زیــــنـــب خانــــــم - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
2nd، می 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 2 nd می 2013 ساعت 9:02 ق.ظ | کد خبر: 2632  

حامد یامین پور

زینب خانم از این که جوانش این گونه در مقابل او از درد پیچ و تاب می خورد ناراحت است. بار سنگین این غم باعث شده است که دوباره درد کمرش شروع شود.

سر درد های محسن از اول این هفته شروع شده است.روز های اول که گمان می کردند سر درد بابت خستگی است سعی می کردند با قرص علاجش کنند. اما نمی شد. تا این که از شدت درد به دکتر رفتند و آن جا بود که زینب خانم تلخ ترین خبر عمرش را شنید. پس از آزمایش ها و معاینه ی دکتر مشخص شد که محسن تومر مغزی دارد.

حاج احمد آقا شوهر زینب خانم وضع مالی متوسطی دارد. شغلش بنایی است و به نوعی گنجشک روزی محسوب می شود.

امشب شب اول محرم است و حاج احمد این چند روز سخت مشغول کار در حسینیه ی محل بوده تا آن را برای مراسم های عزاداری امسال آماده کند.

محسن از درد به خود می پیچد و سرش را به دیوار می ساید. زینب خانم تسبیح به دست ذکر أمن یجیب می خواند و اشک می ریزد.

امشب اولین شب محرم است و صدای نوحه و سینه زنی از حسینه به گوش می رسد. زینب خانم امسال برای این که کنار محسن باشد قصد ندارد به مراسم ها برود و از این بابت خیلی دل شکسته است. حاج احمد از سر شب برای کمک و محیای حسینیه به آن جا رفته است.

محسن از درد زیاد چشمانش سنگین می شود و آرام آرام به خواب می رود. زینب خانم مدام اشک می ریزد و نگران جوان بیست ساله اش است که در اول جوانی به این مرض سخت مبتلا شده است.

شور و حال مراسم هر لحظه بیشتر می شود. دل زینب خانم طاقت نمی آورد و از فرصت خواب بودن محسن استفاده می کند و چادرش را به سر می کند و به مجلس عزای امام حسین(ع) می رود.چون دیر آمده و قسمت خواهران پر شده است مجبور می شود که بیرون بنشیند.

چادرش را به روی صورتش می کشد و های های گریه می کند و اشک می ریزد. مناجات عاشقانه ای را با اباعبدالله شروع می کند. یا امام حسین تو رو به مادرت قسم تو رو به جدّت شفای این جوان منو از خدا بگیر. یا آقا نذر می کنم اگه شفا پیدا کرد تا آخر عمر خدمتت رو بکنم. آقا تو رو به خواهرت زینب یه نظری به بچه ی من بنداز. زینب خانم از شدت اشک و ناله بریده بریده حرف می زند.

این سال ها بیست و چند سال است که از این ماجرا گذشته و محسن چهل و پنج ساله پس از عنایت و توجه امام حسین(ع) لباس خادمی آقا را به تن دارد و هر سال در حسینیه خدمت عزاداران ابا عبدالله می کند.

زینب خانم اگر چه پیر شده اما به عهدی که با امام بسته پایبند است و هر سال در پختن غذای هیئت کمک می کند. زینب خانم می داند که باید این نظر امام حسین را قدر بداند و از این رو است که با پیشنهاد او محسن لباس سربازی امام زمان(عج) را به تن کرد و امروز یکی از اساتید به نام و برجسته ی حوزه علمیه است.

نویسنده:حامد یامین پور

نظر بینندگان
  1. احمد says:

    سلام
    حامد جان خوشحالم که به طور جدی داری می نویسی .
    فقط این داستانک خیلی سریع روایت شده. کاش تصویر سازی ها بیشتر می بود .

  2. رهگذر says:

    منتظر اولین فیلمنامه ات هستیم ، از اون رسمی هاشون که مجبوری شیرینی دعوتمون کنی ها !

ارسال نظر

     


-->