نمیدونم چه سریه باد نیست هان ول یوقتی خرید باد ول نمیکنه بقول نویشنه این پست….
    خدا همه مسئولین و خدمتگذارای کار فرهنگی رو اجر بده
    الــــــــــــــــــــــــــــــــهـــی آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــن

  4. فدايي رهبر says:

    با سلام و تشکر از دوست خوبم بابت خاطره بسیار جالبش .
    جالب ترش اینه که ادامه ماجرا دست من بود. ایشالا سر فرصت مینویسم براتون

  5. بانو says:

    سلام خواهر
    خداقوت . خاطره جالب و قشنگی بود.
    په حسابی برا خودتون مرد شدید 😀

  6. کاریباما says:

    سلام
    خاطره جالبی بود ولی بعضی از قسمت های نوشته یکم مورد داشت.
    راستی یادمون نره ایناست قدرت مرد ها.
    اون موقع اگه بگی کار زن ها خانه داری هست یک عده ناراحت میشن.
    ناراحت نشید ها ولی شده بودید عین پت و مت
    میگن کار دختر نکُردنش …

    • بانو says:

      سلام
      آقای کاریباما !! اگه فضاسازی با اعمال شاقه۲رو بخونین میفهمین که آقایون هم نتونستن گلی به سرشون بزنن !
      تنها فرق این بود که یونولیت رو درآخر کار شکستن ! حداقل خانمها سالم رسوندنش اما …

  7. رها says:

    سلام
    جناب کاریباما! کار زن خانه داری نیست. خانه داری کار خدمت کاره!! کار زن تربیته!!
    لطفا از این ضرب المثل هم دیگه استفاده نکنید.چون اگر اینطور بود همون خونه داری رو هم نباید میکرد!
    اگر مردی اونجا بود احتمالا یا جلوی باد رو می گرفت یا یونولیت رو میذاشت روی کاپوت ماشین خودشم می نشست روش یا ماشین رو تو خیابون ول می کرد پیاده می بردش خونه!!

ارسال نظر

     


-->