کیمیاگر خاک - پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب شهرستان دزفول
18th، می 2013
پایگاه خبری تحلیلی دزمهراب
اخبار دزفول، خوزستان، جهان
Dezmehrab.ir
زمان انتشار: 18 th می 2013 ساعت 9:53 ق.ظ | کد خبر: 3044  

 

یکبار دگر در پی چشمان تو گشتم

این بار نه در آینه ، در ماه

اول خواستم بنویسم

من عاشق چشمان تو هستم           من واله و شیدا و خراباتیت هستم

دیدم که دروغ است ز عشق تو نوشتن

ای آبی چشمان خدا، ماه

تامل :

عشق نوشتنی است؟ می شود عاشق چشمان کسی شد که ندیدیش؟ اصلا عاشق کیست؟

عاشق فقط به معشوق و محبوبش فکر میکند. نمی تواند جز او را بیاندیشد و جز او را تخیل کند. به جز او را نمی بیند و صدایی نمی شنود اما ندای محبوب بر می انگیزدش. برق چشمانش دزد نگاه کهنسالان خشت بین است و …

نظرم رسید رقعه ای بنویسم ؛ شاید پاسخی بیاید، شاید اشکی از گونه ی دلی بریزد، شاید با درخشش خاتم سلیمانیش،   با تلألو درفش سرخش، سبز عبایی بر تن، سوار بر اسب سفید چون نسیمی دلکش فلق را عطر آگین کند، بر بال فرشتگان بیاید شاید ، شاید این جمعه بیاید   شاید…

اما تو که هستی

ماه زمینیانی در کوره راه های ظلمانی دنیا ، مانع بر هبوط آدمیان به اسفل السافلین و ورود به سیه دالان های منیت و چه عنان گسیخته می تازد این نفس بر جان آدمیت.تو مه پاره برنای سرو قامتی که این عجوزه پیرزن دنیا ما را پای بست و دل بست خود کرده از دنبالت آمدن. خوشا آنان که پابستگی و دلبستگی ای ندارند، نه خوشا آنان که دل ندارند و پای دویدن به دنبال دلشان، نه ، اصلا خوشا آنان که چشم ندارند و نمی بینند عشوه و کرشمه ی این فریبا عجوزه یِ برج نشینِ بد سیرتِ نیک صورت را.

آری تو صاحب همان ر خ مهتاب گونی که هر جمعه با طلوع یادت آب راکد دلمان جذر و مد می کند نکویی و پلشتی را ؛ جذر فضایل و مد رذایل.

سر در گمم آقا جان، قبله را گم کرده ام

این بار اگر آمدی با خود تو بیاور عباس      گویند قبله همانجاست که باشد گل یاس

اندکی اندیشه کردم، بعد، در پی قبله گاه عباس شدم

این جمله را که گفتم ، رندی تلنگرم زد       دانی که حسین است همان قبله ی عباس

گفتم تو ماهی، اما نه، تو فراتر از چراغی و زجاجی، تو خود چشمان مایی و به خار مغیلان گرفتار نشدنمان و شاهراه را به بیراهه وانگذاردنمان متوقف است به دست به دامان شما شدن، چرا که چشم از آن توست و نوری هم اگر هست جز درون تو نیست.

تو تاج اولوالعزم ترین نور خدایی

شیرینی شکر ز تبسم گهت ای شاه

دلتنگی رندان ، تو کجایی تو کجایی

هر گاه میایی تو بیا روح سحرگاه

حرف آخر

من سبز نشاندم قلمم را

اما تو مرا سرخ، تمنا

نویسنده:علی احمدی مهر

 

 

 

 

ارسال نظر

     


-->