زندگينامه امام حسن عسكري عليه السلام در يك نگاه - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
18th، فوریه 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 18 th فوریه 2013 ساعت 10:58 ق.ظ | کد خبر: 1896  

نام: حسن

کنیه: ابو محمد

لقبها:

ابن الرضا علیه السلام ، عسکری، صامت، هادی، رفیق، زکی، تقی و خالص .

 پدر بزرگوارش امام هادی(علیه السلام) که هنگام تولد ایشان، شانزده سال و چند ماه داشت.

مادرش کنیزی صالحه و دانشمند به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود.

اولاد آن حضرت‏امام عسکری (ع) تنها یک فرزند داشت که هم نام و هم کنیه رسول خدا (ص) است. او همان حجت منتظر است.

تولد:

 تولدشان به اختلاف روایات در ماه ربیع الاول یا ربیع الآخر سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ ه.ق. و بنا به اکثر روایات در مدینه اتفاق افتاده است. (عده ای ولادت ایشان را در سامرا دانسته‏اند ولی صحیح نیست.)

امامت:

 ۲۲ یا ۲۳ سال داشت که به امامت رسید (۲۵۴ ه.ق.)

شهادت:

در هشتم ربیع الاول سال ۲۶۰ ه.ق. در حدود ۲۸ یا ۲۹ سالگی به شهادت رسید

محل دفن:

در خانه خود و جوار قبر پدر خویش در سامرا به خاک سپرده شد.

مدت کوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم می‏گردد:

تا چهار سال و چند ماهگی(و به قولی تا ۱۳ سالگی)از عمر شریفشان در مدینه بودند،

تا ۲۳ سالگی به همراه پدر بزرگوارشان در سامرا می‏زیستند و پس از شهادت پدر نیز تا ۲۹ سالگی (یعنی شش سال و اندی پس از پدر) در سامرا،  ولایت بر امور و پیشوایی شیعیان را بر عهده داشته است.

 با آنکه بسیار جوان بود بزرگان قریش و علمای زمان را تحت تأثیر خود قرار می‏داد. دوست و دشمن به برتری او در علم و حلم و جود و زهد و تقوی و سایر مکارم اخلاق اذعان داشتند.

لازم به ذکر است که امام هادی(علیه السلام)پسر دیگری به نام ابو جعفر محمد داشت که بین مردم مشهور بود که ایشان به امامت خواهند رسید وی نیز جوانی با ورع و پارسا،  دارای جلالت قدر و مورد احترام اصحاب پدر بود. اما این پسر در زمان حیات امام از دنیا رفت و بعضی از شیعیان از این بابت نگران شدند.

ابو هاشم داود بن قاسم جعفری گوید من در این اندیشه بودم که امام هادی فرمود خداوند ابو محمد را امام قرار داد همچنانکه درباره اسماعیل فرزند امام صادق(علیه السلام ) و امام کاظم(علیه السلام)چنین شد.

مزار محمد بن علی در یک فرسخی سامرا زیارتگاه مسلمین است (معروف به امامزاده سید محمد در نزدیکی شهر بلد) و پس از مرگ نیز کرامات و خوارق عاداتی به او نسبت می‏دهند. اعراب برای او معجزاتی قائل هستند و سوگند دروغ به او یاد نمی‏کنند.

 امام دهم برادری داشتند به نام جعفر که نزد شیعیان به لقب کذاب معروف شد  و او بعد از شهادت امام هادی علیه السلام مدعی امامت شد و شروع به کارشکنی و توطئه‏گری و فتنه‏انگیزی بسیار نمود.

بعد از رحلت حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) هم مجدداً ادعای امامت کرد و منکر وجود امام غایب(عج)شد.

ابو الادیان می گوید: من خادم امام عسکری(ع) بودم و نامه های ایشان را به شهرهای دیگر می‏بردم و جواب می‏آوردم. هنگام شهادت ایشان هم نزدشان رفتم نامه‏هایی را که نوشته بود به من داد و فرمود به مداین ببرم. من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم اما دیدم بانگ زاری و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن علی(جعفرکذاب) بر در خانه ایستاده به عزاداران خوش آمد می گوید. با خود گفتم اگر این مرد امام شده باشد کار امامت دگرگون خواهد شد. در این اثنا خادمی آمد و به جعفر گفت کار تکفین تمام شد بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار. جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند. من هم رفتم و امام را کفن شده دیدم. جعفر جلو رفت تا در نماز امامت کند اما وقتی خواست تکبیر بگوید ناگهان کودکی با چهره‏ای گندمگون و مویی کوتاه و مجعد و دندانهایی که بینشان گشادگی بود پیش آمد و ردای جعفر را کشیده گفت: ای عمو عقب برو! من برای نماز بر پدرم از تو شایسته‏ترم.

جعفر در حالیکه رنگش از خشم تیره شد عقب رفت و آن کودک بر جنازه امام نماز گزارد. او مهدی موعود امام دوازدهم(عج)بود.

تألیفات

 از تألیفات امام عسکری(ع)تفسیر قرآن(تهران ۱۲۶۸ و ۱۳۱۵ ه.ق.)که منسوب به امام است از همه معروفتر است. عده‏ای از بزرگان علمای شیعه این تفسیر را تأیید نموده و آن را از تفسیرهای منسوب به امام صادق(ع) و امام هادی(ع) مستندتر دانسته‏اند.

 دیگر از آثار امام(ع)نامه‏ای است که به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری نوشته‏اند.

دیگر مجموعه حکم و مواعظ و کلمات قصار امام است که در کتب تاریخ و حدیث ثبت است.

اثر دیگر منسوب به امام رساله المنقبه در مسائل حلال و حرام است که ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از آن سخن گفته است.

در همین کتاب به نقل از خیبری در مکاتبات الرجال قطعه‏ای از احکام دین منسوب به امام هادی و امام عسکری(ع)منقول است.

به علاوه احادیث و ادعیه بسیار از آن حضرت روایت شده است.

مناقب و فضایل و معجزات آن حضرت‏

احمد بن عبید الله بن خاقان، چنان که خواهد آمد، درباره امام حسن عسکری (ع) گفته است:

در سر من رای، هیچ یک از علویان را ندیدم و نشناختم که بمانند حسن بن علی بن محمد بن رضا (ع) باشد. و در آرامش و وقار و پارسایی و نجابت و بزرگواری در نزد خاندانش و سلطان و تمام بنی هاشم نام کسی را بهتر از او نشنیدم. آنان وی را بر سالخوردگان خود مقدم می‏داشتند و نیز همواره بر امیران و وزیران و نویسندگان مردم عامی و معمولی مقدم داشته می‏شد. از هیچ یک از بنی هاشم و نیز امیران و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و سایر مردمان درباره وی نپرسیدم جز آن که پی بردم آن حضرت در نزد مردم در غایت تجلیل و تعظیم و در جایگاهی والا قرار دارد و همه درباره او به نیکی یاد می‏کنند و او را بر اهل بیت و مشایخش مقدم می‏دارند. هیچ کس از دوستان و دشمنان آن حضرت را ندیدم جز آن که به نیکویی درباره آن حضرت سخن می‏گفتند و او را می‏ستودند.

همچنین پدر احمد بن عبید الله در این باره گوید: اگر خلافت از خاندان بنی عباس بیرون شود هیچ کس از بنی هاشم را سزاوار خلافت نیست مگر حسن عسکری (ع). زیرا او با فضل و دانش و پارسایی و خویشتن‏داری و زهد و عبادت و اخلاق پسندیده و نیکوییهایش استحقاق تصدی مقام خلافت را داراست.

کرم و سخاوتمندی:

علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر به پسرش محمد گفت: با ما همراه شو تا به سوی این مرد یعنی ابو محمد (ع) روانه شویم. که از بخشندگی و سخاوت آن حضرت بسیار یاد می‏شود. امام عسکری (ع) هم به آن دو هشتصد درهم بخشید.

شیخ طوسی در الغیبه به سند خود از ابو هاشم جعفری در ضمن حدیثی نقل کرده است که گفت: تنگدست شده بودم و می‏خواستم چند دینار از ابو محمد (ع) طلب کنم اما شرم داشتم. چون به خانه‏ام رسیدم صد دینار برایم فرستاده شد و این پیغام نیز همراه آن نوشته شده بود که اگر حاجتی داشتی شرم مکن و بیم نداشته باش و طلب کن که آنچه دوست داری خواهی دید ان شاء الله.

همچنین در کتاب الغیبه از محمد بن علی از فرزندان عباس بن عبد المطلب روایت شده است که گفت: برای دیدن ابو محمد (ع) بر سر راه نشسته بودم. چون آن حضرت بر من گذشت حاجت خود را به او گفتم و برایش سوگند یاد کردم که حتی یک درهم نیز ندارم و چاشتی و شامی هم ندارم. امام (ع) فرمود: به دروغ بر خداوند سوگند می‏خوری اما این سخن من باعث نمی‏شود که به تو چیزی نبخشم. ای غلام آنچه با توست به وی ببخش.

سپس غلامش به من یک صد دینار بخشید.

حمیری نیز در الدلائل از ابو یوسف شاعر متوکل نقل کرده است که گفت: تازه صاحب پسری شده بودم و دستم تنگ بود. پس کاغذی به عده‏ای نوشتم و از آنان یاری خواستم. اما از آنان نا امید شدم و به خود گفتم: یک بار به دور خانه می‏گردم و آنگاه به سوی در آن می‏روم.

در این هنگام ابو حمزه در حالی که کیسه سیاهی به دست داشت که در آن چهار صد درهم بود بیرون آمد و گفت: مولایم به تو فرمود: این مبلغ را برای آن کودک نو رسیده صرف کن. خداوند در آن کودک برای تو برکت قرار دهد.

شیخ طوسی در کتاب الغیبه به سند خود از ابو جعفر عمری نقل کرده است که:

ابو طاهر بن بلبل حج گزارد. پس به علی بن جعفر حمانی، که انفاقهای بسیار می‏کرد، نگریست. چون از حج بازگشت این مطلب را به ابو محمد (ع) گزارش داد. امام نیز در همان نامه پاسخ داد: ما به او دستور یک صد هزار دینار داده بودیم سپس به مثل همان دستور دادیم اما وی نپذیرفت …

شکوه و عظمت در دل مردم: کلینی در کافی به سند خود از محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر نقل کرده است که گفت: هنگامی که ابو محمد (ع) در زندان بود، عباسیون و صالح بن علی و دیگرانی که از ناحیه اهل بیت منحرف بودند نزد صالح رفتند و به او گفتند: بر امام سخت‏گیر و او را راحت مگذار. صالح گفت: چه کنم؟ دو نفر از نانجیب‏ترین مردانی را که می‏توانستم پیدا کنم، بر او گماشتم. آن دو نفر از نظر عبادت و نماز و روزه خیلی کوشا شدند. سپس آنان را احضار کرده پرسیدم: در آن مرد چه دیدید؟

گفتند: چه می‏توانیم گفت درباره مردی که روز را روزه می‏گیرد و شب را تماما زنده می‏دارد و نه سخن می‏گوید و نه به جز عبادت به کاری مشغول می‏شود و چون به او می‏نگریم زانوانمان به لرزه می‏افتد و حالی به ما دست می‏دهد که نمی‏توانیم خود را نگه داریم. چون عباسیون این سخن را شنیدند، ناامید و سرافکنده بازگشتند.

دانستن رازهای درونی

ابو هاشم می‏گوید: روزی امام حسن عسکری- علیه السّلام- سوار شد و به سوی صحرا رفت. من نیز با او سوار شدم. او جلو می‏رفت و من نیز پشت سر بودم. ناگهان قرضهایم به ذهنم رسید و در باره آن به فکر افتادم که وقتش رسیده اکنون چگونه باید آن را بپردازم.

آنگاه امام- علیه السّلام- متوجه من شد و فرمود: ای ابو هاشم! خدا قرضت را ادا می‏کند. سپس از زین اسب به طرفی خم شد و با تازیانه‏اش خطّی در زمین کشید و فرمود: پیاده شو بردار و کتمان کن.

پس پیاده شدم، دیدم شمش طلاست. برداشتم و در کفشم گذاشتم و به راه افتادیم. دوباره به فکر رفتم که آیا با این، تمام قرضم را می‏توانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، باید به طلبکار بگویم تا به همین مقدار راضی شود. و بعد در فکر خرج و پوشاک و غذای زمستان افتادم که چگونه آن را تهیه نمایم. باز هم امام- علیه السّلام- متوجه من شد. و دوباره به طرف زمین توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطی در آن کشید و فرمود: پیاده شو و بردار و به کسی نگو.

راوی می‏گوید: پیاده شدم و دیدم شمش نقره‏ای است آن را برداشتم و در کفش دیگرم گذاشتم. کمی راه رفتن را ادامه دادیم سپس برگشتیم. و امام- علیه السّلام- به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرضهای خود را حساب کردم و بعد طلا را وزن نمودم که به اندازه همان قرضم بود، نه کم و نه زیاد.

سپس ما یحتاج زمستان را حساب کردم که چه چیزهایی را باید تهیه کنم که نه اسراف باشد و نه سختی. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نیاز داشتم خریدم، نه کم آمد نه زیاد.

مسلمان شدن راهب مسیحی‏

شخص مسیحی به نام «مرعبدا» که بیشتر از صد سال داشت، می‏گوید:

شاگرد بختیشوع پزشک متوکل بودم. و استادم خیلی به من عنایت داشت. امام حسن عسکری- علیه السّلام- از او خواسته بود که یکی از بهترین شاگردانش را برای «فصد» «۱» نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب کرد و گفت: ابن الرضا «۲» از من خواسته است تا کسی را برای فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان که او داناترین شخص در زیر آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور می‏دهد، اعتراض کنی و ایراد بگیری.

پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقی نشاند و فرمود: اینجا باش تا احضارت کنم.

و وقتی که من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترین زمان فصد بود. اما امام وقتی مرا برای فصد فراخواند که به عقیده من، برای فصد مناسب نبود. طشت بزرگی را آورد و من هم رگ اکحل بازویش را بریدم و خون جاری گشت تا اینکه طشت پر شد.

آنگاه به من فرمود: خون را قطع کن. خون را قطع کردم. امام دستش را شست و جای فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زیادی از غذاهای سرد و گرم میل نمود. و نیز من تا عصر در آنجا ماندم.

باز صدایم کرد و فرمود: خون را جاری ساز. و همان طشت را خواست. من نیز خون را جاری ساختم تا اینکه طشت پر شد.

فرمود: خون را قطع کن. قطع کردم و جایش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.

و شب را در آنجا ماندم.

هنگامی که صبح شد و آفتاب طلوع کرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جاری سازم. من هم دستورش را اجرا کردم. این بار به جای خون، از

______________________________
(۱) «فصد» یعنی رگ زدن و خون گرفتن که در طب قدیم معمول بود (مترجم).

(۲) به امامان بعد از امام رضا- علیه السّلام- «ابن الرضا» هم می‏گفتند (مترجم).

دستش شیر دوشیده شده خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع کن. قطع کردم و دستش را بست. و برای من یک جا لباسی و پنجاه دینار آورد و فرمود: بگیر و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! دیگر امری ندارند؟

فرمود: چرا، با کسی که از دیر عاقول، همراه تو می‏شود با او خوب رفتار کن.

پس نزد بختیشوع رفتم و قضیه را برای او نقل نمودم.

بختیشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند که در بدن انسان، بیشتر از هفت من‏ «۱» خون وجود ندارد. و این طور که تو حکایت کردی، از چشمه هم خارج شود، جای تعجب است. شگفت‏تر از آن خارج شدن شیر می‏باشد.

بختیشوع، مدتی فکر کرد و من هم سه شبانه روز کتاب‏ها را مطالعه می‏کردم تا شاید مطلبی در مورد این قضیه پیدا کنم ولی چیزی نیافتم. سپس بختیشوع به من گفت: در عالم مسیحیت، داناتر از راهب دیر عاقول، کسی در طب باقی نمانده است. نامه‏ای برای او نوشت و جریان را برای او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوی او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دیر او رسیدم. وی را صدا زدم از پنجره نگاه کرد و گفت: چه کسی هستی؟

گفتم: شاگرد بختیشوع.

گفت: چیزی با خودت آورده‏ای؟

گفتم: آری، زنبیلی را با طناب آویزان کرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا کشید. و همین که نامه را خواند پایین آمد و گفت: تو آن مرد را فصد کردی؟

گفتم: آری.

گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مرکبش شد و با هم آمدیم. هنگامی که به سامرّا رسیدیم، هنوز یک سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست داری به کجا بروی، خانه استاد ما یا خانه آن مرد؟

گفت: خانه آن مرد.

(۱) هر من دو رطل، و هر رطل ۷۰ مثقال است.

رفتیم تا به در خانه رسیدیم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سیاهی بیرون آمد و گفت: از شما دو نفر کدامیک راهب دیر عاقول می‏باشد؟

او گفت: قربانت گردم! من هستم.

خادم گفت: پس پیاده شو. و به من هم گفت: از اشترها مواظبت کن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا اینکه صبح شد و آفتاب بالا آمد.

آنگاه دیدم که راهب بیرون آمد اما در حالی که لباس راهبان را در آورده و لباس سفید (لباس مسلمانان) پوشیده و مسلمان شده است. به من گفت: اکنون مرا نزد استادت ببر. رفتیم تا به خانه بختیشوع رسیدیم. وقتی که راهب را با آن وضع دید، به طرف او دوید و گفت: چه چیز تو را از دینت خارج ساخته است؟

راهب گفت: مسیح را یافتم و به دست او مسلمان شدم.

استادم گفت: مسیح را یافتی!؟

راهب گفت: یا مثل و مانند مسیح را؛ چون در عالم این نوع فصد را کسی جز مسیح- علیه السّلام- انجام نمی‏دهد. و او در نشانه‏ها و براهین مانند مسیح است.

سپس برگشت و پیوسته در خدمت امام- علیه السّلام- بود تا اینکه از دنیا رفت‏

سخنان کوتاه و اندرزهای آن حضرت به نقل از تحف العقول‏

جدال مکن که حرمتت برود و شوخی مکن تا بر تو دلیر شوند.

 هر که به پایین نشستن در مجلس خرسند باشد تا از جا برخیزد خدا و فرشتگان بر او درود فرستند.

شرک در مردم پنهان‏تر است از حرکت مورچه بر روپوش سیاه در شبی بسیار تاریک.

دوستی نیکان به نیکان ثواب است برای نیکان. و دوستی بدان با نیکان برای نیکان موجب فضیلت است و دشمنی بدان با نیکان زینت نیکان است و دشمنی خوبان با بدان خواری و رسوایی برای بدان است.

سلام بر هر که بر تو گذر کند و نشستن در جایی جز صدر مجلس از تواضع است.

خنده بی‏جا از نادانی است.

از بلاهای کمرشکن همسایه‏ای است که اگر کردار خوبی بیند نهانش سازد و اگر بدکرداری بیند آن را فاش کند.

 

ارسال نظر

     


-->